سنگین 3
بتاريخ دهم حمل 1347 ساعت 3 پس از چاشت يك جوان اطرافي، كوله به پشت درحاليكه خسته ومانده معلوم ميشد،داخل دروازه دخولي يكي از بزرگترين ليسه هاي پايتخت كشور ميشود. او بواسطه دروازه بان ليسه باتاق مدیریت ليليه راهنمايي ميگردد.
مدیرليليه مكتوب دست داشته جوان دهاتي را كه ازطرف مديريت معارف ولايت رسما معرفي گرديده بود، درحاليكه عينك هاي ذره بينيش راچند مرتبه ته وبالا ميكرد، خوانده وبه وي شه راغلاست ميگويد.
در مدت يكساعت تمام لوازم مورد ضرورت رهايشي ليليه رادر اختيارش قرار ميدهد.
اين جوان اطرافي،كوله به پشت كه اشك شادي (وشايد اشك اولين روزهاي جدايي) از چشمانش جاري گرديده است، سنگين است كه داشت باورميكرد كه اينك بارزوهايش رسيده است، ارزوهاييكه مدتها در انتظار آن روز شماري ميكرد.ادامه تحصيل در پايتخت زيباي كشورش! كابل زيبا و مهد ارياناي كبير!
بلي! خواننده عزيز! كابل شهريست زيبا وتاريخي با قدامت 5000ساله تاريخ درخشان.! درياي خروشان، سلسله كوههاي آسمايي و شيردروازه اين شهر دوست داشتني رابه دو بخش شمالي وجنوبي تقسيم ميكند.ديوارتاريخي كابل شاهان برفراز شيردروازه، ديوار تاريخي بالا حصار، قصردارالامان، طاق ظفر ودره پغمان، باغ بالا، شهداي صالحين وغيره مناظر دلكش آن بزيبايي بيشتر اين شهر افزوده و توجه هزاران سياح داخلي و خارجي را بخود جلب نموده است.درباره زیبایی،موقعیت جغرافیایی،كوهها،دره ها،درياوچشمه سارها،شاهراهاي تجارتي وكارواني تاريخي(راه ابريشم)، دولتمردان، شاهان، نويسندگان، مورخين و دانشمندان ، توسط علاقه مندان قلم فرسايي هاي زيادي صورت گرفته است.و...
ليسه مذكوردرناحيه معروف كوته سنگي موقيعت دارد. اين ليسه داراي 45 اتاق درسي و ليليه واداري بوده كه مجهز با لابرا توارهاو مواد درسي عصري ميباشد. تدريس به لسان ملي پشتو صورت ميگيرد. تعداد استادان مدرس بيش از 80 تن بوده ودرحدود 1500 شاگرد درا ن به اموزش مصروفند.8 تن استاد هندي نيز درجمع استادان به تدريس مضامين ساينسي مشغوليت دارند.
تدريس به شيوه كاملا عصري پيشبرده ميشود.90 درصد شاگردان اين ليسه درامتحان كانكور كامياب ميشوند كه شامل دانشكده هاي مختلف دانشگاه كابل ميگردند.
سنگين درابتدا دراموزش درسهايش كه تدريس آن به لسان پشتو صورت ميگرفت با مشكلاتي بر ميخورداما بزودي بعد از امتحان چهارونيم ماهه موفق ميشود تا دراموزش اين لسان ملي كاملا پيروزگردد. چنانچه درامتحان نهايي صنف دهم او ميتواند در بين 85 شاگرد بدرجه پنجم موفق گردد.
سنگين كه از زندگي ساده دهاتي جداشده وبه زندگي شهري پيوسته بود،همه چيزرا درين جا نوونا اشنا ميديد حتي مردم اينجارا، استادان رابا چهره نو وسيستم تدريس ،تعليم وتربيه نو!
