سنگین 4
دانشگاه کابل
بتاريخ 15 سنبله 1350 درسهاي انستيتوت شروع ميشود. سنگين شامل صنف اول ميگردد. انستيتوت زيبايي است ويكي از بزرگترين دانشكده هاي دانشگاه كابل است.در شش رشته مختلف تخنيكي مورد ضرورت كشوراموزش صورت ميگرفت. انتخاب هر رشته مطابق به ذوق وعلاقه خود محصل انجام ميشد، تدريس بوسيله استادان مجرب داخلي وخارجي ادامه داشت. محصلان محلات دوردست و ولايات ازجمله سنگين بطور ليليه پذيرفته ميشدند. درسها كاملا منظم وبا دسپلين عالي جريان داشت. اما هنوز بيش از دو ماه ازجريان درسها نگذشته بود كه موج اعتصابات و خواستهاي برحق وناحق صنفي محصلان، سراسر انستيتوت را فرا گرفت ودامنه آن به دانشگاه كابل نيز سرايت كرده وفضاي پروسه تحصيلي و تعليمي يگانه دانشگاه كشور را دربر گرفت وادامه يافت تا اينكه آهسته آهسته رنگ سياسي بخود گرفته وميدان رقابتهاي سياسي را براي سياست كنان سرخ، سبز،سياه وزرد بگونه لجام گسيخته اي باز كرد،طوريكه منجر به حوادث خونين وسركوب بيرحمانه محصلان گرديد.
اوج اعتصابات وتظاهرات سالهاي 1350 و 1351 ثبت تاريخ جنبش جوانان كشوراست.درجريان سالهاي مذكورهمزمان خشكسالي ودر نتيجه قحطي رخ داد كه دامنگيراكثراهالي صفحات شمالي ومركزي كشور گرديد.بلند رفتن نرخ وقيمتهاي مواد خوراكه،قحطي وكمبود خوار وبار كمر خميده دهقانان بي بضاعت وبي زمين راسخت فشرد. دراكثر دهات شمال ومركزكشور مردم از ريشه گياهان وبرگ ميده شده ودانه درختان بجاي نان وغذا استفاده ميكردند. چنانچه بنابر ارقام منابع مستقل وبيطرف وقت،اين وضع رقتبار منجر به مرگ وميرصدها تن ازمردم آن مناطق گرديدوموج فرارمردم ازدهات بسوي شهرها سرازير شده وبه بيكاري در شهرها بيشتر افزوده میشود.
اين وضع اسفناك مردم باعث شرمساري وسقوط حكومت منتخب اشرافي وقت ميگردد.ازطرفي بهانه ووسيله اي ميشود براي محصلان شوريده وخون گرم، وبهره برداري سياسي اي ميشود براي دست اندر كاران سياست بازهاي سرخ ،سبز، سياه وزرد،تا بادامه تظاهرات،اعتصابات وتبليغات عليه نظام خود كامه حكومت شاهي-فيودالي بيشتر به پردازند.
درگرداب طوفان چنين حوادث است كه سنگين دارد به اهستگي بان غرق ميشود و درواقع به چنگال مبارزين ارمانها وايديو لوژي هاي وارده گيرميافتد وهمچو پرنده بي پروبال در قفس تنگ وزندان صيادان مغز هاومفكوره ها اسير ميشود .
همزمان مانند سنگين ،ده ها وصدها جوان نورسيده ونيم پخته دگرازهموطنانش به دام اين مفكوره ها كه با علامات سرخ،سبز،سياه وزردرنگين شده بودند گيرميافتند ،ميغلتند ومدتها اسير ميمانندو...
تا اين كه راه راازچاه وحق را ازباطل تشخيص داده، به ريسمان واقيعتها چنگ ميزنند ودركوره راه هاي پرپيچ وخم وفراز ونشيب مبا رزه ،مردانه قدم ميگذارند تا شايد بزعم شان بزندگي سعادتمند وساختن پايه جامعه ايديال وبهشت موعود خويش موفق ونايل گردند!؟
سنگين نيز يكي ازصدهاو هزارها اينگونه جوانان بود كه درفضاي پرهياهو وامواج پر تلاطم زندگي جواني درجمع همصنفي هايش به ادامه تحصيلش ادامه ميدهد و...
او داشت غمهاي گذشتته اش را فراموش ميكرد. اوديگر با طرز زندگي دهاتي اش آهسته، آهسته وداع ميكرد او حق بجانب بود. چون فضاي جديد پُر ازغم و شاديها شده بود كه مجالي نمي يافت تا به غم هاي دوره نوجواني اش غصه خورد. او به وضع و حالت موجوده اش راضي بودو...
