« : : : من درین ا وقیانوس بد بختی محکوم به فنا هستم ، فریاد و ناله ، دشنام و یا ا لتماس ، بغض یا محبت ، کوشش یا سستی هیچکدام مانع غرق شدن من نخواهد بود. ، من محکوم به عذاب استم، درین با طلاق متعفن لحظه بـه لحظه فروتر میروم ، شئون من بجا ئِِی نمیرسد و ناله دلی را متا ثر نمیگرداند. هر کسی دراطرا ف من درین منجلا ب پرا زتیغه های زهر آ گین و گزنده های کشنده غوطه وراست. همه همدرد و هم بند منست. هریک با نحـؤه خا صی با ین عذاب دست بگریبان ست ، همه با نا له و ضجه آ رزوی مرگ مینمایند و درعین حال همه ا ز مرگ هرا سا نند. با آ نکه حتی برای لحظه ئ طعم شیرین زندگی نچشیده اند .درین جهنم که من میـزیـیم ، نوروهوا وجود ندارد. نعره و فریاد ا ز نزد یکترین مسا فتی شنیده نمیشود. تشنجاتی که روح ما را شکنجه مینمایند ا زکوتاه ترین فاصله ئی دیده نمیشود. سکوت و ظلم برین قبرستان وسیع حکمفرما است ... ترس و وحشت سرا پای ما را فرا گرفته ، بد گمانی وبد بینی بالای سرما خیمه افراشته ، دیگر از دیده خود نمنا ک و از برادر خود بد گمانیم ، همه از هم و با هم رنج می بریم. همه از هم و با هم میترسیم ، همه از هم و با هم فریاد می کشیم .... متـنـفر و بیزار. ولی همگی با هم این جهنم وا قعی را بوجود آورده ایم. راستی و درستی ، وطن خواهی و نوع پروری کلمات متـدا ولـه ماست ، ولی در عمل جز ترس و کیـنـه رنج و بد بـخـتی حا صلی نداریم.
آنچه در محیط ما وجود دارد برای تـشد ید شکنجه و افـزایـش رنج های ماست. علمای علام از عمل نیک محروم است ، پاسبان دزد ست ، قاضی را شی است ، دولت هم دشمن جان ماست. فرهنگ کانون جهل و فساد گشه و عدلیه مرکز ظلم و قساوت ! همه میدانیم و هم اهسته این قضا یارا صحبت مینما ئیم . با وجود آن به متعا لمان و ملا نمایان احترام میگذاریم ؛ از پا سبان میرسیم ، به قا ضی التماس میکنم . از دولت انـتـظار شـفـقـت و مساعـد ت داریـم و برای دفـع ظـلم به حـکومت پـناه میبریم. اما احـتـرام ما به عا لـم نما یـا ن ، ترس ما ا ز پلـیـس ، التماس ما به قاضی ، داد خواهی ما به حکومت و عدلیه هم ریا کاری و دروغ است و دعای علما ، تحـفـظ پلیس ، عدالت قاضی از ان دروغتر است . دروغ آ تـش هیزم جهـنـم ما سـت ، دروغ ماده ای ا و لـیه این کـا ر خانه رنج و عذاب است. دروغ محـصـول تمام نـشـد نـی این مزرعه آ فـت و الم ا سـت دروغ ....
- - - - - - -
- - - - - - -
زندگی ما چیست ؟ در میان شـعـله های جـهـنـم می خـنـد یم ، گریـه میکـنـیـم ، میترسیـم ، مأ یوسیم ،امید واریم ، میروئیم و نـمو میکنیم ، گل میدهـیـم و پژمرده میشویم . لیکن لهـیـب این آ تـش سوزنده ما ابد یـست . مگر نسـلـهای آینده ما نیز درین جهنم برای ابد خواهد سوخت؟ اصلا زندگی ما بمعنی حال وجود ندارد. زندگی ما بفردا احا له میگردد. ما بفردا علا قـمـند یـم ، فردا ئیکه امروز نمی شود و در پی خود فردای دیگری دارد. با وجود آن این فردا مرجع ا مید است.
