مکتب ابتداییه
بهار 1338 فرا میرسد سنگین دارد پا به عرصه هشت سالگی میگذارد.او تا این سن عمر، بعضی کتب ابتداییه دینی و فارسیات رواجیه آن وقت را نزد پدر وطلبه های مسجد ده به خوبی فرا گرفته بود.
برای بار اول در مشکان دره، دوره ابتداییه معارف وقت در سا ل 1338 (ه ش) شروع به کار و فعالیت اموزش وپرورش نمود.در دهات دوردست ایجاد مراکز آموزشی ومعارف در آن دوره ها از جانب استبداد سنتی بطور قصدی وعمدی به تعویق میافتید. تا با تاریک گذاشتن این گونه محلات وبیسواد نگه داشتن مردم آن بهتر بتوانند به حکمرانی استبدادی خویش ادامه دهند.ترس کولاک ها ،اربابهاي محل،خوانین وحاکمان وابسته به استبدادازایجاد معارف درین گونه دهات ، نیز بی تاثیر نبوده است و...
بهر صورت جبر تاریخ و سیر تمدن وظیفه طبعی خویش را انجام داد و بالاخره ا ولین دوره ابتدا ییه معارف بنابر تقاضای مکرر مردم محل اغاز به اموزش وپرورش نمود.
نام اين مکتب به ( ابتداییه مشکان ها ) مسمی شد. قرار برین شد که در محل وسطی مشکان دره جایی برای ساختن تعمیر مکتب تعیین گردد، اما تا ساختن آن تعمیر،موقتا در یکی از دهاتی که نزدیک به وسط دره بود، محلی انتخاب گردید که به سرای" صاحبزاده " مشهور بود.این سرای (حویلی) دارای بیش از هشت اطاق نسبتا بزرگ، صحن فراخ و باغ پراز درختهای مثمر و غیر مثمر بود، که زمانی به یکی از روحانیون متدیین و متقی و پرهیزگار، بنام حضرت صاحب قیصار تعلق داشت.
در زیر سایه درختان بزرگ بينوش ،هنگامیکه نسیم ملایم آفتابی بهار این دره زیبا با دمیدن خویش روح هر باشنده انرا نشاط میبخشید، و گه گاهی پارچه ابر بهاری را از سربینوش میگذراند، در نزدیکی زیارتی بنام (زیارت درون کوه) ، محفل بزرگی از مردم ، مامورین، حاکم محل، اربابها و جوانان برگزار میگردد. بیش از سی تن نوجوان محل شامل اولین دوره مکتب ابتداییه میگردند جوانان بین سنین هشت تا یازده انتخاب میشوند. بدین ترتیب اولین مکتب با داشتن سه معلم تحصیل کرده به سویه دوازده پاس و سی تن شاگرد افتتاح میشود.
مرد روحانی در شمولیت فرزندش ( سنگین) به مکتب دو دله ومتردد بود ، زیرا او فکر میکرد که اگر فرزندش روا نه مکتب گردد از اموزش سبق هایش در مسجد باز خواهد ماند واو اینرا نمیخوا ست، چون اوسخت علاقمند بود تا فرزند وی درکنج مسجد زیر نظرمستقیم اوباموزش علوم ابتداییه دینی ادامه دهدتا زمانی،چون خودش عالم و مولوی گردد. او به فکر آینده بود، آینده ای که او دوره کهنسالی خود را در کنج خانه میگذراند و فرزندش به جای پدر بحیث ملا امام ده بر محراب مسجد تکیه میزد. به همین سبب در شمولیت فرزند به مکتب مترد ّد بود. از همین خاطر روز اول و دوم به بهانه های مختلف از رفتن به مجلس هیأت مسؤول نو شمولان خودداری کرد.او روز سوم به بهانه اینکه اگر عذر کم شنوایی پسرش را به هیئت مذکور تقدیم کند تا شامل مکتب نگردد، به نزد هیأت مذکور رفت اما حاکم محل و یکی از اعضای هیأت هوشیارانه کم شنوایی سنگین را نقص کوچک دیده اورا شامل لست نوشمولان مکتب نمودند.