اما افسوس! بيچاره سنگين نميدانست كه تقدير و سرنوشت چقدر به دشمن آشتي ناپذيرش تبديل گرديده، همچو صيادي پي شكارش ، زيركانه و سايه وار اورا دنبال ميكند، و باز هم نميدانست كه تقدير و سرنوشت يعني چه؟!
اگر هست! آيا تا اين اندازه خود كام و ظالم است كه تنها و تنها دامنگير او وامثالش ميگردد؟! آيا تقدير و سرنوشت فقط و فقط اورا اينقدر مظلوم و ضعيف يافته است كه همچو كرگس، وي را با چنگال خونخوارش ،خردوخمير ميكند؟!
اگر اين سرنوشت واقعاً با قدرت وغيرتمند است پس چرا به فراز قصرها، آسمان خراش ها و قلعه هاي مستحكم دخل داران سيم و زر و صاحبان سرمايه و اربابان قدرت ،چنگ نميزند.؟
آري! شكايت سنگين ازبخت و سرنوشت غم انگيزش بجا و اصوليست .چنانچه ديري نميگذرد كه درجوزاي 1351 چنگال خونين كرگس سرنوشت به قسمتي از شش سنگين جوان فروميرودودراولين حمله خونين خودانرا ميدرد وميخوردوزخمي ميسازدكه بصورت سرفه هاي دوامدار اشكار ميشود تا كه اورا مجبور ميكند دربه شفاخانه علي آباد براي تداوي داخل بستر شود.زخم خونين سرنوشت دروجودش سبب پيدايش سرفه هاي متواتر بلغم دار ميشود و سنگين بمدت سه ونيم ماه با اين دردوبيماري كشنده دست وپنجه نرم ميكند،تا شايدبتواند از انتشاربيشتران جلوگيري كرده وازمرگ معلق نجات يابد.
او به بيماري (كسته kesta) دچار شده بودكه درنتيجه باعث خرابي شش ها ومرگش ميگرديد. اما دوكتوران طب شفاخانه خيلي دلسوزانه كوشيدندتااز خطر جدي وشدت مرض كاسته شود وتا اندازه اي موفق هم شدند.چنانچه سرفه هاي دوامدار وخونين وي ،اهسته- اهسته وقفه اي وبيخون شد.ولي نتيجه نهايي تداوي مرض وصحت يابي سنگين ،بنابر فيصله كميسيون صحي شفاخانه،بگونه( عمل جراحي ) ( كسته) تشخيص گرديد كه هرچه زودتر بايدصورت گيرد، درغيران مرگ معلق به مرگ مطلق تبديل خواهد شد.!
اما سنگين بي خبر ازهمه اين خطرات مريضي اش ، دراثرعيادت و دلداري هاي دوستان و رفقاي همرزم و هم درسش خود را صحتمند مي يافت. بروزهاي پنج شنبه و جمعه در صحن چمن وباغ زيباي شفاخانه او درجمع دوستانش كه براي عيادتش بآنجا مي آمدند،به پاي صحبت مينشست..
اتاق و بستر مريضي اش صفا و تميز بود و پر از گلهاي رنگارنگ وخوشبو و الماري اتاق هم پُر از خوراكه هاي لذيذ و ميوه جات خوشمزه. اينها را دوستانش دروقت عيادت تحفه مي آوردند. بيش از همه دوست صميمي اش صوفي پايواز هميشگي وي ميبود. او برعلاوه عيادت از سنگين به اتاقهاي معالجان، نرسان و طبيبان معالج نيز سرميزد، حتي به معاينه هاي شخصي آن ها به شهر ميرفت، تا از چگونگي تداوي و معالجه بيماري سنگين باخبر شود. متواتر و پيوسته بكمك بيمار مي شتافت و ...
اما همينكه از فيصله نهائي كميسون صحي باخبرميشود لرزه ترس سراسر وجودش را فرا ميگيرد و مو براندامش راست ميشود: عمليات( عمل جراحي )! بيمار بدون عمل جراحي صحت نخواهد يافت او بايد عمليات شود ،بزود ترين فرصت؟!
