اولين سفر

زمستان سال 1343 خورشیدی. با برف باری های پر برکتش دارد به پایان میرسد. مردم محل این زمستان را به فال نیک گرفته و همه آنها به رسیدن نوروز و عید نوروزی روز شماری میکردند و برایش آمادگی میگرفتند.عید نوروز و جشن دهقان با میله ها، سروروشادمانی دلنشینی برگزارمیشود. جوانان وکودکان لباس نو می پوشند.بازیهای مختلفی را بگونه جشنواره نوروزی براه میاندازند .سازست و دهل،اتن ست و شوبازی.، گشتی گیری، پهلوانی،غسین ، کبدی، لپن ،خیز،دوش، اسب دوانی، کلاه پس پرتو و غیره از این گونه بازیهای محلی ،جوانان را مصروف خود میسازد. دهقانان حیوانات خویش را با رنگ سرخ رنگ مالی میکنند. زنان و نو عروسان معمولا به زیارت های- (سید دیوانه) (پیران پیر)،زیارت مرکز و درون کوه میروند تا برای سال نو خود برکت،خوش سالی،آرامی محبت و برادری استدعا نمایند.

هر نوع غذا چون: سبزی پلو، بورانی، او گره، خلاوك، کاچی، مستاوه تورشاوك، غلور و غیره خوراک هاي محلی در این روز تهیه و نوش جان میشود. كودكان و نو جوانان دهاتی با لباسهای نو، پيراهنهاي رنگه و خالدار و دستينه های شرانگاوي به انواع بازیها شان مشغولند و شاد و خوش و خندان.! خانه ها صفايي میشوند. صندلیهای و بخاريهاي کهنه و زنگ زده از کنج خانه ها برداشته شده،شبش و كيك با باد بهاري و آفتاب نوروزی از قينج لحاف ها و نمد هاي چركين و بد بوي دهاتی مجبور به فرار میشوند .نوجوانان بیشتر خوش اند، چون آنها ديگر در اثر سرمای نیمه شب كه بخاری هاي شان سرد میشد جاي خودش را تر نميكنند. آنها به یاد دارند، زمانيكه بعد از تري از خواب بيدار میشدند از خجالت مخصوص کودکانه خويش از جاي شان بر نميخواستند تا مبادا مورد سرزنش بزرگان و ریشخند خوردان خانواده قرار گیرند ويا اینکه وقت بازي كتار،تشله، در پيتوه قریه با همسالان خود،طعنه و پيغور نشنوند! اوه! شاشوك ! باز جاي خوده تر كرده اي.!

ادمي عجب مخلوقیست ! درهرموقعیت،سن ومقامی كه قرارداشته باشدازخود دفاع ميكند، چون عادت وخاصیت فطری اوست. حتی وقتيكه او درصورت ارواح خلق میشد ،در جواب سوال (الست بربكم ؟) گفت كه ( قالو بلی ) تا از اتش ابدی دوزخ نجات پابند!

اري! كودكان و نوجوانان دهاتی از تري جاي خود انکار ميكردند و این عمل را،برادرکوچک به برادركش! خواهرك به خواهركش ! به همين ترتیب به يكديگر نسبت میدادند. چه همه شان بگو نه ماران جفتی درزیرلحاف کلان صد پينه ای صندلی، كه بیشتر شبیه جل حیوان بود، با همدیگر پیچیده بودند تا بیشتر گرم شوند،لباس پوشیدنی شان تر میبود، پس كي میدانست كه کدام شان ملامت است. و كودكان با همان ذکاوت فطری و کنجکاوانه شان اينرا بخوبی میدانستند. بدینترتیب از خود دفاع كرده انکار ميكردند( مه نه كديم ! او كده!)

بسیاری از خانواده ها قدرت تبدیل همه روزه كالاي كودكان شان را نداشتند. يك و یا دو جوره لباس چند پینه ای و بس! این كودكان و نوجوانان با كالاي تر ! دست و روي نا شسته! بر سر سفره نان خشک و چاي كوهي تلخ مي نشستند و جارو جنجال بپا ميكردند و يا با همين لباس تر در کوچه به بازي مي نشستند و به خاطر بوي بد ازتري کالا مورد تمسخرهمبازی های شان قرار میگرفتند و...