او نمیدانست که قضاوقدر، دست روزگارونقاش ازل بر سرنوشت و پیشانی پسرش چه نوشته و چگونه نقش بسته است. با قضا و قدر و جبر تاریخ که نمی توان دست و پنجه نرم کرد.این حکم قضا،تقدیر،سرنوشت و جبر تاریخ بود که مرد روحانی را بدون اینکه اوبداند یا بخواهد،در مسیر ترقی مدنیت،تکامل و جبر تاریخ قراردهد،و اورا ناخود آگاه مجبور کند تا به شمولیت پسرش به مکتب راضی گردد. او با ظاهرناخورسند و نا آرام بسوی خانه باز میگردد، در حالیکه برایش سخت تمام ميشد که پسرش در اثر جبر روزگار ناگهان از کنج مسجد جدا ودر کنج اطاق درسی مکتب قرار میگیرد.او شب را با نا راحتی سپری میکند.تا اینکه هنگام عادت ورد سحرگاهی ضمیر نا خود اگاه روحانی اش اورا بسوی زمزمه این شعر حافظ(ع) میکشاند:
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گراندکی نه به وفق رضا ست خرده مگیر
ویا گاهی در مقابل این شك و ترديد که اموزش وپرورش در مکتب خوب یا بد است، گناه است یا ثواب اورا بسوی زمزمه این شعر( خیام) میکشاند:
بر من قلم قضا چوبی من رانند
پس نیک و بدش زمن چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حاجتم به داور خوانند
اما مرد روحانی شخصیتی نبود که بزودی از تصمیم خود رو بگرداند و به تصادفات خلاف میلش تسلیم شود.او سنگین را بعد از ختم درس مکتب در کنج مسجد زیر نظر طلبه و شخص خودش درس علوم دینی ، فارسیات و صرف و نحو ،خطاطی و رسم میاموخت. مرد روحانی بدون اینکه بداند، آموزش وپرورش دروس این دو مکتب در ظاهر امر، دور از هم ،متضاد و آشتی ناپذیر، در بلند بردن سویه دانش، معلومات افاقی، خود آموزی و انکشاف ذهن سنگین چه تاثیرات خوب و بسزایی داشته است که نتیجه آن بزودی آشکار شد.او در تمام صنوف دوره ابتداییه در قطارهم صنفی هایش درجه و نمره اعلی داشت. او خصوصا در صنوف پنجم و ششم توجه بیشتر معلمان را بخود جلب کرد. مرد روحانی، طلبه،معلمان وهم صنفی هایش ازلیاقت،استعداد، ذکاوت وخود آموزی سنگین متعجب وحیران بودند وآینده اش رادرخشان میدیدند.مرد روحانی بسیار خوش بود و داشت باورمیکرد که به آرزویش میرسد، یعنی بزودی سنگین جایش را در پشت محراب و منبر مسجد میگیرد. بخاطرهرچه بیشترانکشاف ذهن جویا و ذکاوت ذاتی سنگین دعا میکرد. این مرد متقی و پرهیزگار که خصوصا به عبادت شب هنگام و ورد سحرگاهی عادت داشت، در کنج مسجد قدیمی که با کاه شالی(سیسه) فرش شده بود، درکنار چراغ کم نور(موشک) نمازنفل میخواند وبخاطر سعادت وآینده درخشان پسرش دعا میکرد.
سنگین سیزده ساله در پهلوی اموزش درسهای مسجد و مکتب ،به کارهای خانگی و دهاتی همکارخوب پدرروحانی وکاکا هایش بود. چون اوتنها پسربزرگ خانواده بود. برادرکوچکش هنوزبیش ازشش سال نداشت.سنگین ازدشت بزرگ ده ،پشتاره پولوش، خاروبوته، به خانه میاورد. زمانی هم بارهیزم را بواسطه گاو والاغ میاورد. بزوبزغاله ها را به رمه میرساند. گاو وگوسفند شیری خود را برای چراندن به زبارهای ده می برد. درجفت گاو(قلبه) کردن کشتزارخصوصا کشتزارللمی با پدرهمکار بود. در سو(پاک) کردن کشتزار کوهی سهم فعال میگرفت.اما درعین حال از شوخی هایش دست بردار نبود.دردهات مشکان دره ،رواج برین بود که با افتخار معلمین مکتب،مهمانی های دوره ای ترتیب داده میشد. مرد روحانی به نوبه خویش مهمانی رابه خانه برادرکلان خویش ترتیب داد.دراین مهمانی،بزرگان ده ، شاگردان ومعلمان مکتب اشتراک داشتند.مجلس مهمانی بعضا تا نیمه های شب دوام میکرد. این مجلس ها اکثرا به اصطلاح (خورا) گرم می بود. از زمین وآسمان میگفتند و قصه میکردند، از آینده شاگردان، مواد درسی، مشکلات مکتب و...