صوفي كه وضع و اوضاع دروني شفاخانه را دريافته بود اين عمل جراحي بيمار را درينجا موفقانه نمي ديد، بهمين علت او با عمل جراحي درين شفاخانه موافقه نشان نداده و پيوسته مخالفت ميكرد.او مي ترسيد كه مبادا دوست با وفايش سنگين زيرعمل جراحي جان دهد. چون او پول و واسط كافي نداشت. گر چه دو نفرازوكيلان محل پارلمان وقت به عمل جراحي سنگين در شفاخانه پا فشاري ميكردند اما صوفي بيش ازپيش به ناكامي عمليات معتقد مي شد. وكلاي موصوف تكراراً به دوكتوران معالج گوشزد ميكردند كه گويا سنگين فقير است و پول تداواي به خارج را ندارد.اما صوفي پيوسته حركات و نظريات اين دو تن به اصطلاح وكيل مردم را دنبال ميكرد و از نظريات شان و جروبحث هاي شان با دوكتوران معالج خود را باخبر ميساخت... چاره چي؟!
بالاخره در اثر پافشاري صوفي وعده اي از دوستان و رفقاي هم درسش،دوكتور معالج موافق شد تا سنگين جهت تداوي اگر بخواهد ميتواندبه يكي از كشورهاي همسايه خارج اعزام شود. صوفي صد دل را يكدل كرده تمام جريانات و احوالات مريضي و چگونگي تداوي را به دوستش سنگين يكايك بازگو كرده و در ميان گذاشت. چاره اينست كه بايد پاسپورت مريضي اخذ كني و پول مخارج تداوي به خارج را از خانه بخواهي..سنگين كه متوجه خطرناك بودن مريضي اش ميشود مجبوراً قلم و كاغذ بدست گرفته در بستر مريضي اش نامه اي طويلي عنواني كاكا ها و همشيره هاي خودمي نوسيد.در نامه جريان مريضي ، چگونگي تداوي و نتيجه فيصله كميسون صحي را با خط خوانا نوشته و جداً تقاضا ميكند كه هر چه زودتر برايش پول فرستاده شود و هم يكنفر آن ها به كابل آمده از نزديك با وي همكاري نمايد. ((اصل متن قلمي نامه هنوز بدسترس صوفي قرار دارد)) ولي براي قضاوت خواننده عزيز قسمتي از نامه را بدون كم و كاست درينجا نقل ميكنم :
|
بسم الله الرحمن الرحيم (((( شهر كابل - شفاخانه علي آباد-- اتاق نمبر 5 جناب محترم كاكا هاي مهربان هريك ...همشيره هاي گرامي، عمه دلسوز پدركلان محترم و باقي دوستان و اقوام... اما بعد: بايد بعرض برسانم كه سرنوشت و گردش روزگار ازهمان آوان كودكي (بشما نيز معلوم است) دشمن سرسخت ما و فاميلي ما و قبله گاه روحاني ما بوده است واثراين دشمني سرنوشت وقتي آشكارشد كه پدرمتقي و روحاني را ازما گرفت و دشمني اش شديد تر شد تا اينكه به تعقيب آن برادر8 ساله، خاله 9 ساله و بالاخره يگانه مادرمهربان و سرپرست فاميلي ما را براي هميش ازما جدا ساخت.درمدت زماني بسياركوتاه! آنهم بوسيله خطرناكترين امراض كشنده!اگرآنها زيرتداوي قرارميگرفتند، ميتوانستند نجات يابند اما كه چنين نشد. گذشته را فراموشي و صبر. |
|
گله مند نخواهم بود.! موانع آي بخير باد! ولي امروزكه ازمرگ مادرم پنج سال هنوز تكميل نشده است گويا نوبت من رسيده! چنگال خونين كرگس سرنوشت برشُش راست بنده فرو رفته ودرحال نابودي كامل دستگاه تنفسي من است، ممكن تا يكماه ونيم دگر،آنراكاملاً از فعاليت وكارانداخته و مرانزدپدرومادروبرادرم بفرستند.! من خودم همچو گذشتگانم به سرنوشت ازلي معتقد بوده به عملكرد آن موافقم. اما رفقايم، دوستان دوره تحصيلي اام وپزشكان معالج، روشنفكران بشر دوست انستيتوت ودانشگاه، نميگذارند كه دراثراين مريضي بميرم وبه اين آساني مفت و رايگان به مرگ تسليم شوم ،بايد مقاومت كنم . برايم ميگويندكه تسليم به سرنوشت وتن دادن به تقدير، پدر،برادرومادرت بس است وبرايت كافي است تا توشه ئي باشند درآخرت و شفيعي باشند در پُل صراط! خصوصاً دوست هميشگي ام صوفي نميگذارد بميرم و جهت تداوي به خارج بايد سفر كنم.. هر چه زودتر مصارف پاسپورت ومخارج سفر بنده را كه ازحدود ده هزار افغاني پول رايج تجاوز نخواهد كرد در مدت بيست يوم بفرستيد، يا اينكه چند توته زمين مورثي ام را به گروي بدهيد.تاكيد است. به اميد ديدار و كمك هاي عاجل شما.......