پیش از چاشت روز سوم نوروز دروازه کلان چوبی حويلي كه با زنجیرآهنی چند كيلويي-اش میخکوب شده بود، تك تك میشود. كيستي  ؟مه استم : ملازم مكتب! سنگين از لاي سوراخ كوچك دروازه، چو بدست بادامی رنگه ملازم را دید كه دو دسته برآن تكيه زده است. باور كرد كه راستی ملازم مكتب است، او كرتي ليلامي وچپات هاي موتري چند پینه خورده ملازم را نيز شناخت اما بیشتر نشانی شناخت ملازم همان چوبدست رنگه بادامی وي بود كه براي حاضر كردن شاگردان تنبل و گريز پاي مكتب به كار ميرفت وقتيكه اين شاگردان خوش چانس! به واسط همين ملازم به داخل مكتب حاضر كرده میشدند، آنجا سر معلم صاحب کوتاه قد و دراز قد و میانه قد هر كدام به نوبه خود با شوشك (خمچ) بادامی ديگري از آنها استقبال ميكرد! !

سنگين ،دقیق به خاطر میاورد كه در تمام مدت شش سال دوره ابتداييه، تنها يكمرتبه اينگونه مورد استقبال قرار گرفته است.!

رقعه حاضر شدن به مكتب را ازملازم گرفته وبه پدركلان (بابو) خود نيزنشان داد.وملازم موصوف با نوش جان كردن يك كاسه دوغ ترش وتيره با دونان تنوري گرم ،شكم گرسنه اش را نيم سير نموده راهي ده ديگري میشود.و...

فرداي انروزتمام فارغان صنف ششم در ميدان واليبال مكتب جمع شده وبه همه بیست تن فارغ ابلاغ میگردد كه براي شا مل شدن و رفتن به مكتب متوسطه مركزولايت آماده گيري كنند.

شام بعد ازنمازخفتن،بزرگان ده درخانه پدركلان سنگين كه ملا امام مسجد ده هم بود،گرد هم ميايند تا درباره رفتن پنج تن از شاگردان ده باهم مشوره كنند.دربين آنها سنگين نو جوان يتيم بود.بعد از جرو بحث ها،بگومگوهاوترديدها بلاخره به اعزام شاگردان متذكره در آموزش به مکتب متوسطه موافقه کردند مجلس مشاوره شان با دعاي طویل پدركلان سنگین به پايان رسید.

اما مادر! بلي ! کلمه مقدس مادررا بزبان مياوريم ووي را همیشه و درهمه جا ستایش ميكنيم .به پیشّگاه مقدسش سر تعظیم فرو مياوريم.

مادر سنگین جدايي یگانه فرزند خدمتکارش را درك ميكند.او نمیخواهد كه با فراق ودوري فرزندش به غم وغصه هاي ديرينه اش بيش ازپيش بيافزايد. لذا با گريه وزاري ،بارفتن پسرش به مركز ولايت مخالفت ميكند.او نمیخواهد بازهم بي سرپرست گردد.اما قضا وقدر كه كار خود را قبلا كرده بود، رضایت پدركلان وموافقت سنگین اورا مجبور به قناعت میکند.

بتاریخ پنجم ماه حمل 1344 (ه ش) 20 تن از فارغان اوّلین دوره مکتب ابتداييه مشكانها طی مراسم خاص محلی از مرکز حکومت محلی به سوي مرکز يكي از ولایات های کاملا عقب نگهداشته شده کشوربه شکل دسته جمعي براه افتادند. آنها كوله به پشت، با خورجين هاي چین دار،كلوش وچاروق هاي پرپینه،باپای پیاده ،تعدادی با سواری اسب والاغ باخانه وكاشانه شان خداحافظي كرده بسوی مکتب متوسطه درحرکت شدند.