او با تخنيك پيشرفته وعصري كه اصلا برايش نا مفهوم بودبا گشت وگذار درشهرمعرفت وشناخت بيشتري پيدا میكرد.ازدحام وبيروبار مردم در عرض جاده ها،پاركها وباغها،بس هاي شهريُ هوتلها،مساجد،مكاتب وادارات دولتي برايش گيچ كننده وحيرت اور بود. اما اهسته- اهسته بازندگي شهري عادت ميكرد. او مردم اين شهررا با لباسهاي مختلف ملي ودولتي ميديد.ولي شاگردان معارف رابا لباس يكرنگ وخوشنما!
سنگين دراوقات خارج ازدرس با رفقا وهم صنفي هايش ازجاهاي مشهورومقبول شهرديدن ميكرد: باغ بالا،دارالامان،زيارت ها،بالا حصار،دره ها وتپه هاي سرسبز پغمان وغيره...
دردوره يكساله تحصيل خويش اوتوانست با اكثر مناطق پايتخت وروش زندگي مردم آن معرفت واشنايي حاصل كند. سنگين كه در يك فاميل روحاني و متديين تربيه شده ورشد نموده بود،علاقه خاصي با ملا امام مسجد لیسه مذكور داشت. اين مرد كهنسال باريش نيمه دراز وسفيدش سابقه طولاني در تدريس علوم ديني ووظيفه پيش امامي داشت.او شاگرداني را كه به نماز جماعت پابند بودند مورد لطف وشفقت قرار ميداد.واز نفوذي كه بر استادان واداره ليسه داشت،در كاميابي ورفع مشكلات شان استفاده ميكرد.
سنگين كه اخند زاده بود وعلوم اوليه ديني را نزد پدر روحاني اش تا اندازه اي اموزش ديده بود،نزد امام مذكور در پهلوي درسهاي مكتب به اموزش آن علوم ادامه ميدهد.: تجويد،تفسير شريف كابلي،قرايت وعلم عقايدرامياموزد.او اين اموزش را الي پايان دوره ليسه ادامه ميدهد.
سنگين با يكي ازهم صنفي هايش كه اكثرا درگرديك ميز درسي مي نشستندوهميشه با وي همدرس وهم نظر ميبود وبهتر ازهمه باهم هم سن وسال بودند،دوست ميشود.محبت ودوستي شان ازدرجه هم صنفي بودن گذشته به برادرخواني وبرادري تبديل ميشود.اين دوستي وبرادر جاني بودن شان تاپايان زندگي سنگين ادامه ميابد.اين دوست با وفا كه تا اخرين لحظات زندگي سنگين در كنار وي باقي مانده وبه دوستي اش وفاو صداقت از خود نشان ميدهد" صوفي" نام دارد. سنگين درباره( صوفي) ميگويد: او اخند زاده بود درست مثل خودش.او خصوصا پنج وقت نماز را به جماعت ادا ميكردو در اموزش علوم ديني همرديف خودش بود. يك روزي امام مسجد پس از اداي نماز عصر سنگين و صوفي را دوبرادرديني وحقيقي ياد كرده وبراي ادامه محبت برادري ودوستي هميشگي شان دعاي طويلي خواند. حسن اخلاق، سلوك نيك، صداقت وپابندي وپرهيز گاري به امور ديني ومكتب، صوفي و سنگين زبانزد همه شاگردان واستادان ليسه وهمكاران شان گرديده بود.
امااين دوستي دوبرادر جاني ،گاهي سبب بخالت وحسد خوردگي تعدادي از افراد كم ظرفي نيز ميگرديد، چنانچه سنگين گفته است " هرجا گلي است انجا خارييست"،" هركه را بخت خدا داديست اورا حسودي ايست" اري ! تعدادي از افراد كم ظرف ، حسود و بخيل وخودخواه كه با بخت خدا دادگان ستيزه ميكنند وبه مار استين شبيه اند، با بخت خداداد،لياقت،دانش واخلاق مذهبي سنگين و صوفي رشك وحسد مي بردند اما نتيجه اي جز پشيماني ،شرمندگي وناكامي بدست نياوردند. (اعوذ...حسد.)