برادرزاده تان ((سنگين)) محصل سال اول دانشگاه كابل |
ده، پانزده و بيست روز گذشت. ولي همانگونه كه ازسنگ صدا نمي برآيد، ازسوي كاكاهايش ،همشيره هايش نه جوابي آمد نه هم صداي لبيكي! و نه هم كسي اززادگاهش به عيادت وي آمد. گويا آنها هيچ ازموضوع خبري ندارند ويا نامه بدسترس شان نرسيده است. درحاليكه بقول شاهدان عيني نامه سنگين توسط ملاي مسجد درجمع اهالي ده براي كاكاي مهربانش! كه سنگ وارسي و سرپرستي ازيتميان برادرروحاني را داوطلبانه به سينه زده بود. بآواز بلند و لرزان، سكته واربا كشيدن هرلحظه دست بريش ماش برنجش دومرتبه قرائت كرده بود و ازچگونگي مريضي سنگين تمام همدهاتي هايش باخبر شدند.
دوستان ومخلصان قلبي او،پدركلان روحاني،عمه دلسوزوهمشيره هايش گريستند و دست بدعا بردند. آنها كه مردان و زنان بينوا و كم زمين و حتي بي زمين بودند. چيز ديگري جز دعاي خيروعافيت براي كمك به سنگين ازدست شان ساخته نبود. دومرتبه خواندن نامه سنگين تكرارشد ولي كاكاي مهربان! گويا اصلاً هيچ نشنيده باشد به متن نامه وچگونگي مريضي سنگين اعتناء و پروائي نكرد.
كسي زمزمه كرد: بايد براي نجات مريض پول فرستاد و درمقابل پول چند توته زمين موروثي اش بگرو داده شود!زمزمه اي نبود، بلائي بود كه به سرزمزمه كننده نازل شد. چُپ!؟ با صداي وحشتناك و بلند، چيغ و فرياد كه جزء عادت هميشگي اش بود.كه او زمين از كجا داره! هنوز قرضدارمن است باشد، مريض نيست ، دروغ است!! و .....
از ارسال نامه 25 روز ميگذشت ولي كدام كمك پولي ازانها براي سنگين نرسيد، بدين ترتيب او ازرفتن به خارج براي تداوي محروم ميماندو...
سنگين كه ازين حالت بدومايوس كننده با خبر ميشود ،ناگهان دردش زياد ميشود ،روزبروزمريضي اش شدت يافته وبيشتر ميشود .سرفه هاي وقفه اي ،بلغمي و خوني به سرفه هاي متواتر تبديل ميشود. درين حالت است كه سنگين به ياد بيماري هاي دردناك وكشنده پدر، برادر ومادر ميافتد.غمگين ميشود وميگريدو ...
گريانهاي دوامداران آهسته – آهسته به هزيانهاي نا مفهوم تبديل ميشود .اودگر نميتواند چهره آشناي دوستان،همصنفي هاوعيادت كنندگان رادرست ازهم بشناسد.رنگش زرد پريده بود. ازخوردن غذا وادويه شفاخانه انكارميورزید.پزشكان ونرسان رااز خود ميراندو ...
اما يكروزقبل از اخرين دقايق زندگي پراز درد ورنج وجواني نامرادش ،دورازانتظاروضع وحالت صحي اش به مدت نزديك به دو ساعت بهتر ميشود و تنها دوست صميمي اش رادر بالين خود با لبخندي پر از سرور وخوشي مي يابد. صوفي به وي نويد ميدهد كه دارد صحتش خوب ميشود .اما سنگين برعكس به دوستش صوفي ميفهماند كه او ازدوستش براي هميشه جدا ميشود واين اخرين ديدار با او خواهد بود و...
او ازپايان زندگي،مرگ زودرس ميراثي،ارزوهاي ناكام وايام جواني نامرادش سخن ميراند. ميگفت وزارزار ميگريست. ولي تند وتيزصحبت ميكرد. گويا او ميخواست كه تمام داستان 21 بهار نوجوانيش رادر زمان بسيار كوتاه كه عجالتا برايش ميسر شده بود،به سرعت بخواند ودرضمن بدوستش بفهماند كه اين داستان ادامه دارد.واو صوفي انرا تا اخيربايد دنبال كرده تكميل كندو...