فردا آهنگ یکنواخت و تنها آ هنگ ا مید بخشست که سرتا سر جهنم ما طنین می اندازد . فردا سرور دائمی ماست. فردا نان خواهی خورد. فردا دفع ظلم خواهد شد . فردا ا لام و مصا ئب ما کمتر خواهد شد . دژ خیمان ما دست از شکنجه و تعذیب ما خوا هد کشید. فردا صدای شلا قی که استخوانهای ما را خورد میکند شنیده نخواهد شد.
ما منتظر این فردا هستیم .... »
« پـا یـا ن صـفـحـا ت تـا ریخ ( م . غـبـا ر ) »
من درین فضای غبار آلود و پر از گردو دود های زهـرآ گـین و آ تـش سوز نا شی ا زا نفجا رهای پی در پی راکت های کور و نا لتی که با انگشت خونین وقـلب سنگ دل خون آ شام ترین جا نیان تا ریخ کشور ، ما شه و آتش میشوند ، محکوم به فرار هستم. فرا ر جـبـری ، برق آسا که همه چیز، حتی جگر گوشه ها ، افرا د خانوا ده ، دوستان و آشنا یا ن عزیز خود را « پشـت سر» آنهم در زیر خر وارها خاک و سنگ و چوب و سمنت ، تنها گذاشته ، میگریزم ، چونکه همه شهروند ان یک ملیونی این شهر زیبا و تاریخی ، میگریزند . میگریزم و هیچ به عقب خود و به آنها نگاه نمیکنم . آنان غرق در خون ناشی از زخم های پا رچه ای و پرزه جات راکت ها ی خوشه ای و دیگر مهمات پرتا ب شده انفجاری می لو لند ، و می تپند و فریاد میکشند و نیمه فریا د! آه خدا یا کمک و کمک!! از برای خدا کمک کنین ! پدر کمک کن! برادر دستم را بگیر! ما در مرا بآ غوشت بگیر! خواهرک مهربانم تو که از همه مهربانتر و رحم دل تری مرا به کلینیک و شفا خانه برسان ! دوست عزیز! تو که یا ر جانی من بودی بفریادم برس ! جای زخم را ببند ! پیشروی خونریزی را بگیر و .....
ده ها صد ها و حتی هزار ها فریاد آه و ناله ، گریه شیون و زاری هفته ها و ماه ها ... از هر کنج و کنار شهر ما شنیده میشود .....
هیچگونه از ین فریاد ها و چیغ زدنها ، حا لت غم انگیز هیچ یکی از ا ن عزیزا ن ، ما نع فرار من شده نمیتواند.
چقدر درد آورست ؟! و چقدر باور نکردنی است ؟! که بگویم در آن وضع وحشتناک و حالت رقتبار و اسف انگیز ، نه چشمی بود که عقب و چار طرف خود را به ببیند و نه گوشی بود که این همه صدا ها ی نامفهوم را بشنود و نه هم قوت ونیروی پا ئی بود که بدنبال برگردد و به فریا د و ناله های گوش خراش همنوعان و نزدیکان خویش که صفیر ناله های شان از هفت فلک وعرش اعظم میگذشت، حتی برای چند لحظه ای که شده ، گوش فرا دهد و بکمک شان بشتابد و برزخمهای روحی و جسمی ایشان مرحمی بگذارد و ...
چشم ها تنها و تنها پیشروی خود را میدید وگوشها کروناشنوا، زبان گنگ و لال، پاها قدرت فرار، گریز و جست و خیز را تنها و تنها برای صاحب خود داشت که شانس و تصادف او را نجات داده بود. تا میتوانست نمی دید ونمی شنود ، میگریخت ومیگریخت وهمه همشهری ها با همد یگر یکجا میگریختند تا هرچه زودتر بتوان از بیراهه ها، کوچه ها وپس کوچه ها ، بیخ بیخ دیوار ها ، خانه ها و عمارات نیمه ویران، از شهر اشوب گران، فتنه انگیزان وقاتلان زنده ویا نیمه جان بیرون رفت وسپس، کوره راه های پر پیچ وخم دشت وصحرا وکوه ودره وطن را طی کرده وخودرا به مرز و سرحد کشور های همسایه وخیلی مهربان !؟ برسا نند...