از جمع معلمان تنها سه تن ازانها فارغ دوره ثانوی بودند متباقی آنها اموزش خصوصی داشتند و بعضی هم ملاها وعالمان دینی دهاتی بودند که به اساس ضرورت به حیث معلم اجرای وظیفه میکردند. یکی ازاین تحصیل کرده ها برا ی اینکه مجلس را بیشتر گرم کرده باشد، درباره چگونگی مکاتب شهرکابل ، شاگردان، اطاق های درسی،مواد و لوازم درس، از زیبایی های کابل و غیره ،صحبتها و قصه های دلچسپ میکرد. معلم صاحب دومی که دارای قامت کوتاه، شانه های پهن، بینی نیمه کشیده و در عین حال کمی نرم تروهوشیار تربود، به نوبه خود بیان میکرد که ممکن است که یک تعداد شاگردان لایق مکتب ما بعد ازختم دوره ابتداییه برای تحصیلات به صنف های بالاتر به مرکز ولایت و یا به کابل اعزام گردند ، و با خنده ، مرد روحانی را خطاب نموده وبا ا شاره به سوی سنگین گفت که این جوانک هم درقطار آنها خواهد بود. گویا سرمعلم صاحب میخواست پی ببرد که نظر و اعتقاد مرد روحانی درباره ادامه تحصیل پسرش به کابل چگونه است. هرسه تن معلم تحصیل کرده آنچه در باره کابل واوضاع معارف، آنوقت میدانستند هر کدام به نوبه خود صحبت نمودند که جنبه تشویقی برای شاگردان ووالدین شان داشت .
مرد روحانی که عادت داشت تا در مجالس خصوصی زیادتر بشنود و کمتربگوید،همچنان خاموش بود. اوبا حفظ اصول مهمان داری و رعایت نزاکت مجلس از جرو بحث خودداری میکرد. اما پیوسته تکرارمیکرد: خدا عالم است خدا کریم و رحیم اس . یکسال بعد به بینیم چه میشه، آیا تا آنوقت زنده خواهیم بود یا خیر؟ مثلیكه باورش میشد که فرزندش برای اموزش تعلیم و تربیه بیشتر به مرکز ولایت یا کابل اعزام میگردد.درحالیکه اثرات منفی جدایی خیالی فرزند درسیمایش آشکار بود، به گفته هایش چنین ادامه داد: اما یگانه آرزویم اینست که پسرم وهمه جوانان مشکان دره زمانی بتوانند دراموزش علوم دینی ومعارف به درجات بلندی نایل شوند و باعث سر فرازی و رنگ سرخی ما و استادان خود گردند و زمانی هم بتوانند برای مردم بیچاره خویش مصدر خدماتی گردند.دوران ما گذشته. ما ازاین ضعف و درماندگی و مسکینی اقتصادی ، بیچارگی ، دوری و خرابی راه ها از مراکز شهری ، بی داکتری، بی دوایی و...این همه دچار مشکلات بوده و رنج فراوان میبریم.مردم اکثر دهات ما به مرض سل ، وبا وغیره امراض کشنده گرفتار اند. سوزاک گویا به ما میراث رسیده. زمانیکه من درشهرهای قندهار،چمن و کویته سبق میخواندم ،میدیدم که آنجا مردم را سوزن میزدند. طبیبان مریضان را تداوی میکردند من هم خود را سوزن زدم ، میگفتند که برای سل ، وبا و چیچک مفید است. اما ایکه چرا از این گونه سوزن ها و تداوی ها در محلات و دهات ما وجود ندارد نمیدانم. خدا عالم است. سخنان و قصه های دلچسپ مرد روحانی در این جا ختم میشود.
وقت از نیم شب بیشتر گذشته بود. سر معلم صاحب کوتاه قد با تف کردن نصوار دهن در زیر فرش نمدی خانه، مجلس را خاتمه اعلان کرده و آماده حرکت شدند.مهمانان شب را در حجره گرم مسجد ده سپری کردند.
اولين جدايي
زمستان سال 1342 فرا میرسد. زمستانی سخت پربرف و باران ، اما برکت برای چشمه سارها ، و بهار آینده مشکان دره.
سنگین سیزدهمین بهار نوجوانی اش را معصومانه سپری میکرد، ولی شادمانه، با مشغولیت ها و بازی های کودکانه ونوجوانی اش! سنگین پنج صنف مکتب را مؤفقانه سپری کرده است.اما سبق مسجد بلا وقفه ادامه می داشت. ا و درین سن که کتب دینی کنز ،قدوری ومختصررا ختم کرده به آموزش شرح الیاس وهدایه مصروف بود. تا وه خانه مسجد قدیمی ده برایش خوش آیند تر بود، تا بالا خانه نیم گرم و گاهی هم سرد شخصی اش. ا ما ا و چه میدانست که دست روزگاروقلم سرنوشت در پایان این زمستان سردبینوایان، برای اوچه نوشته است؟وقضا وقدرچگونه آرزوهای طلائی پدرش رادرباره او،مورد سوال قرارمیدهد؟ و چه مشکلات و سختی هايی را در مسیر راه زندگی آینده اش قرار میدهد؟ و در امواج پر تلاطم چه دریائی ا و را غرق میکند؟ تا او به دریا غلتیده و با امواجش در آمیزد تا شاید راه ادامه حیات خویش را اندر ستیز امواج طوفانی زندگی به پيمايد!
آری زمستان های سرد در دهات ، برای مردم بینواي آن انواع امراض سرما خورده گی خطرناکی همراه دارد.