او تاكيد داشت تا دوستش درتحقق ارمانها وارزوها ي شگوفانش ازهيچگونه تلاشي دريغ نه ورزد..
اودلداري وتسليت دوستشرابا تبسم مايوسانه جواب ميداد.امااوباورنميكرد،درمقابل بدوستش وانمود ميكرد كه فيصله تقدير وسرنوشت را بهتر ودرست ترازاوميداند چون قلم تحريرسرنوشت ،فاصله بين زندگي ومرگ وميراعضاي فاميلي اشرا خيلي كوتاه نوشته بود واينك امروزنوبت به خودش رسيده است .اما او ازتقديروسرنوشت نسبتا راضي به نظر ميرسيد كه شانس بيشتر زندگي نمودن را برايش تحفه داده است ، به اين معني كه پس ازمرگ پدر،برادرش 3 سال، مادرش4 سال زندگي كرده بودند اما او اينك دارد 9 سال پس ازمرگ پدر، بازندگي پرازدردورنج ولي شرافتمند به عزيزان ازدست رفته اش مي پيوندد.او خيلي خوش بود. او ازينكه نسبت نداشتن پول ازتداوي به خارج از كشور محروم مانده است هيچ گله وشكوه اي نمیكرد واينرا كارتقديرميدانست.چنانچه برادرش ومادرش وپدرروحانيش همه در نتيجه مبتلا به امراض كشنده سرنوشت ،جان باخته بودند وهمچنين ده ها تن ازهمدهاتي هايش به همن ترتيب و...
سنگين دگرمتيقن شده بود كه راه نجات ازين بيماري را ندارد ،به همين سبب دوست هميشگي اشراتسلي ميداد كه با ازدست رفتن اوغصه نخورده واه وافسوس نكشدوتنها كاري كه بايد انجام دهد اينستكه راه تحقق ارمانهاي ناتمامش رادنبال كند وروح اورا در به ثمر رسانيدن آن خوشحال نگهداردو...
اري! سنگين چون پدرش توانست درعمر كوتاه چند بهارزندگي خويش نونهالاني ازبهترين فرزندان همدهاتي هايش رادرعرصه معارف واصول زندگي هدفمند راهنمايي وتربيه كند،شعور واگاهي شانرا بمفهوم زندگي واقعي روشن سازد وانهارا درمسير صداقت ،پايمردي ،استقامت ودر نتيجه نجات از ذلت وخواري زيست كمرشكن دهاتي سوق داده ورهنمون گردد. اما افسوس وصد افسوس! كه سخي روزگار وسرنوشت باو شانس كمي زندگي كردن را داده بود. خيلي زود وپيش ازينكه به تحقق ارمانهاي شيرينش برسد ، اورا درصف وقطار هزاران جوان نامراد وگلگون كفن دگر همدهاتي وهموطنش درفضاي بيكران، درجايگاه ابديت افتخارانه ميبرد تا حقيقت زنده بماند.
بلي! او به داغ نامرادي و جواني زود گذرمي غلتد تا ماهيت چهره هاي منحوس جاهلان ،رياكاران،خودستايان وسياه ترين سنگدلان تاريخ از پس صدها پرده سياه وتاريك پنهان شده، ظاهر واشكار شود.همانطوريكه درافق نيلگون زندگي، آفتاب درخشان طبيعت با طلوع خويش،دل سياه شبهاي تاريك وترسنده رامي شگافد وهمه چيزرا روشن ميكند. سنگين نيز بامرگ جبري وقبل از وقتش،افق طلايي سحرگاهي مشكان دره را با تابش نور ازادگي رزمندگان راه حقيقت وواقعيت نورافشاني ميكند،تاباشد اين دره مشكبو با نسيم ملايم وخوش گوارخويش كه دران روزها درتاريكي جهل وناداني وترس ازسايه خود،بيسوادي ،عقبماندگي ،بي اتفاقي وخانه جنگي فرورفته بود، فرسخها راه از مدنيت دورمانده ودر چنگال ظلم ووحشت سنگدلان وادم فروشان عصر فضا وكيهان اسير مانده وهمچو هيزم خنجك ميسوخت،سر از خواب غفلت برداشته، درروزگار اينده،اينده نه چندان دورولي درخشان ،ازاد وسربلند زيست كند. تا همچون دره هاي بيدار هندوكش وخراسان تاريخي،يكبار دگربر جايگاه زندگي سازش،در اجتماع وسرزمين اريايي اش تكيه زندوبا سربلندي وافتخار به زندگي هدفمند خود ادامه دهدو...