چه فرار جانا نه ای ! فرار جبری ویا تبعید دسته جمعی جبری ! که از روی ادب نوشتاری میتوان بان مهاجرت گفت. چه مهاجرت شرافتمند ا نه ای ! با چه فرار وحشتناک وشرمناکی!؟ ایا چنین فراری ، برادر از دست برادر ،
همسایه ازدست همسایه، همدهاتی ازدست همدهاتی، همشهری از دست همشهری ،مسلمان از دست هم مسلمانی و بلاخره هموطن از دست هم وطنی شرم اور وننگین نیست ؟ آیا بان میتوان گفت که مهاجرت آبرو مندانه ؟ و...
--2--
غرش توپها ، غرغر تانکها ، صفیر گلوله ها ، شهین راکتها ی کور، آتش سوزی ودود غلیظ ا نفجارهای هولناک ، فیر وآتش های خودسرانه صدها اطاق – پوسته های بی بند وبار و بی لزوم غیر مسول ، وهزار ها اواز گوش خراش از انواع سلاح های گرم وخطر ناک ، شب وروز بدون وقفه شنیده میشود .دزدان وغارت گران آزادانه بدون ترس از مجازات به قطاع ا لطریقی وغصب اموال همشهر یان و بیت المال ادامه میدهند .آ نها بهر و سیله ای که پول و ثروت درا ورند، دست با قدام آن میزنند. جیب بری از جیب مردی کاران روز مزد وحمالان عرق ریخته گرفته تا بیوه زنان، یتیمان ، ضعیفان ومعیوبان بیدست وپا، از همه پول میگیرند وجنس وامول میربایند.
این غارتگری ودزدی را با سر بلندی وشیوه ای حق بجانب ادامه میدهند. هر گروه سلاح داری بهر جا و محلی که لانه کرد انرا مال خود گفته قبضه میکنند. محلات متروک، قبرستا نیها ، وزمینهای لامزروع دولتی را بنامهای مختلف، خود سرانه میفروشند.
ملیونها پول بی ارزش کاغذی ازینگونه معاملات گرم ، نصیب شان است. سیستم دولتی کاملا بهم ریخته، اصلا وجود ندارد. ازنظم وقانون هیچ اثری موجود نیست. بجای آن قوماندان سا لاری وپا تکسالاری حاکم است. تفنگدار همه چیز است.زنجیر سالا ری وظیفه نظم ترافیکی را بدوش دارد.به فضل خداوند ( ج) عبور ازقله های هندو کش
برای هر مسلمان هم وطن ما اسانتر خواهد بود تا عبور وگذشتن ازین زنجیر های ترافیکی !؟ این زنجیرکها در واقع سرحد و مرز سرزمین قبضه شده مشروع ! این گروهکهای تفنگدار در دولت قوماندن سالاری است.
قتل و کشتار دسته جمعی وانفرادی همشهریان همچو نوشید ن اب جوی ارزان وآسان است.باز پرسی متهم بداد گاه صورت نمیگیرد.چونکه داد گاه وجود ندارد. از وجود قاضی و محکمه اثری نیست. توپکی همه کاره و همه چیزه است ، هم قانون گذار، هم مجری قانون، هم پاسدار، هم قاضی وهم حاکم !.
حکم اعدام بسیار باسانی صادر میشود. فقط با یک اشارۀ انگشت و تکان دادن موهای کشال ویال مانند. حکم اعدام با سانی وبزودی عملی میشود ، فقط با فشار ا نگشت خونین روی ما شه سلاح خود کار ، در آن واحد « لحظه » ده ها مرمی و گلوله به بدن و پیکر وحشت زده محکوم به اعدام ؟ ضربه میشود ...
مارکیت و بازار قاچا قچیان مواد مخدر، هیروئیـن وچرس گرم بوده و پر از خریداران وفروشندگان نوکار اند. جوانان بیکارما خصوصا به استعمال این مواد کشنده وزهری معتا دند و آنرا برای خود بهترین مصروفیت وروزگذ رانی می پندارند.چون بیکار اند وبی مضمون. چون دروازه های مدارس ، تعلیم وتربیه وآموزش گاههای
تحصیلات عالی برا ی همیش بسته شده. رونق دادن به بازار آزاد مواد مخدر ، نابود کردن سواد و تعلیم و تربیه بهترین دست آورد دولت نو بنیاد قوما ندانسا لاری ست. ، بهمین لحا ظ آنها وحا میا ن داخلی و خا رجی شا ن نه تـنـها ازین حالت تباه کن جلوگیری نمی کنند ، بلکه به تـقـویه و پـیـشرفت سریع آن میـپـردازند. با زا ر مواد مخد ر شکم آزو حرص سیر نـشد نی شا نرا پَـر میکند.آ موختن دانش ، سواد ،تعلیم وتربیه را گناه میپندارند.