سنگین درچند بهار کوتاه زندگی خويش ازين حسودان،بخيلان، ماران استين،ناسپاسان خدمات و كمكهاي مادي ومعنوي اش گاهي اوقات شكاياتي داشت اما پيوسته فراموش ميكرد وكينه به دل راه نمیداد. او و صوفي اصلا جوانان كينه ور وبغضي نبودند. سنگين همزمان همكار نزديك دوستان خويش نيز بود.در حدود 30 تن شاگرد از همدهاتي هايش در ليسه هاي كابل مشغول اموزش وپرورش بودند. سنگين يكجا با صوفي به كمك آنها مي شتافت، دراموزش وپرورش ودرسهاي مكتب شان كمك ميكردند.خصوصا در شموليت انعده نوشمولانيكه از مكاتب ابتداييه ومتوسطه مشكان دره به كابل ميامدند، راهنمايي وهمكاري ميكردند. ازين راهنمايي وهمكاريها، دوستان با پاس ونمكش هميشه ياد اوري نموده اند ودر خاطرات شان هنوز زنده است.
سنگين، تعليم وتربيه دوره ليسه رابه خوبي ونيكنامي با سرخرويي فاميلي وعزيزان خودموفقانه به اتمام رسانيده وبه درجه اعلي شهادتنامه فراغت صنف دوازدهم رانصيب خويش ميكند. درين دوره اموزش وتعليم است كه سنگين با محيط زيست وزندگي ماحول خودبه خوبي ولي بطور نسبي اشنا ميشود.بسا چيزهاي نوي مياموزد وتا اندازه اي به كنه حوادث،وقايع روز،زندگي اجتماعي واصول همزيستي با اقوام ومليتهاي برادر كشور عزيز خود پي مي برد.اما او هنوزازعوامل وتاثيرات امور اقتصادي وسياسي بر زندگي اجتماعي خيلي به دور وعاجزاست. چنانچه او از حوادثي كه در تابستان 1348 به مدت سه ماه وخزان 1349 به مدت يكماه در عرصه معارف وقت رخدادو دروازه تمام مكاتب وموسسات تعليمات عالي وتحصيلي به روي شاگردان بسته شد،چيزي برداشت كرده نميتوانست.در حقيقت او علل وقوع آن حوادث را درك نميكرد.او ميديد كه هزاران شاگرد،متعلم،محصل ومعلم در عرض خيابانها،پيشروي شوراي ملي نام نهاد وقت،در پارك زرنگاركه در نزديكي ارگ شاهي قراردارد مزين با بيرغ هاي رنگارنگ سرخ،سبز،سياه وسفيددست به راه پيمايي هايي ميزدند وتظاهراتي براه ميانداختندوبا دادن شعارهاي مرده باد!وزنده باد!روزرا به پايان ميبردند.
سنگين و صوفي كه يكجا در كنار هم درين اجتماعات شركت مي جستند اززيبايي مناظر اين اجتماعات لذت ميبردند. درحاليكه هنوز اهداف ومقاصد انرا به خوبي درك نميكردند.چنانچه اين دودوست صميمي به ياد مياورند آن روزي را كه عده اي ازشاگردان ليسه شان با اسلحه ناريه وجارحه به ليسه غازي حمله ور شده وانرا براي چندين ساعت درمحاصره خويش قرارميدهند.وزماني هم در پيشروي زندان بدنام قرون وسطايي دهمزنگ دوروزي به اعتصاب نخوردن غذا دست زده بودند.
اين حوادث براي اين دودوست،مانند اكثريت دگر جوانان ناخود اگاه وبيخبر ازهمه چيز،فقط به بازيهايي مانند بود كه اكثر جوانان ونوجوانان در دوره جواني ونوجواني خويش به مقصد روز گمي وساعت تيري خود بان مصروف ومشغول ميشوند.!