اما سنگين روح زنده وباقي عمرش را به تنها دوست صميمي،همرزم وياور هميشگي اش( صوفي ) به وديعت وامانت ميگذارد تا اوراهش را دنبال كند،راه نور،سعادت،حقيقت وآزادگي و...
آري! يكروزشادي ميايد. انروزها فراموش شدني نيست.روزهاييكه پيوسته غم مي امدوتكرار ميشد.بلي فراموش شدني نيست . ميدانيم كه باز يكروز سرور ولبخند وشادي ميايد واو ( سنگين ) چشم براه انروزها بودولي افسوس كه...
سنگين نامراد شد.اودرزندگيش كسي را نه ازرد ونخواست بيازارد.دريغا! كه روحش را آزردند وتنش را خسته.! جوانيش را همه به باد فنا دادندوآبگينه دلش را به سنگ كين شكستند.اينك از شكسته فروافتاده با حال زار در بستر بيماري دگر چه ميخواهند؟ كه خود بهتر ميدانندچيزي برايش باقي نگذاشته اندكه قابل اتكا وشايسته اهدا باشد.
آري سنگين عزيز! تو با بهار امدي وپيش از خزان رفتي . اين فاصله ميتوانست طرف زماني لبريز از سرور خوشبختي باشد. اما افسوس كه زوزه شغالان وناله كرگسان وزهر ماران استين وبي پاسان خود پرست ،عشرتكده جواني زودگذرترابه ماتمكده نامرادي مبدل ساخت . اخرين شمع كاشانه روحانيت مشكان دره رابكشت وبر تارك آن رنگ تقدير ازليت گذاشت.
اما اي سنگين عزيز! باور كن ويقين داشته باش! يگانه دوست وبرادر جاني تو،همچو بهادران شمشير نخواهد كشيد وبسان پيره زنان مويه ونفرين نخواهد كردوچسان جوانان بزدل وسست عنصر مايوس نخواهد گشت ودست از مبارزه بر نخواهد داشت . مبارزه بخاطر تحقق ارزو هاي شيرين حق وحقانيت، بلكه همچو يك انسان هدفمندوبامقصد،پر اميد وخوشبين بر رهگذر خواهم نشست وديده را براه خواهم دوخت .زيرا ميدانم سرور وشادي ارزوهايت روزي لبخند خواهند كردو...
صداي پا وتك ودونرسان ومعالجان پزشك در دهليز ، ناگهان صحبت شيرين وگرم آن دودوست صميمي راكه در واقع اخرين ديدار ورازو نياز انان بود،قطع كرد و سنگين با اخرين سخن : خداحافظ خداحافظ دوست! خ..د..ا...ح...اف..ظ...به..ت...و ..ا..ط.م..ي..ن..ا..ن..دا...ر..م..و سل...ا..م..مه...ره..به....خوا..هرك ...به...ر..س..ا..ن..و...
با چشمان باز ولبخند شيرين با اخرين دقايق زندگي وداع كرد. (قالو انا لله و انا اليه را جعون.).
ساعت ده قبل از ظهر سوم سنبله 1351 (22-07-1972 ميلادي) جنازه مرحوم سنگين درجمع بيش ازپنجصد تن محصلان،متعلمان،استادان ودوستانش از سرويس داخله شفاخانه علي ابادبرداشته شده در پهلوي صدها جوان گمنام وبينواي هموطنش ،دور ازاخرين ديد چشمان اشك الود خواهران يتيم ،عزيزان همدهاتي ،پدركلان و عمه دلسوزش، احترامانه به خاك سپرده شد. روحش شاد باد!
.................................................................................................................................................................................................................
افسوس كه اخرين گل آخند صاحب ، همزمان با شگوفه اش بزودي پژ مرده شدوچراغ روشن خانه مرد روحاني ومتقي ما براي هميش خاموش ماند!وا حسرتا!واي به حال واينده ما! فيت فيت گريه و...
اين صداي اشنا وپر از آه وافسوس پدر كلان سنگين بودكه از درون محراب مسجد در فضاي تالار آن مي پيچيد! همه گوش به خجو شدند كه چه گپ است!؟
تعزيت نامه سنگين توسط يكي از معلمين ده با صداي نيمه بلنددر تالار مسجد خوانده ميشد.!