به گفته راويان اخبار وناقلان گفتار!شب به جا ،روز بجا پس از10 روزطي منزل، از كوره راهها، دره ها، تپه ها، سنگلاخها، خاشه زارها، برف كوچها و بيراهه هاي پرپيچ و خم و

صعب العبور، با هوايی اکثرابارانی و برفی، خيلي سرد حتی  15- 20  درجه زيرصفر، گذشته به مركز ولايت رسيدند.

این نوجوانان سرخوش ازغرورنوجواني ،بي خبرازعواقب ناگواراين سفرطاقت فرسا كه بعدها دامنگير بعضی از آنها ازجمله سنگین ميگردد، سه بهار متواتر فاصله 10 روزه را طی ميكردند، باميداينكه از نعمت سواد اموزش و پرورش بهره مند شوند.

عجب دنیايی ! با عجب مردمی! بودند كسانيكه در به دیوار خانه اش،شهرش،وولايتش دروازه مدارس و مکاتب بروي شان باز ميبود،اما آنها نه تنها به اموزش وتعليم دران روي نمي آوردند،بلکه مدارس و مراکزآموزشی رابه اتش ميكشيدندو چهره تاريك جاهلیت خويشرادر برابر نور ومعرفت اشكار ميكردند.اما درينجا در قلب دره زيباو مشكين باشند گان راد مرد و غیور شان براي آموزش نور و معرفت مجبور میشدند تا ده ها كيلومتر مسافت را با پاي پیاده طی کنند. چون دست تبعیض و ستم حکام لجام گسیخته نمیخواست تا در محل شان مكتبي ساخته شود ويا هم سرك وشفاخانه اي.!   

سنگین  درباره مشکلات سختیهای دوران سه ساله مکتب متوسطه كه دامنگیر او و 20 تن ازهمدهاتي هايش گردیده بود،بطور مفصل در یادداشت جدا گانه اي  به خوانندگان همدهاتي خويش تقدیم كرده است.

در همین دوره سه ساله آموزش متوسطه است كه او برادر، خاله، مادر وكاكا عبدالوهاب راكه تنها مونس همدم  دوره كودكي  و نوجوانی وشوخي هايش بوده است،از دست میدهد. 

                              

                               دومين جدايي

سنگين مي نویسد: پس ازپايان موفقانه صنف هفتم وقتيكه به خانه خودرسيدم با جسم بيمارتنها برادرك هشت ساله خويش روبروشدم .بيچاره برادرم در تمام زمان شش ماه خزان و زمستان همان سالرا به تب بیماری ناشناسی (شايد محرقه) گذشتانده بود .بغیر ازتداوي محلی،هيچ نوع كمك دگری باوي نکرده بودند.اگر بیمار را به شهري انتقال میدادند،امكان تداوي  وصحت يابي اش موجود میشد.

حس خود خواهي، عدم غمخواری وجهالت خوديها همه وهمه دست بهم داده اورا به سرنوشت قضا قدر سپرده بودند.به گردن ، سر و سينه اش بیش از ده تعويذ و سورتهاي مبارک با رنگهاي مختلف آویزان كرده بودند. غم و غصه میخوردم. با چشم و سر ميديدم كه برادركم چگونه با بيماري کشنده وجودش دست و پنجه نرم ميكند و از دردش به خود مينالد ومي پیچد. و اين حالت برایش شب وروزدوام ميكرد. نه خوديها، نه دوستانش، و نه هم خاله زلیخا در دوركردن بيماري و علاجش موثر واقع نمیشدند. آنها كه ملامت نیستند چون نبودن طبابت، تداوي پیشرفته و جهالت عقیده به خرافات دامنگیرهمه شان بوده است. اما سنگين هم نمیدانست. اگر برادر بیمارش به يكي از شهر هاي نزديك انتقال میگردید، ممکن بود كه تداوي گردیده صحتش رابازيابد. زیرا او هنوز به اين فهم دانش نرسیده بود. این حالت ناگوار بيمارادامه داشت تا اینکه سحرگاهان پنجشنبه هفته اخيرماه حوت 1344 (ه ش) كه برابر با دومین سالگرد مرگ پدر بود درپيشروي چشمان گريان، فرياد وناله های سنگين واعضاي خانواده اش تنها برادرك 8 ساله اش با اخرین لبخند و اشك جدايي كه از چشمانش جاری بودبازندگي پرازدردورنجش وداع كرده وزودتر ازدگران به پدر پیوست.