سنگين توانست در قوس 1349 اموزش دوره ثانوي را بدرجه اعلي به پيان رساند.او درجمع بيش از 1200تن شاملين، امتحان كانكوررا موفقانه سپري نموده شامل انستيتوت مورد دلخواهش گردد.
·
·
·
· انتظار يا سرگرداني!
سنگين كه امتحان كانكوررا در ماه قوس 1349 سپري كرده بود،متاسفانه بايد نه ماه را انتظار ميكشيد تادرسهاي انستيتوت در15 سنبله 1350 شروع گردد.انتظاري همراه بامشكلات وسرگردانيهايي كه خدا نصيب هيچ جوان خون گرم ويتيم نكند! اشكار بودكه او نميخواست ويا نميتوانست كه تا شروع اولين زنگ درسي اش بيكار ودست به الاشه بنشيند وبه ( زبان محلي) بار شانه خوديها باشد! او دقيقا ميدانست كه درين مدت طولاني بيكاري،هيچيك از نزديكانش باوي همكاري نكرده واز وي استقبالي هم نخواهند كرد كه او بتواند با خاطر ارام واسوده براي مقدمات تحصيلات اينده اش مطالعه كرده واموزش يابد. به همين سبب در جستجوي دريافت كاروبار غريبانه اي بود،چون بيكاري و بي پولي اورا رنج ميداد.مجبور ميشود تاراهي خانه وكاشانه اش گرديده و سبب انتظار وبيكاري اش را براي مدت نه ماه با اقربا ودوستانش درميان گذارد.او از آن تشويش داشت كه آنها به گفته هايش باورنكرده واوراناكام مكتب خواهند گفت!ولي او بزودي متوجه شد كه دارد حدس وگمان هايش دارد به واقيعت مي پيوندد...
از هرسوي نزديكانش وبعضا همدهاتي هايش،زمزمه هايي بگوش ميرسيد كه گويا او بلاخره در مكتب ناكام مانده است! بلي! كي ديده كه يكنفر تا صنف 12 متب بخوانه وكاتب هم نشوه! بچه فلاني كه متب هم نخونده،ا ما او سركاتب اس! ده هاكنايه هاي نيشدار وزهرداري ازينگونه؟! تنها كسيكه به حقيت حرفهايش باور ميكرد پدر كلان مهربانش بود كه اورا دردادن جواب رد باين همه گپهاي بيهوده به خاموشي دعوت ميكرد وبس!. سنگين خاموش ميبود اما ميكوشيد تا چاره اي انديشيده وبراي خودكاري پيدا كند.
زندگي درد هات آن دوران همراه بود با انجام كارهاي شاقه وبسيار سختي كه طاقت وتوان كار قويترين جوانان ونوجوانان رادر كمترين مدت زمان ضعيف وحتي فرسوده ميساخت. سنگين كه خود ونيروي جواني اش را در قبال اينگونه كارها عاجز وناتوان ميديد،. ولي او خسته و غمگين ميبود،روحش خسته و لبخند جواني اش اهسته اهسته به اشك واه وافسوس مبدل ميگشت..ادامه بودوباش را دگر درينجا مناسب حال خود نميديد،خصوصا كنايه هاي ناكامي مكتب و...اورا بيش از پيش ازار ميداد. مجبور ميشود تا محيط وزندگي دهاتي را ترك كرده راهي شهر كابل گردد.
· در جستجوي كتابت
جواني كه دريشي ليلامي سرمه اي رنگ ويخن قاغ شيرچايي به تن ونيم بوتي هاي پينه زده وپسك داربه پاي داشت،در دهليز هاي وزارت امور داخله دولت شاهي ته وبالا ،اينسو وانسوسرگردان ميگشت. عريضه اي در نيم تخته كاغذ چاپي باخط خوانا و مشقي عنواني وزير داخله نوشته بودتا بحيث مامور ويا كاتب مقررشود.او ارزوداشت كه اينك ثمره بعد از 12 سال تحصيلش را چشيده وبازماندگان يتيم پدر ودوستان محتاج دهاتي خود را ازينراه كمك نمايد.