فرياد وناله وشيون وفغان، اه وافسوس خواهران ، عزيزان ،هم بازيهاي دوره كودكي ودوستان خصوصا عمه دلسوزش هفته ها و ماه ها دوامداشت .
مگر ايا اين قطرات سوزان كه از گونه عمه دلسوز وخواهركان يتيم وماتمزده اش،همچو باران بهاري ،سرازير ميشد در دل انانيكه در اثر بي پروايي هاي تنگ نظرانه شان به كمك او نشتافته واورا از مرگ معلق نجات نداده بودند، اثري داشت!؟ هيهات ! هيهات! مگر باران در سنگ خاره اثري دارد؟!.
ولي واضح وهويداست كه مرگ جبري وزودرس چنين جوانان روشن بين وتا ريخ ساز دهات دوردست و فقير همچو (سنگين) نامراد براي سنگدلان بيرحم،تنگ نظران خودپرست ،حسودان خودخواه وكولاكهاي كورچشم وبي بصيرت دهات آن دوران تاريخي، بيشتر جشن وشادي را در قبال ميداشت تا غم واندوه!
.................................................................................................................................................................................................................
هرگاهي كه به دامنه علي اباد ميان مقبره ها گذر كني به يكي ازمقبره اي روبرو خواهي شد كه بر مزار آن ،روي لوح سنگي مرمرين اين نوشته را حك كرده اند:
سنگين متولد جوزاي 1331 (ه.ش) مسكونه مشكانها ، محصل سال اول دانشگاه كابل، در اثر مريضي ايكه عايد حالش گرديده بود، به تاريخ سوم سنبله 1351 به عمر بيست و يك سالگي داعي اجل را لييك گفت. " قالوانا للله و انا اليه راجعون "
و در عقب لوحه اين اشعار حك گرديده است:
بگوشم آمد از خاك مزاري
كه درزير زمين نيزميتوان زيست
نفس دارد وليكن جان ندارد
كسي كو بر مراد د يگران ز يست
آندم كه دميد عاقبت صبح سپيد
مارا به شب خاك، سرا شد جاويد
از ياد مبر آن گل زيباي اميد
كز باغ دل خون شده، دستانم چيد
صبح اميد كه بود معتكف پرده غيب
گو برون آي!كه كار شب تارآخرشد
عيبم مكن به رندي وبدنامي اي فقيه
کين بود سر نوشت ز ديوان فطرتم
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كردآن آشناكرد
چند سخن آخر
روزها بيهوده از پي هم ميگذرند و نشاني از خود نميگذارند ولي اي برادر جاني من! اي دوست صميمي من! اي سنگين عزيز! هيچ چيز خيال وجود ترا از من دور كرده نخواهد توانست، درختي كه بر خزان برگهاي پژمرده خويش منگيرد، آنها را در قفاي خود ميبينم.
مويم از گردش زمانه سپيد است و خون افسرده من، چون موجي كه بدم سرد صرصر گرفتار آيد، بسختي در عروقم جاريست. اما تصوير جمال تو، كه اينك بزيور حسرت آراسته و در بيست و يك بهار از ‹‹ زندگينامه ›› ات باز تاب يافته است، پيوسته با همان جواني و طراوت، در آينه دلم ميدرخشد! زيرا كه خيال روي تو نيز چون روح از دستبرد زمان بركنار است.
با مرور هميشگي ‹‹ زندگينامه ›› ات هرگز از پيش چشم من دور نگشته اي. ازينگاميكه ديده جان بينم ديگر ترا روي زمين نديد ناگهان در آسمانهايت مشاهده كردم. و آن چشمان روشن كه فروغ عمرت در آنها خاموش گشت هنوز هم از عالم بالا ميدرخشد. خورشيد زماني همه روز طلوع و غروب ميكند، اما آفتاب دوستي و برادري مرا غروبي نيست و تو پيوسته در آسمان جانم ميدرخشي. در زمين و آسمان روي ترا مي بينم و آواي ترا مي شنوم.
آب عكس جمالي زنديگنامه ات را منعكس ميسازد و باد صبا صداي ترا بگوشم ميرساند. چون بخواب ميروم تو در تاريكي نگراني و فرشته وار بالهايت بر سر من گسترده اي.