(روحش شاد و شفيع آخرت باد.)

 

آري! انسان در مقابل نيروي قهارطبيعت و سرنوشت چه وجود ضعیف وبي دفاعی است!؟

ازهمين جاست ، سرنوشت زندگی( سنگين ) كه مسیر اوليه -اش را از همان آوان جدايي پدر پيموده بود، دگرگون ميشود و اورا  در گرداب امواج طوفانهاي غم افزاي سرنوشتش تنها ميگذارد، تا او با اين امواج درآميزد، ستيزه كند و يا در آن چون سرنشينان هزاران كشتي جهانگرد غرق شود و...

(سنگين) در سال 1345 (ه.ش) صنف هشتم را به پايان ميبرد. به رخصتي زمستاني به خانه ميايد.اما افسوس كه باز هم جاي دگري از نزديكانش را خالي مي بيند. جاي كاكا عبدالوهاب  و خاله زليخا را!.

باز هم غم واندوه !آه وافسوس! و...

او به روز جمعه به مزار آبايي اش رفته، سوره مبارك (يس) را قرائت  نموده دعاي طويلي به ارواح رفتگانش نموده، با گريان هاي زيادي، حوالي چاشت روز به خانه بر ميگردد. او اين شعر  زيباي  اقبال لاهوري را بر لوح سنگي  مزار پدر حك ميكند:

بگوشم آمد از خاك مزاري    كه در زیرزمین هم مي توان زیست

نفس دارد وليكن جان ندارد   كسي كو بر  مراد ديگران  زیست

 

زمستان به پایان خود نزديك است . سنگين درتمام شبهای درازآن دركنارموشک فليته  اي كم نور،تا ناوقتهاي شب، درباره اين همه مرگ و مير هاي اعضاي فاميل، اقارب، دوستان و همدهاتي هايش ميانديشد.

او ميديد كه در اكثر دهات نزديك و دوردست مشكان دره كودكان ، نوجوانان، و بزرگسالان بدون وقفه ، يكي پي دگری به كام مرگ زودرس قرارميگيرند،ميميرندو گرفتارامراض و بيماريهاي گوناگون اند. او درين باره عميقاً مي انديشيد و ساعتها به فكر فرو ميرفت. گويا ميخواست براي نجات آنها چاره اي پيدا كند و راه بيرون رفت ازانرا بيابد و...

هيهات!و هيهات ! سنگين ازدرك واقعيت هاي انروز فرسنگها بدور بود.او بيموجب وبيخود ميكوشيد به اساس وعلل اين حوادث ناگوار كه دامنگير همدها تي هايش گرديده بود، پي ببرد، بداند و يا چاره انديشي كند.! اما او از فكر و چرت دست بردار نبود. اكثرا راه نجات را در دم و چف و دعا و تعويذ ميدانست. اما وقتي تاثيري در ان نميديد، به مسيحا دمي رجوع ميكرد وبا خود ميگفت (عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند.) وزماني هم به طلسم وطومار و جادو و تيغ بندي!  باز هم روشني اي نميديد و ناچار به شيوه تداوي محلي قديمي بزبان مردمي طب يوناني! با خوردن سبزه هاي خود رو، اجغون، درونه، تلخك، سر تريخ  و ريشه هاي درختان و نباتات مراجعه ميكرد ودر ظاهر خود را تسلي ميداد.

اما او قلبا قدرت معجزه آسا ميخواست تا يكباره به اين همه درد ها و رنجهاي همدهاتي هايش نقطه پايان گذارد.!