مرد روحانی احساس سرما خورده گی میکند، وجود اش را تب و گرما فرا میگیرد حتی تا سرحد ضعف و بیهوشی وقفه یی. گرچه با تجویز انواع ادویه یونانی بگونه دهاتی صحتش را برای چند روزی بازمی یابد. مریضی اش بازهم به وقفه ها ادامه داشت. اما از برکت نیروی معنوی روحانی و جسامت قوی دهاتی اش به پیشبرد امورات زندگی روزمره مصروف میشد. خود را از استراحت مداوم در بستر مریضی ، دور نگه میداشت و به امامت خود در مسجد برای مقتدیان ادامه میداد. گرچه او میدانست که وضع صحی اش رو به وخامت میرود ولی او با اراده قوی ای که داشت مقاومت و پایداری میکرد و در روزهای آفتابی به تپه های نزدیک پيتو قریه میرفت و هیزم خار، پولوش و اسکیچ بخانه می آورد تا تنور نان غریبانه و بخاری زنگ زده قدیمی اش گرم بماند.
او سنگین را با خود همراه داشت تا با وی همکاری کند. حتی پشتاره گگ کوچکی برایش آماده میکرد تا به پشت خود بخانه آورد، او در ماه اخیر زمستان ( ماه حوت ) که معمولا در مشکان دره درین موسم برفها آب شده میروند و زمینه کشت للمی مهیا میشود ، خود را برای کشت بهاری آماده میکرد. او درین حالت توانست تا حدود اربعه زمین های آبی ده را ثبت املاک نماید که از طرف حکومت محل بخاطر تثبیت مالیه دهی برای اولین مرتبه درین دره تحت اجرا قرار داده مي شد.
او موفق شد در نیمه اول ماه حوت گندم و جو للمی را در دامنه های سرسبز چون ، سر لاشه، سر تخت ، گلدون وغیره کشت کند تا خرمن تا بستان آینده اش بی آذوقه نماند. در یکی از روزهای همین ماه است که هنگام جفت گاو( قلبه) وپاشیدن تخم للمی،حالت ضعف(غش) برایش رخ میدهد وبه مدت یکساعت ونیم سربه زانو زیرتخته سنگی می نشیند.سنگین که چای سیاه را آماده کرده بو د، یک دانه گولی اسپرین به پدرميخوراند.همینکه مرد روحانی حالش را بازمی یا بد کشت و کاررا ختم کرده یکجا با سنگین،حوالی وقت شام میش و گرگ خود را به خانه رسانده و دربسترمریضی میافتد ومتاسفانه تا پایان مرگ ازبسترمریضی برخاسته نتوانست.
مرد روحانی هنگام مریضی بخاطر فراموشی موقتی درد خویش از ملا یحیی اخند خواهش مينمايد که بربالین اش نشسته اشعار عارفانه حافظ و مولانا ی رومی را با آواز خوش الحان خویش تا زمانیکه او میخواست برایش زمزمه کند. اخند ملا یحیی از مثنوی خوانان مشهورمشکان دره بود که با آواز دلپذیرخویش با زمزمه نمودن غزلیات دیوان حافظ،سعدی وخصوصا مثنوی شریف شبهای تیره وتارو سرد مردم دهات آن سرزمین را روشن وگرم نگه میداشت وسخت مورد احترام وعزت ساکنین آنجا قرار داشت.
اما شبی که او به اخند صاحب گفت که لطفاً اخرین غزل مولانا را برایش بخواند، شبی دیگری بود: شبی که دیگر هرگز تکرار نشد. شب اخیرکه حالت مریضی مردروحانی سخت شده بود،خویشان،پیوستگان وفرزندان او تشویش و اضطراب عظیم داشتند و سنگین بی تابانه برسربالين پدرمی آمد و بازتحمل آن حالت نکرده ازخانه بیرون میرفت.
اخند صاحب این غزل اخیرمولانا را زمزمه میکرد:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
تر ک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا بروز تنها
خواهی بیا ببخشای خواهی برو جفا کن
مائیيم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب د ید ه ما صد جای آسیا کن
خیره کشیست مارا دارد دل چوخارا
بکشد کسش نگو ید تد بیر خون بها کن
بر شاه خوبرویان واجب و فا نبا شد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیرمردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
درخواب دوش پیری درکوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
بالاخره مرد روحانی سحرگاه هنگام ورد سحری ، چشمانش را برای نیم ساعت باز کرده با یکایک ازاعضای فامیل که بر بالینش جمع شده بودند بطوراشاره یی خدا حافظی میکند. چون حرارت زیاد داشت با اشاره خواهان برف گردید درین وقت « سنگین » بدون اینکه بداند که چه میشود برای آوردن برف ازخانه بیرون میرود. مرد روحانی برای آخرین بارلبخندی میزند و به بیوفایی دنیایی فانی میخندد وازپیوستن به سرای جاوید خوشنود میگردد، چشمانش را به آسمان بلند میکند گویا او درآخرین رمق حیات شرافتمند اش نیز برا ی پسرش زندگی با سعادتی ازبارگاه ایزد متعال مطالبه میکرد و...