درعرض دهليز منزل دوم با اوبرخوردم.
اوهو! سنگين ! درينجه چه ميكني؟
سنگين - ميخواهم كاتب مقررشوم.درينجا باشه ويا به اطراف عريضه ام را به رياست اداري داده ام.انشاالله مقرر ميشم!
صوفي - خدا ميدانه برار! مه دوهفته اس كه براي گرفتن مثني تذكره درينجا سرگردانم اما تا هنوز انرا بدست اورده نتوانسته ام واسطه ميخواهند ورشوت! و...هيهات! كه شما برادر ديني وجاني ام بتواني بزودي صاحب كاري شوي وشايد هم هيچ مقرر نشوي!
صوفي دست سنگين را گرفته اورا باخود به ميداني خارج تعمير وزارت اورده ،برايش ياد اور شد كه درين وزارت براي ما وشما مردم فقير ودهاتي كارداده نميشه نا حق خوده سرگردان نكو! به چار طرف خود نگاه كو! لباس، سرووضع ،قدو قامت قواره هاي چاق و شكمهاي برامده و... را ببين! وخود ه ومه ره بانها مقايسه كو! وازينگونه حرفها وسخنهاي دلسرد كننده ونيشداری برايش گفت و...
سنگين باوجود اين همه حرفها وسخنهاي دلسرد كننده، انطوريكه عادت داشت خودش تجربه كردو مدت دوهفته دنبال عريضه كاريابي خويش گشت ونتيجه همان شد كه دوست صميمي وبرادر جاني اش صوفي پيشگويي كرده بود.! نه كتابتي يافت ونه هم ماموريتي! وعريضه اش درلابلاي هزارها ورقه هاي درخواستي دگر...
او مجبور ميشود يكجا با صوفي به يك كارمند نسبتا نيمه عالي رتبه كه ازخويشاوندان وهمدهاتي هاي پدرسنگين بود وعمرش در يكي ازشهر هاي بزرگ كشور به سر رسيده بود،مراجعه كنند و...
شخص نيمه كهنسالي با ريش تراشيده و شقه هاي سفيد، قد دراز، بيني پهن و كشيده، شلواروپيراهن كوتاه تنه و كلاه پوست قره قلي به سر، دروازه حويلي را بروي شان باز ميكند وهردوي آنها را به سالون به زبان بهتربه گلخانه كه با كوچ هاي لوكس وعصري و گلداني هاي رنگارنگ مزين گرديده بود، راهنمائي ميكند.
اين شخص شيك پوش و ميرزاي كهنه كار،يگانه فردي بود ازجمع يك ولسوالي پرنفوس كه بدستگاه حكومت اشراف راه يافته و در وزارت داخله وقت پُست نسبتاً با آبروئي داشت و روابطش با اشراف حكومتي حسنه بود و به اصطلاح با آن سروسازشي داشت..
سنگين خاموش بود، صوفي بود كه با آنمرد خويشاوند در باره عدم تقرروبيكاري و تنگدستي وضعف اقتصادي سنگين صحبت ميكرد ولي آزادانه و با جرئت و گاهي هم لهجه اش به عذر و زاري ميماند و زماني هم توأم با گله وشكوه و شكايت هاي نيش دار از اشرافيون حكومتي.!
مرد كهنسال خويشاوند، فرداي آنروز ورقه در خواستي سنگين را جهت كاريابي به رياست اداري وزارت داخله پيش كرد.
رييس اداري وزارت با تخلص و نام فاميلي( ملكيار) شهرت داشت كه يكي از همان درباريان وفادار بود كه ظاهراً با آقاي مرد كهنسال ميانه خوبي داشت ولي در باطن بنا بر موقف طبقاتي و سمتي با موصوف در تضاد بود.