مردم ،اعم از پیروجوان ، زن و مرد شهر ما دیوانه وار در شهر ونواحی ودهات اطراف ان سرگردانند.از کوچه به کوچه ای،از کارته به کارته ای،از ناحیه به ناحیه ای،از ده به ده ای، از شهر به شهری ،از مرکز به اطراف واز اطراف بمرکز وبالاخره از کشور بخارج به ملکای همسایه های مهربان؟! واز خارج بداخل کشور،در کوچ وکوچ کشی، فرار ومهاجرت! میباشند.و...
از کجا فراری ای ؟ از چهلستون . از دوغ اباد . از ده دانا ، دارالا مان واز...
از کجا مهاجر شد ه ای ؟ از کار ته نو، بینی حصار، شاه شهید ، جاده و...
از کجا موگریختی مردک؟ از دشت برچی ،کارته سه ، کوته سنگی و...
له کوم حای نه تــشـتـید لی یـــــــــی ؟ از افشار ، نیاز بیگ ،خوشحال مینه و...
بکجا میری ؟ چــیــر تــه حــــی ؟ کجا موری ؟ به مکروریان ، به شهر نو، خیرخانه و...
باز ازانجا کجا میری ؟ به جهنم ! یا بکشور های همسایه ! مهم نیست ! جایی خوا هم رفت که اینحا لت وحشیا نه نبا شه.
اما بازهم فرارومهاجرت و کوچ کشیها پیوسته ادامه دارد .باشند گان شهر ما همچو اهوان رمیده از دست شکارچی بیرحم وظا لم ،همه روزه درکوچ وکوچ کشی ، حرکت ، گریز وفرارند وقراری ندارند. گویا انها با مدار سرزمین آبا یی خویش جذب شده وبلا وقفه به حرکت وضعی خود ادامه میدهند ودر نیمکره جنوبی آسیا در گردش اند و سرگر دان ! هیچکس نمیداند بکجا میرود ؟ برای چی میرود ؟ از چه میترسد ؟ برای چه میترسد ؟
وبال وهم ، ترس و بیم، فرار و گریزهای پی درپی سایه وار انها را تعقیب میکند. درد نا کتر از همه نو جوانان و جوانا ن ما در کوچه و پس کوچه های تنگ و تاریک ، درون خا نه ها و خرابه ها ، دور از انـظار تفـنگد ا ران به بجل بازی ، تـشله بازی ، کتار و دیگر انواع بازیهای کودکانه خویش مصروف اند. آنان از رفتن به بیرون از خانه و کوچه خود ، وحشت دا رند . چونکه شکار تـفـنگدا ران وحشی میگردند. این توپکی های وحشی و درنده که خود ها را پا سدارکهای امنیتی ؟! معرفی میدارند. جوانان و نو جوانان را مورد ازیت ، آزارهای ... قرار میدهند و...
گَــل و خاریکرنگ شده و خوب و بد تـنـیده با هم. آری سخن و درد دل از پاسدارکهای امنیتی بود ، پاسدارکها ئیکه انسان از د یدن شان وحشت میکند و از نزدیک تما س شدن بآ ن هفت بند آدم میلرزد ، نفس در سینه حبس و بُـغض در گلو بند میشود ، قویترین و د لیر ترین قلب یک انسان معقول سستی و ضعف میکند ....
بلی پرسونل یا افراد این زنجیرــ پوسته ها ی امنـیـتی! تنها وتـنها ا زنظرسن و سال باهم فرق دارند وبس! دیگردرهمه خصا یل رذ یلا نه ضد بشریت ، ضد مذهب ، دین و کیش وطن مان ، کَـشت و کشتار ، چورو چـپا ول ، ا نسان دزدی واخلا ق پست ودور از کرامت انسا نی ، با هم یکسان و برابر اند.