سحرگاه روز جمعه 27 ماه رمضان 1342 (ه.ش) بعد از 49 سال زندگی با افتخار و نیک نام همچو یک روحانی متدین و متقی برای همیش جسماً از جمع فامیل و دوستان خویش جدا میشود ولی روحاً در قلب تمام بازماندگان خویش و مردم مشکان دره باقی میماند ...
« قالو انا للله و انا الیه راجعون »
قبل از ظهر روز جمعه جنازه مرحومی در جمع بیش از004 صد تن از نزدیکان ،اقوام ودوستانش برداشته شده ودرهدیره آبایی اش به خاک سپرده می شود.
« روحش شاد و جنت الفردوس برین جایگاهش باد »
مرد روحانی از خود میراث ناچیزی بجا گذاشته بود که به مشکل میتوانست احتیاجات فامیل شش نفری اش را مرفوع کند. و سنگین با این میراث ناچیز ، ادامه ای زندگی مستقلانه ای خویش را به آزمایش میگيرد.او زیرسرپرستی مادر،کاکاوپدرکلانش برای تهیه ای آذوقه و نفقه ای یتیمان پدرش کمر همت بسته سعی و تلاش میکند. او می دید که چگونه زود تر از دگران درقطار یتیمان ده خود پیوسته است. او راه ورسم زندگی و تجارب کارو باردهاتی آندوران را بزودي آموخت.
مادرش که به نوبه ای خود زنی بود با سواد و با بهره ازعلوم متداوله ای دینی و فارسیات، سنگین را درامورزندگی همکاری و راهنمائی میکرد.
برادر هفت ساله اش نیز در کارهای كوچك دهاتی با وی همکار بود . پسران کاکا هم بنوبه ای خود با وي کمک میکردند.
پدر کلان مادری « سنگین » مرد روحانی اي بود که درعلوم دینی محیط زیست خود تبحر و دست بالائی داشت یعنی مولوی و مدرس مشهوری بود در منطقه و محل و حتی در تمام مشکان دره و دره های اطراف رقیبی نداشت. او تحصیلات عالی دینی خود را در شهر های بزرگ هرات، قندهار، چمن و کویته بپایان رسانیده بود و چند سالی را هم در شهر قند هار به پیش امامی در یکی از مسا جد پر نفوس شکار پور دروازه گذرانده بود.
مامای سنگین نیز طالب العلم مسجد بود. همه شان با سنگین درد رسیده و نو جوان غمزده از دل و جان دوست و همکار بودند.
درست دو هفته بعد از رحلت مرد روحانی و ختم مراسم عزا داری مردم ده که در واقع از شاخه ای یک پدر بودند و تعداد شان به چند صد تن میرسید به اتفاق هم ،پدر کلان سنگین را بحیث ملا امام مسجد جا نشین پدرش نمودند. تا همزمان سر پرستی نوا سه های یتیم اش را نیز نما ید و هم از مدرک عَشر ملا امامی کمکی برای فامیل سنگین شده بتواند . سنگین به زندگی زیر سر پرستی پدر کلانش خیلی خوش بود . او همیشه وصیت پدر را بیاد میآورد که برایش میگفت :زندگی یعنی تلاش و کو ششی برای کارو آموزش . او میکوشید تا همه کار ها و درس هایش را به وجهه احسن و نیک آموخته و انجام د هد . او پیوسته تأکید پدرش را که « غم دنیا را نخورد » بیاد می آورد. پدر همیشه و اکثرا ً آن اشعار سعدی و حافظ را که مخالف دل بستن بدنیای فانی بودند باز گو میکرد و میخواند.
سنگین بیاد می آورد که درست ده روز قبل از مرگ ،هنگام کشت بها ری درهمان دره ای قشنگ وقت صرف طعام و نان چاشت و تفریح پدرش این شعر حافظ را زمزمه میکرد :
نو شته اند بر ایوان جنت الماوی
که هرکه عشوه دنیا خرید وای به وی
اما سنگین هفته های او ل مرگ پدرش را به غم و غصه زیاد گذرانید.او بسیارغمگین بود،میگریست وا فسوس میخورد که چرا یتیم ونگون بخت شده است.او یک روز در باغچه ای زیبای پدرش هنگام نهال شانی و(درو) سبست( رشقه ) سبز، بـیاد خاطرات زندگی پدر، آنقدرگریسته بود تا بیخود به بیهوشی رفته بود .