چنانچه در حضور سنگين كه گويا به نظر وي جوان بي تجربه وبيخبر ازهمه امورميباشد، مستقيماً و بدون شرم و حيا كه اكثراً خصلت حكام لجام گسيخته درباريان و اشرافيون است از مرد كهنسال گله، شكوه و حتي غيرمستقيم انتقاد كرد كه گويا وي (مرد كهنسال) چرا او را (ملكيار را) فراموش كرده ، تحفه برايش نياورده است.(تحفه درآن وقت جز به مفهوم رشوت دادن و تطميع مقامات عاليه چون ملكيار و امثالهم كه شرط تبديلي ومقرري مأمورين دولت بود، چيزي ديگري توجيه شده نمي توانست)
يكماه و نيم دويدن هاي ته و بالا در دهليز ها و اتاق كار رياست اداري و انتظار بيش از حد آن بالاخره بي نتيجه ماند و اوموفق به دريافت امر تقرر دريكي ازكمبودات مركز (ده ها بست كمبود بود ولي نه براي غيراشرافيون وقشرجوان مربوط به طبقه متوسط و پائين) نگرديد حتي يك پُست ابتدائيه رتبه دهم راهم برايش واگذار نكردند چون سنگين از طبقه پائين وابسته به قريه ومحل دور دستي بود و علاوتاً او تازه روشنفكر دوازده پاس سال هاي پُرهيجان و طوفان زاي 1348-1349 ( ه-ش ) شهر كابل بود.
شايد تقرر چنين جوانان در لست سياه خاندان (ملكيار) ممنوع و زير سوأل قرار داشت! كه سنگين نميدانست؟ و برعلاوه سند فراغت سنگين به ليسه اي مربوط ميشد كه خود موقف طبقاتي اش را در نظر آقايون اشرافي چون ملكيار، روشن ميساخت و سنگين اينرا هم نميدانست كه حتي موقف و موقعيت ليسه هاي ثانوي مركز هم بنابر دسته بندي شان از نظر طبقاتي وجه متمايزي دارد. كه نمونه عالي آن ميتوان تنها نام ليسه حبيبيه را بزبان تحرير در آورد. و فارغان اين گونه ليسه ها بزودي و در كمترين مدت زماني به هر وزارتي كه میخواستند مقرر ميگرديدند. سنگين بعد از مراجعه به چندين وزارت ديگر و دريافت نتيجه منفي از آن، در فاصله زماني نه چندان زياد، داشت اين وضعيت را درك ميكرد و آن شعار هاي زنده باد! مرده باد! دوره ليسه را كه چندان علاقه اي از خود به آنها نشان نميداد، بخاطرش داشت زنده ميگرديد و بيخود تكرار ميكرد: زنده باد! مرده باد! و...
او عملاً حقانيت اين دو شعار را از نزديك براي اولين مرتبه در تعيين سر نوشت خود لمس ميكرد. او داشت باور ميكرد كه وضع اجتماعي و منشأ طبقاتي اش براي كار يابي در مركز اين وزارت ها و ادارات مركزي ، و زيست و كار دراطراف نزديك به قصر ها و آسمان خراشهاي پايتخت، سازگار نيست و يا سازگار و مفيد خوانده نميشود. اوو امثال او را قهراً به دورمي افگندند و جبراً هزار ها اينگونه جوانان خون گرم را بسوي مبارزه ،جنگ و ستيزو تشدد طبقاتي و قشري ميكشاندند تا شايد روزي اين جوانان خون گرم ولي بي تجربه بتوانند اين لانه هاي (قصر هاي) طبقات حاكم و اشراف را بدون در نظر داشت اصول و موازين زند گي ،براي خود اين قشروطبقه محدود لجام گسيخته و خودكام بگورستان تاريخ تبديل نمايند.