افسوس! كه او تا مدتها دير نتوانست بداند كه تنها راه نجات ازاين همه بدبختيها امراض  و بيماريهاي مختلف، معالجات وقايوي، تداوي به شيوه عصري وپيشرفته وبهبود زندگي اقتصادي واجتماعي مردمان همدها تي هايش بوده ميتواند وبس.

او وقتي به راز اين دانش پي برد كه آموزش دوره ليسه را به پايان رسانيده بود.اما دگر دير شده و كار از كار گذشته بود!عزيزاني را كه ميخواست زندگي شانرا از وجود اين همه بيماري هاي ساري نجات دهد،ازدست داده بودو تنها ميتوانست در روياي خواب هاي شيرين به عيادت و ملاقات شان به نشيند!

سنگين با دل افسرده وچشمان اشكبار،درين گرداب حوادث ناگواراطراف خويش وهمدهاتيهايش رخصتي زمستاني را به پايان رسانيد.

در سوم نوروز سال 1346 بسوي تعليم وآموزش اخرين صنف درسي دوره متوسطه حركت ميكند وبازهم همان مسير راه سفر سالهاي گذشته رابا همه مشكلات ونا رسايي هايش با پاي پياده طي ميكند.


سومين جدايي

سنگين در سنبله سال  1346 بنابرخواست تحريري مادرش به مدت بيست روز رخصتي ضروري به زادگاهش مي آيد. درينوقت كه در مراسم برگزاري چهل و نهمين سالگرد استقلال و آزادي كشورش كه در مركز حكومت محلي برگزار گرديده بود، اشتراك ميكند. به نمايندگي از شاگردان متوسط مشكانها بطور شفاهي در جمع بيش از ده ها نفراهالي ، شاگردان و كارمندان دولت وقت، نطق مؤثري ايراد و بيان ميدارد كه مامورين وحاضرين مراسم از صراحت لهجه وفصاحت كلام، بيان عام فهم و تاثير پذير اين جوان نو رسيده، انگشت حيرت به دندان ميگيرند. چونكه براي اولين بار است درين يك محيط دور دست، يك نوجوان دهاتي در مجلس عام و در حضور حكام محل چنين دلاورانه نطقي ايراد ميدارد.

سنگين صنف نهم را بدرجه اول نمره گي موفقانه بپايان مي برد. نامش در لست نو شمولان يكي از ليسه هاي پايتخت كشور ثبت ميگردد.او با سواري موتر لاري مركز ولايت را ترك ،از راههاي پرپيچ وخم وصعب العبور ولايت مركزي باميان گذشته وارد كابل ميگردد.پس ازينكه از شموليتش به ليسه مذكوراطمينان حاصل ميكند،از راه كابل- قندهار- دلارام واردزادگاهش ميشود.  اما افسوس!

درست ساعت 2 پس از چاشت در عرض پل چوبي كنارمسجد از طرف همدهاتي هايش مورد استقبال قرار ميگيرد..او درمسير راه خانه خود دركوچه هابا خورد وبزرگ، زن ومرد احوال وجور پرسي ميكند.اما زير چشمي اينسو وآنسو مينگرد تا پدر كلان و مادرش رازودتر از همه به بيند،ولي ازان دو عزيز خبري نبود. واما درخانه...

به وي ميگويندكه پدر كلان با مادرش به ده پاي حصار براي اشتراك در مراسم فاتحه خواني يكي از اقارب رفته است.تا شام پس ميايند.! او در اول باور كرد.اما تا شام همانروز او درچهره وسيماي دوخواهر كوچكش ،عمه، ماما و همسايگانش خصوصا همبازي هاي دوران كودكيش كه اينك مثل خودش جوان گشته اند يكنوع اضطراب،گرفتگي،خستگي وپريشان حالي ميبيند.وقتيكه سنگين بانهاروبرو ميشود،نه تبسمي  بر لبان شان ظاهر ميشد ونه هم خنده اي ! حتي وقت نماز شام هنگام دعا پس از نماز  گريه و فيت فيت يكي از طالب العلمان پدرش را شنيد. سنگين همه اينها را ميديد وباز هم بملاقات مادر براي فرداي  انشب اميد وار بود..