هنگام عصر چوپان ده كه با رمه خودازنزديك باغچه عبورميكرد، چشمش به سنگین افتيده به او نزديك شد.اورا بیداركرده و به بخانه رسانید .
سنگین به مدت پنج روز تمام در بستر مريضي می افتد كه بزبا ن محل از سبب دیقییت و غم واندوه برایش پیدا شده بود .
مردم ده ،دوستان ،هم بازیها وهم صنفی هايش به عیادت وي می آمدند . اورنگش زرد گردیده بود. به خوراكه ها اشتها ندا شت اما در اثر توجه زیاد اعضای فامیل،خصوصا خا له زلیخا و تجویزادویه دهاتی او صحتش را بزودی با ز می یابد. پدركلان مهربا ن يكرأس تكشاد چاغ را رد بلا خیرات كرد.
سنگین گذشت اولين سال وفات پدررا با خورد ن غم وغصه زيـاد ازسر گذراند. اكثرا اوقات با چشمان گریان و بد خويي وکج خلقی و اوقات تلخی روزگاررا مي گذراند . تسلی ،همدردی و نصیحت هيچـكس حتی مادرمهربانش ، درکاهش غم و اندوهش تأثیری بجا نمي گذاشت.
هنگام درس مکتب درکنج صنف و مسجد فکرش بجای نمي بود بزبان محل گنس وگول می بود.علاقه ا ش به درس كم شده میرفت. او مدت ها غرق افکار درونی اش بود .
آ مدن ماه قوس مشکان دره با آ ب وهوای سرد خود،نوید زمستان را میدهد . درین ماه مردم محل به جمع آوری چو ب سوخت و هیزم زمستانی می پردازند آنهم از نقاط دوردستی چون پس كوتل ، كوتل اوزمین ، سپيروان، دوز خه، مرغک ، سر تـخـت و.... مناطق مذکور دارا ی بهترین چو ب سوخت مانند بادام ، آلنج ، خنجـك، ریشه آؤل وغیره میباشند .
« سنگـــين » 13 سا له نيز در جمع اقربا و همسالان خود در تهیه هیزم زمستانی به نو به خود عرق ريزی ميكرد بر علاوه نسبت به دگران او به چو ب سوخت بیشتری ضرورت د ا شت ، چون دادن خیرات پدرش پیشرو بود. او خا طره اولين سالگرد وفا ت پدر را باید با ذ بح يگا نه گاو و قلبه ئي اش زنده نگه ميداشت و با اجرا مراسم ختم قرآن خوانی ارواح پدررا شاد و خرم ميكرد .
در حاليكه مرد روحانی نسبت به تنگدستی و زندگی فقیرانه اش کدام تأ كيدی برای خیرات بعد از مرگ به بازمانده گان اش نکرده بود . تنها آرزو داشت كه به روزهاي جمعه برمزار ش آمده با خواندن سوره ای يــّـــس شریف و دعا روحش را خوشحا ل كند .
اما سنگين چگو نه ميتوا نست با اين د انش ا بتدا ئی وعقل خام خود از رسم و رواج هاي محل، دست با ز د ا رد ! حيد رازكي كمــتر !
ا وهمچو د گران با يد تا بع روا ج ها وعنعنا ت كهنه و قد يمی محل با شد.او درين با ره بسيارفكرميكرد وتصميم داشت با فرا رسيدن سا لگر د وفا ت پد ر، تنها گاو قلبه ئي اش را ذبح وخيرات كند .اوبه همين فكروچرت به بسترخواب میرود.
شب مهتابی جمعه بود .ولی خواب هرگزبه سراغش نیامد.هرچند که تلاش کرد هرچند که سوره توبه را خواند وهرچند دعای خوابی که در آوان کودکی یاد گرفته و حفظ کرده بود، هیچ کدام ثمری نه بخشید که خواب به چشمانش بیاید ولی نیامد که نیامد....
حوصله اش سررفت، ازرخت خواب آمد بیرون ولحاف اش راگرفته اززینه ها به پشت بام رفت. همسایه ها غرق خواب بودند و صدا وندا ازهیچ کسی بلند نمیشد.مهتاب سرتا سرمشکان دره رافراگرفته بود ودیوارها وپشت بامها مثل این که نقره گرفته باشند مثل شیرسفید بودند. باغ وباغچه ها که تازه به سوی گل رفته بودند ،منظره ای دل انگیزی داشتند. ازآن دوردستها گاهگاهی موج نسیم صدای آواز شیرینی را به گوش می رساند. اما یکباره اوکه عمیقاً ًدرین شب مهتابی ازبالای بام به زیبايی طبیعت و خلقت خالق آن ، ستاره های درخشان هفت برار و یک خواهر وکوهپایه های سربه فلک کشیده ای مشکان دره به فکرفرورفته بود. توگویی برای اولين بارست که او آگاهانه به راز خلقت دقیق میشود. اوآنقدرغرق افکارنوجوانی خود شده بود که هیچ صدايی وهیچ حرکت دیگری را نمی شنید. با چشمان باز و نگاه به سوی آسمان ها به خواب رفته بود. فردای آن روزجمعه بود ،مراسم ختم قرآن بجای آورده شد ، مردم دهات نزدیک و دور دست هم در ین مراسم اشتراک کردند.