آري ! شايد چنين روزي برسد و سنگين رنجديده و بيكار و (ملكيار) اشراف هردو ازديدگاه طبقاتي خويش ،حادثه را ارزيابي كنند و آنگاه قضاوت كنند كه گناه از كيست؟ آيا بيگناهان جوان را جبراً بسوي گناه كشانيدن خود گناه بزرگي نيست؟
<< واضح و روشن است كه اگر چنين خونريزي اي سرزند گناه آن بدوش همان طبقه حاكم بي عدالت، ستمگرواشرافي چون خاندان ملكيار و امثالهم خواهد بود! >>
و البته باز هم روشن است كه عاملين و سرد مداران اين وضع پاداش آنرا خواهند ديد و آنروز رسيدني دورنخواهد بود كه عده اي شان به گورستان تاريخ سپرده شوند و عده اي هم تا پايان زندگي در غربت وجلاوطني، نزد بيگانه ها زجر وشكنجه كشند. و عريضه بدست در تجارت خانه ها، هوتل ها،كاباره ها،خانه هاي شخصي، حتي بيت الخلا ها مراجعه كنند تا شايد لقمه اي ناني بدست آورند. چون آنها در آن كشور ديگرخان، فيؤدال، اشراف وطبقه حاكم خوانده نميشوند كه ازسطح زندگي اقتصادي آن كشورها معلوم است.
اين قشر نازدانه واشراف كه در وطن خود( گيريم كه اگر وطني داشته اند!) مفت خوروباردوش قشر فقيرجامعه بوده اند،واضح وروشن است كه از عهده هيچگونه كار جسمي اي از جمله ساده ترين آن ،رنگ وپالش كردن بوتها ودوختن دكمه يخن قاق خويش برنخوا هند امد! پس چه خواهند كرد؟ وچه كاري را انجام خواهند داد؟ نتيجه روشن است: سالونهاي رقص واواز! بار(نايت كلپها)هاي شراب فروشي وساقيگري وبلاخره تن فروشي وترويج وانتقال ...
مدتي بدينمنوال ميگذرد تا اينكه ازروي تصادف آن خويشاوند پدرش تبديلا در يكي از بستهاي اداري ولايت سرحدي نیمروزمقرر ميگردد.
سنگين كه اين تنها واسطه تقرري اش را در مركز از دست ميدهد بيش از پيش مايوس ميگردد وبراي گرفتن اگهي وچگونگي كار يابي اينده اش، روانه خانه آن مرد كهنسال خويشاوند ميشود.
مرد كهنه كار ازينكه نتوانسته است به تقرر سنگين در يكي از ادارات مركزي كامياب گردد، ظاهرا خجل زده معلوم ميگردد. براي جبران آن به سنگين وعده تقرر در اداره كه او جديدا مقرر گرديده است ،ميدهدو ميگويد كه با وي يكجا راهي انولايت گردد. سنگين باين پيشنهاد وي بديده شك مينگرد چون او باور كرده نميتوانست كه برايش كاري درانجا هم داده شودويا هم اين اقاي كهنه كار ضعيف وبزدل بتواندبه خاطر تقرر وي با مقامهاي بلند رتبه ولايت دست وپنجه نرم كند! سنگين كه همان كاسه وآش مركزرا براي ولايت نيز پيشبيني ميكرد، ازرفتن به ولايت خودداري ميكرد. اما دوست وي صوفي اورا قناعت داد تا يكجا باان مرد كهنسال خويشاوندبان ولايت برود.تا شايد كاري برايش پيدا شود وتوشه اي براي رفع ضرورت هاي خود و يتيمانش بدست اورد وهم براي ادامه تحصيلاتش ذخيره اي داشته باشد.
آنها مسافه راه مركز الي ولايت مذكور را در 4 شبانه روز ميپيمايند و...
رييس صاحب ! به اجراي كارهايش مصروف شده ،روزانه ده ها مراجعه كننده را با پيشاني باز پذيرفته وكارهاي شانرا بوجه احسن انجام ميدهدبدون اينكه ازكسي تحفه ويا رشوه اخذ كند. موصوف بزودي بحيث يگانه شخص نيكوكار ،كار فهم ،كاركن و پاكدامن مشهور ميگردد. دراداره اش همه كارها بدون رشوه صورت ميگيرد.از طرف دگر، موصوف كه خودرا از سرزمين پيرخانه هاي سياه بند(مشكان دره) معرفي كرده بود بعداز اوقات كارهاي رسمي، ده هاتن مراجعه كننده از مريدان پيرخانه هاي سياه بندُ به نزد وي ميامدند ومراد ميخواستند وتعويذ وطومار!