وحشت ، رعب وترس، کشتن و بستن ، حبس واعدام ، چورو چپا ل ، راکت بارانی ، راهزنی وآدم ربا ئی و... در همه منا طق قوما ندا نسا لاری های ظا هرأ مخالف و متـقا بل ، یکسان در جریان است. ولی همه شان متفق الفعل اند که پا یتخت تاریخی ، و کانون علم و فرهنگ و تمدن چندین هزارساله ای ما را ، هر چه زودتر ، هرچه بیشتر بخاک و خون بکشانند و هستی های آنرا نیست و نابود کنند.
این همه پاسدارکهای امـنـیتی ! از نظر سن بین ده – 14-18 و 30 سال قرار داند و ازچهره و سیما ، اکثرأ زرد ، هیرؤینی ، سیاه چرسی ، قامت های کوچک ، کوتاه ، متوسط و بلند ، ا ندا مهای لاغر و باریک و بعضـأ چاق و گرد و ، موی ها کا کُـلی ، کشال و دراز و دستمال پـیچـیـده.
نگاه های شا ن که هیچ چیزی در آن خوانده نمی شود ، نه غرور ، نه شرمندگی ، نه شیطنت ، نه ترحم ، با چهره بیحا لت که انگار چهره آدمی نیست چنا نکه گوئی گوسفندی را برای قصا بی میگرند .
با تفنگ خود کار جلو هر وسیله نقلیه وپیاده ، چه خر گادی خرکاران ، کرا چی حمالان و جوالیها ، حتی کوله پشتهای پیاده روهای مهاجر را گرفته وبا صدای خشک و بدآ وا زخویش چیغ میزنند :
استاد شو ! ؟ باش ؟ ودریژه ؟ کجا میری ؟ چیرته حی ؟
تلاشی بته! ماصول راکه! ده کالایت چیه؟ کارت تنظیمی! محل بودوباش ، قوم... وده ها پرس و پال ازینگونه !
هرچه دلش خواست پول و جنس میگیرد . توبه از انکارش !توبه وتوبه ! دشنام ولت و کوب ، دوچند جریمه با مدتها وقت معطلی و توقیف ؟! عذ روزاری بروی مادر و پدرش ارزش ندارد ! از برای خدا وقران گوش شنوا ندارد ! ریش سفید و پیچه سفید ، کورو شل ، یتیم، ملا وعا لم ، همه وهمه برایش نا اشنا ونا مفهوم است .!
ایینست سر نوشت غم انگیز زندگی روز مره ، رونق بازار تجارتی ومسافرت راها ی کوچکشی ! وتهیه اذوقه ، نفقه و پوشاک هزار ها فرد و خانواده همشهریان شهرعزیز وتاریخی ما کابل قهرمان !؟
از با با ی کهــنسا ل گرفـتـه تا نوجوا ن و جوان ما اختیار سرومال وجان خود را ندارند . تعلیم و تربـیـه و رفتن به مدارس و مکا تب گناه است .
وقت شنیدن د لا ئل و برهان ، نصیحت و پند و حتی عذروزاری نیست. درد آور تر آنکه وقـفـه ئی برای بخاک سپردن کشته ها و یا شهیدان میسر نمی شود . از فاتحه خوانی و نماز های جما عت در مساجد و تکایا و امامبره ها اثری نیست. چون صدای آ ذ ا ن و اقا مت ملا امام در صدای انفجار های پی در پی راکتها و صفیر گلوله های کورمحو و خورد و خمیر میشود.
چونکه مساجد اکثراً ویران گشته ومحراب های بعضی شان تغیرسمت داده شده اند. بهتراست واقعیت را بگوئیم :
اصلا اً درین درگیریها و اشتعا ل جنگ لعنتی، شهروندان ما، حتی وقت ادأ فرایض پنج گانه و دیگر مراسم مذهبی وعنعنوی خود را ندارند. قتل ، چورو چـپـا ول و غارتگری به امر عادی و عاد ت روزانه تبدیل گردیده . نفا ق ملی ، محلی ، زبانی و مذهبی بگونه مسلحانه به فجیع ترین و ننگیـن ترین شکل آن که تا کنون تاریخ جامعه ما بخود ندیده بود ، ادامه دارد و هر روز بـنــزین تازه به آ تـش آ ن ریخته میشود و...