و سنگین با اینگونه عقیده اش میخواست تا روح پدر را خشنود و شاد گرداند. دلش میخواست روح پدرش را ازنزدیک به چشم خود ببیند.گویا میخواست بداند که آیا روح پدرازین گونه خیرات دادن پسرنوجوانش خشنود است یا خیر!؟ آیا ثواب دعا ها،صدقات و خواندن سوره ها و آیةالکرسی برایش رسیده است یا خیر! آری او میخواست این را بداند!
او تشویش داشت تا مبادا درمسیرفضای بیکران آسمانها،ثواب دعا ها ودرود هایش نصیب فرشتگان ویا محتاجان بینوای دگری گردد! بلی فقط او میخواست اینرا بداند!
روی همین ملحوظ بود که بسیار آرزو داشت هر چه زودتربا رویا وروان پدرملاقات کند. اوزارزارمیگریست ،غصه میخورد و باز هم به یاد پدرمیگریست ومیگریست...
راستی سنگین ازطرفی درغم فراق وجدایی پدرکه دگرهرگزاورا جزدررویا و خواب شیرین نخواهد دید ،پروانه وار میسوخت.از سوی دیگر کاروبارپر زحمت و طاقت فرسائی دهقانی، رفت وآمد مکتب دوردست، سبق مسجد، سرپرستی فامیل شش نفری سخت او را زیر شکنجه ها ی روانی میفشرد. گریه و غم وغصه دگربه عادت شبا روزی اش تبدیل شده بود. او اکثراً با گریه به خواب میرفت، دلداری وتسلیت پدر کلان ، مادر وعمه دلسوزش بروی اثری نداشت .
بیچاره سنگین ! آخربا سن سیزده ساله گی ازپدرمحبوب ودوست داشتنی اش جدا شده بود.اوازضرب شصت روزگاروتقدیر سرنوشت،هیچ چیزی نمیدانست. شب و روزباین میا ندیشید که پدرش را به این زودی از وی وفامیلی اش برای همیشه جدا کرده اند ، درحالیکه او ارزو داشت که جوان و بزرگ شود وبتواند ارزو های پدرش را بر آورده ساخته و برایش از دل و جان خدمت کند تا او در خانه و مسجد آرام زندگی نموده و درپیری دستیارمطمئنی برایش باشد...
او بیاد میاورد که چگونه آن وقتی که جنازه پدرش را به خاک می سپردند ،او خود را در یک جست و خیز غیرارادی به داخل قبر انداخت و ازهوش رفت. ووقتی به هوش آمد، خود را در خانه دید وغرغر کنان چند دشنام دهاتی نثارصوفی محمد رفیق کرد که او را نگذاشته بود که یکجا با پدربه داخل قبربخوابد.و او موفق نگردیده بود تا مراسم به خاک سپاری جنازه پدررا از نزدیک به بیند و به روی مزار ش آب بپاشد ،گل گذ ارد وتکه سبزرا برفراز قبرش بیاویزد.یک هفته بعد او توانست ازمقبره مزین با بیرغهای رنگارنگ و سنگ ریزه های سفید مرمر ین پدرش دیدن نماید.
سنگین خیلی آرزو داشت تا شبی در خواب عمیق و طولانی با پدررازونیازکند .به اوتلقین شده بود که ارواح رفتگان، شام وسحر خصوصا درشبهای جمعه باحوالپرسی بازماندگان خود ازآسمانها فرود میایند ودرانتظارختم وخیرات میباشند. شاید ازهمین سبب بوده باشد که در دهات عموما درشبهای جمعه و مبارک ،سرورین چهارشنبه،دهه، میلاد نبی ( ص) ، لیلته القدروغیره خام و پخته خیرات میکنند تا شاید بدین وسیله بتوانند ارواح رفتگان خویش را از ثواب محروم نکرده و خشنود گردانند.
روی همین عقیده ورسم ورواج ها بود که سنگین بیشتر از دیگران درین شباروزيهای مبارک به دادن خیرات و تقسیم آن به خانه های فقرا ، مسجد و سایلین مبادرت می ورزید.تا شاید زودتر به آرزوی دیرینه اش که همانا دیدار رویایی پدرش بود برسد. دست توانای تقدیر وخوش شانسی بخت به کمکش شتافت . درست در شبی که از سالگرد وفات پدر با دادن خیرات یاد آوری میکرد و از خستگی زیاد بخواب عمیقی فرورفته بود توانست با پدر رازو نیاز کند.