سنگين در تنظيم همه كارهايش ويرا ياري ميرساند. همه روزه بدفتر كارش حاضر وتا پايان وقت رسمي در كارها وي را كمك ميكرد خصوصا درايام غير رسمي در تهيه وترتيب ونوشته جات تعويذها و...
يكماه ازين حالت گذشت ولي رييس صاحب موفق نگرديد تا سنگين را دريكي از كمبودات مركز ولايت مقرر كند.به اصطلاح زورش نرسيد. تا اينكه توانست ويرا دربست كمبود يك ولسوالي دوردست سرحدي مقرر كند. سنگين با مكتوب دست داشته روانه آن ولسوالي ميشود. ولسوال محل ، از معرفي واشغال وظيفه سنگين بنامها و بهانه هاي مختلف براي دوهفته جلو گيري ميكند تا اينكه مرد كهنه كاري با مكتوب تقرري اش ميرسد. ولسوال به سنگين ميفهماند كه مرد موصوف سابقه كاري داشته وقبل از شما مقررشده است . مكتوب تقرري اشرا بدون اينكه قیدوارده گرفته باشد،دوباره بمقام ولايت مسترد ميكند. سنگين جوان وبيخبر از سياستهاي آن دوران علت را درك كرده نتوانست. موضوع را به رييس صاحب خويشاوند تيليفوني درميان گذاشت. و رييس صاحب خويشاوند...
سنگين كه اينك مدت ششماه از تلاشهاي ناكامش براي كاريابي در مركز كابل وولايت خسته ودلسرد ميشود، بدون مشوره واطلاع قبلي به رييس صاحب خويشاوند، فرار را بر قرار ترجيح داده ازانجا خارج ورهسپار زادگاهش ميشود
از همه جلوتر پدركلان مهربانش به استقبالش ميشتابد.او با چشمان اشكبار دو خواهرك يتيم خويشرا دربفل ميكند وازينكه تحفه اي براي شان نياورده بود، خيلي جگرخون بود و...
سنگين از چگونگي جريانات ششماه دوري خوداز زادگاهش به همه اقربا ودوستان همدهاتي هايش مفصلا معلومات ميدهدو...
او 4 ماه دگررا بايد انتظار بكشد تا در سهاي دانشكده مطلوبش شروع گردد. او اين مدت را به سير وسياحت در قريه جات نزديك ودوردست زادگاهش سپري ميكند.بدينترتيب او بيش ازپيش به عوامل فقروعقبماني مردم دهات خويش،ستم طبقاتي،استبداد،بيسوادي، تبعيض سمتي ومحلي ارگانهاي دولتي و حكومت وقت ازنزديك اشنا ميشود.او اين همه ستمهارا در رگ وپوست همدهاتي هايش لمس ميكردو...
و سنگين بدينگونه در گرداب اثار رهايبخش ،مترقي،طبقاتي وازادي خواهي فرو ميرود ويا فرو انداخته ميشودو...
مينويسد،ميگويد، سخنراني ميكندو...
به جلب وجذب نوجوانان ،جوانان ودهقانان خسته و كوبيده،دروگران وخشت مالان كمرخميده ،نجاران بنايان،وملايان ومتعلمان دوره ابتداييه دهاتي ميپردازد وانهارا بسوي مبارزه برحق به خاطر تامين زندگي سعادتمند و جامعه دهاتي فارغ از هرگونه ستم،ظلم وبي عدالتي و...فرا ميخواند. اواين وظيفه تاريخي راتا پايان 21 بهار سن جواني اش ادامه ميدهد و...
بنام پروردگار عالمیان