اي دوست با وفايم! هنگاميكه بخواب رفته ام با سر انگشت خود رشته عمرم را بگسل، تا بار ديگر در آغوش تو چشم بگشايم. ارواح من و تو مانند دو فروغ سحر گاهي يا دو نغمه جانسوز كه در هم آميزد يكي بيش نيستند. ولي من هنوز در آتش حسرت مي سوزم!
هرگاه ياد ايام گذشته را بخلوتگه خاموشي افكار خويش احضار ميكنم، ميبينم چه بسا چيزهاييست كه در طلب هر يك رنج فراوان برده و سرانجام نوميد مانده ام- غمهاي ديرين ايام برباد رفته و ياران عزيزي كه در شب بي نشان مرگ نهان شده اند. بار ديگر پيش چشمم مي آيند و چشم من در اشك حسرت و افسوس غرق ميشود. و باز بياد آن اندوه هاييكه از خاطرزدوده بودم ميافتد و داغ هزاران منظره كه در گذشته تسلي بخش ديدگان من بوده اند واينك ديگرديدارشان ميسرنيست تازه ميشود. پس به جهت ستمهاييكه در روزگار پيشين ديده و همه را فراموش كرده بودم از نو شكايت آغاز ميكنم و مصائب رفته را چون دانه هاي تسبيح يا سبحه بر شمرده و براي يگان يگان، بار ديگر اشكريزي ميكنم. چنانكه گوئي اين دين را پيش ازين اداء نكرده بودم! اما اي دوست محبوب و مهربانم! اگر در همان لحظه ترا بياد بياورم، هر زياني كه كشيده ام جبران مي يابد و همه غم هايم به پايان ميرسد.
اينك ايام بهار است. نسيم سبكروح از ميان درختان جنگل ‹‹ اشكين ›› ميگذرد و زمزمه ميكند. ابرهاي بهاري آسمانرا پوشانده اند و دامنكشان ميگذرند. درياي مست هيرمند با جوش و خروش بي مانندش بسوي ريگستانهاي كنگ و زابل مي شتابد. خورشيد چون گوئي آتشين در پشت ديوار افق درخشان سيستان تاريخي، سرزمين حماسه ها فرو ميرود و دارد آهسته آهسته خود را براي مسافرت كوتاهي آماده ميسازد. شفق رنگين و دلپذير شامگاهي را در آسمان زيبا و بيكران سرزمين عياران و سپيد جامه گان نمودار ساخته است.
از پاره هاي سرخ شده ابر، از نيزارهاي اشكين و از كلبه هاي گنبدي و نيمه ويران دهقانان بي زمين، بدن برهنه كودكان يتيم، دست و پاي پر آبله شبانان سياه چهره خواب پريده، كمرخميده خشت مالان روزمزد و چهره سوخته سياه حمالان بنزين و كراسين عاجزانه و احترامانه خدا حافظي ميكند، بسوي مغرب بسوي آباديها، سر سبزيها، و زيبائي ها و خليج...
جغد از خواب بيدار ميشود و بالهاي سنگين خودرا آرام آرام در فضاي تيره بحركت در مي آورد. شغالها از جنگل ‹‹ اشكين ›› بسوي دهات كم نفوس و اكثراً خالي از سكنه و به سوي كمپ ايف (F) اقامتگاه كارمندان موسسه مين پاكي آماده حركت ميشوند تا شب هنگام با قوله هاي مخصوص خود مزاحم خواب مزدوران و ديماينران خسته و كوفته آن گردند.
آسمان اندك اندك در تاريكي مبهمي فرو ميرود، هنگام غروب نقاش چيره دست طبيعت در رنگ آميزي اعجاز ميكند
نواربنفش كناره افق وسيل طلايي كه غروب آفتاب در دل درياي بيكران آسمان جاري مي سازد چشم دل و انديشه را خيره ميكند.
تخته سنگهاي تيره، ريگهاي روان و درختان سالخورده با خونسردي راز غمها و شاديها بشري را در دل نهان ميكنند و در آغوش شاهد رؤياها و آرزوهاي دور و دراز رهگذاران ميشوند تا سر از نو داستان بسرايند و زندگينامه بنويسند.
و نويسنده نيز در تماشاي چنين فضاي خوشايند و دلپذيرغروب خورشيدي بهاران سيستان تاريخي سرگذشت نوجواني دوست صميمي و برادر جاني اش ‹‹سنگين›› را مؤفقانه به پايان ميبرد.
و من الله توفيق
پايان بخش اول
ثور 1373 ( ه ش)
كنگ – نيمروز
بنام پروردگار عالمیان