او با پدر درد دل بسیار کرد. از همه رنجهای دوره فراق و جدایی که تو گویی قرنها بروی گذشته است ، یکایک برایش قصه میکرد و میگفت ،میگریست و ناله میکرد :
بی تو د ر کلبه گدایی خویش
رنج ها یی کشیده ام که مپرس
کجا روم چه کنم حال دل کی را گویم
که داد من بستاند دهد جزای فراق
من از کجا و فراق از کجا وغم ازکجا
ديگر كه زاد مرا از براي فراق
او هرچه در دل داشت با پدر در میان گذاشت، از درس مکتب، سبق مسجد و کار های دهاتی ! میگفت که پدر!چرا چنین شد؟ چرا بخت با ما یاری نکرد؟ چرا سرنوشت با جدایی تو جزای سختی چنین به ما داد ؟
آخر چرا؟ برای چی؟ و...
بدینگونه سنگین میخواست ازچگونگی سرنوشت وگذشت روزگارش پدر روحانی را خبر کند. ولی افسوس! او نمیدانست که مرد روحانی از روی لطف پدرانه هنگام مرگ ، نمیخواست پسرش سنگین ، جان به حق دادنش را ازنزدیک به بیند وبا گریه هایش مانع اجرای وظیفه عزراییل (ع) گردد! به همین منظور بود که او را به بهانه آوردن یخ و برف بیرون ازخانه میفرستد ...
اما مرد روحانی چه میدانست : هرگاه سنگین در بالینش حضور میداشت ، شاید عزراییل (ع) در اثرناله جانگدازوآه وفریاد سنگین به رحم میآمد و برای مرد روحانی چند سبای دیگری مهلت زندگی میداد.!
پدر روحانی بعد از شنیدن راز و نیازهای پسرش بالاخره سکوت را می شکند وبه پند واندرزشروع میکند :آنچه که از تلخی و شیرینی روزگار، سرنوشت انسان، تقدیر وازل،خلقت،هدف زندگی و فنای جاوید و...میدانست، برایش بیان کرد. او تکرار میکرد که مرگ ادامه زندگیست.
او سنگین را به بندگی خداوندی، تلاش و پیکار که گویا زندگی استحقاق نبوده بلکه جد و جهد است ،کسب دانش و ادامه تحصیل تشویق میکرد.به او فهماند که همه پریشانی و غم و غصه اش را فراموش کند. متوجه سرپرستی یتیمانش و ادامه تحصیلاتش باشد. مطیع و فرمانبردار پدر کلان، کاکا ها و مادرش باشد.
گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر تو دانی دار گوش
پس زانو منشین و غم بیهوده مخور
که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش
سحرگاهان نزدیک است. مرد روحانی به عنان خداحافظی هر دو روی پسرش را بوسیده واو را در آغوش فشرده وبا چشمان گریان برایش وعده میدهد که باز هم به ملاقاتش خواهد آمد وبا این شعر حافظ خوشخوان با وی وداع میکند:
به هیچ درد دگر نیست حاجت ای سنگین
دعای نیمه شب و ورد صبحگاهت بس.
تو گویی مرد روحانی دعای نیمه شب را در راز و نیاز با پسرش تمام کرده و برای ورد صبحگاهی راهی آسمان های دور میشود تا همزمان با ارواح نیاکانش ،همان طوریکه در وقت زندگی فیزیکی اش بان عادت داشت، در ورد صبحگاهی لوح محفوظ و محل الست بپیوندد. و در عین حال پسر چهارده ساله اش را که اشک در چشمانش همچو ابر بهاری جاری بود نیز به ورد صبحگاهی دعوت کند.و سنگین روح پدر را تا آسمان های دور بدرقه میکرد...
ناگهان با چیغ زدن ها که پدر! پدر! کجا میروی، مرو! ترا بخدا مرو! آه نرو! بازگرد پس بیا ! و...
همه را از خواب بیدار ساخت،تمام اعضای فامیلش،همه به دورش جمع شده بودند. بلی مادر ست که میفهمد ،سنگین خواب ترسناکی دیده است. آهسته او را بیدار میسازد. نوجوانک غرق در عرق وتری خیس شده بود. او قصه خواب شیرین خود را که مدتها در آرزو و جستجویش بود آن طوریکه دیده بود برای همه بازگو می کند ...
او بلبلان سرگشته،پرندگان بیخانمان،ابرهای سبک پی ،جویبارها و پرندگان سحرخیز مشکان دره را از خود میراند و دور میکرد. زیرا هیچکدام آنها اندوهش را نکاسته و به ُدرد ش نمی خوردند. او در غم بی سرپرستی و دوری از پدر میسوخت . آری او در غم یتیمی پروانه وار میسوخت ...