اما ناگهان برايش دلهره گي پيدا ميشود، بيخود به تشويش مي افتد.چنانچه( مارگزيده) از( ريسمان سياه) مي ترسد. غمرسيده را نبودن يك لبخند وخاموشي نيز به تشويش مياندازد وباوازيك واقعه نا گوار خبر ميدهد. سنگين ازهمان اولين  ديدار خواهرك پنجساله كه در آغوشش خود را سخت چسپانده بود،دلهره گرديده و قلبش به تپش افتيده بود.به گرفتاري غم جديدي ازگمشده عزيزي پي ميبرد  ولي او اين عزيز گمشده را هرگز مادر فكر نميكرد زيرا او هنوزمرگ پدررا فراموش نكرده است.

به بستر خواب ميرود. تا پاسي از شب در تشويش واضطراب ، در بستر خواب  اينسو وآنسو، ازي پهلو به او پهلو ميلولدوناگهان به ياد مرگ پدر ميگريد. او به ياد  مياورد که وقت مرگ پدر اورا به بهانه اوردن يخ وبرف به اطراف ده فرستاده بودند. وقتيكه بر ميگردد باجسد بيجان پدرروبروميشود.سال گذشته ازمرگ  كاكا،خاله زليخا و از مرگ سه تن از دگردوستانش با خبر ميشود. ملا اذان  از بستر خواب برخواسته بسوي ده پايحصارروان ميگردد.تا هرچه زودتر به ديدار مادربرسد اما...

در نيمه راه زير قلعه سنگي به آغوش گرم واشكهاي روان پدر كلان پيرومهربانش مي غلتد واين حالت يكساعت دوام ميكند تا به وقوع همه حوادث ناگوار پي ميبردو...

دست بدست پدر كلان ،تنها مرجع اميد واخرين تكيه گاه جاني اش، داده راهي مزار مادرمرحومش ميگرددو باين ترتيب غمهاي گذشته اش با بدترين حالت و شديدترين شكل آن ازنو دوباره تازه ميشودوتا مدت ها ی دورو زمانهای دوره جواني اش دوام ميكند...

اري! مرگ مادر كه دورازچشمانش واقع گرديده بود،سرنوشت اينده وي را مورد پرسش قرارميداد،ادامه تحصيل به دوره ليسه ؟ اودردوراهي تصميم قرارميگيرد:يا اوبراي تهيه خوراك و پوشاك وسرپرستي دو خواهرك يتيمش در خانه بماند كه كاملا ضرور است ويا اينكه  به تحصيلش در كابل ادامه دهد كه مورد علاقه اش است. وازين دو كدام يكي را انتخاب كند؟

كاكا ها، عمه و پدر كلان به مشوره نشستند. پس از شورومشوره زياد، اكثريت به ادامه تحصيلش دركابل موافقه نمودندو سنگين  هم علاقمند به ادامه تحصيلش در كابل بود. سنگين  قلبا ميخواست  كه هرچه زودترازين محيط و ده غمزده با مرگ وميرهايش موقتا دور شود تا شايد ازغمهايش كاسته شود، تصميم اكثريت رامحترم شمرده خودرابراي رفتن به مركزكشوراماده ميكردتابه تحصيلات دوره ثانوي به پردازد.

او يك باره از مردم قريه اي جدا ميشد كه از شاخه يك پدر بودند. و تعداد شان به بيش از چند صدتن  ميرسيد. و آنها درين دره خوشبومانند ساكنين دگر آن، ازجمله مردماني بودند كه در دلاوري ،مردم داري و سخاوت نيكنام بوده وشهرت داشتند.

 سنگين  ازانها دور ميگرديد تا بتواند براي نجات زندگي شان از مرگ وميرها وعقب ماندگي  دهاتي بزعم وفكر خود چاره انديشي ای كرده باشد و...