هیچ خانه ای نیست که غم و درد و رنج و مصیــبت دروازه ای آنرا نکوبـیـده با شد. - - - -
--3--
هیچ کدام ما بزبان یکدیگر نمی فهمیم .بد بختی ما از همینجا شروع میشود. بد گمانی و بد بینی و عدم اعتماد ما از همینجا شروع میشود.از برادر مسلمان خود بد گمانیم از همین خاطر، همه از هم وبا هم رنج میبریم از همین خاطر
همه از هم وبا هم میتر سیم از همین خاطر. همه از هم وبا هم نارا ضی ایم ، متنفریم ، بیزاریم ...و بیزا ریم ولی همگی با هم این همه رنج والام وزحمات را، فرار را ، جلا وطنی را و مهاجرتهای ذلت اور و طاقت فر سا را و ... و بالا خره این جهنم واقعی را بوجود اورده ایم .
اری از همین خاطر که بزبان و اشاره بیگانه گپ میزنیم وبزبان یکدیگر نمی فهمیم .در سیما و چهره ما کابوس وحشت و فرار جا گرفته . همه با هم دیوانه وار میخندیم،میگر ییم و فر یاد رس میخوا هیم. از همسا یگان بی پاس و بی نمک و قرار گاه پو سیده ملل متحد فریب کار و گودیگک قدرتمندان حق ( وتو ) کمک میخوا هیم .کمک از برادر هموطن خود را ننگ وعار میدانیم .چونکه به قول و قرار ومیثاق خود اعتماد نداشته و بان عمل نمی کنیم .
عهد و پیمان ما ، قول و قرار ما به وصلت های دیر رس و جدایی های زود رس شبیه است که بدست غیر و اجنبی بدون رضایت ما صورت میگیرد .قاضی ما وجدان ما نیست . شهر ها و دهات ما را یکپارچه ستم وظلمت ، جهل و شقاوت ، سنگد لی و نا نجیبی ، قساوت و بیرحمی ، توحش و بربریت ، دژ خیمی و رذالت فرا گرفته است .
عمل ما پر از گناهان کبیره است و بردل های ما مُـهـر گمراهی نـقـش شده که حتی به میـثـا ق خود درمکه مکرمه هم عمل نکرد یم . به قول و قرار خود در شورا ها و جرگه ها که عنعنه نیا کان ماست، هم وفا وعمل نکردیم. پس شاید درست باشداگرگوئیم : ما را عهد شکنی مکه مکرمه شرما نـده است و یا ارواح نیا کا ن مارا آغ کرده است.
ما همه با هم آغ زد گا ن پدر و مادر و نـیا کا ن مـتـد یـن ، مبارز ، غیرتمند و سلحشور خود میباشیم.
همه با هم زیر فرمانهای مغرضا نه و خا ئیـنـا نه سر دسته های خود و بیگا نگان همچو مور لگد مال میشویم . ما همه با هم صدها تن از همو طنا ن بیگنا ه و بید فاع خود را بد یار نیستی میفرستیم ، ترور میکنیم ، به کا نـتـینر ها و داش های خشت پزی خفه کرده و زنده میسوزا نیم ولی گناه و عمل آنرا بیکد یگر نسبت میدهیم . ما همه با هم تـشنه و خواهان صلحیم . ولی با شیوه ای تازه تری جنگ را آغاز میکنیم . همه باهم خسته ایم ، آزرده ایم ، کوفته ، کوبیده ، و خرد و خمیریم .
اما با دریا فـت فرما نهای مغرضا نه تر ، دیکته شده از طرف بیـگـا نـگا ن ، یکدم نیرو میگیرم ، تـغـذ یه میشویم و فعال میشویم ...... در شهر ما همه افسا نه ها به حقـیـقـت تـبد یل گشته است.
--4--
تمام مردم یک میلیونی شهر ما ، تما م د نیا ، افسا نه ای حوا دث خونین زمستان سرد 1372 را همچو حوادث افسا نوی تا بستا ن داغ 1371 ش ، چون وجود آفـتـا ب ، حـقـیـقـت و واقـیت می پندارند . حوادث خونینی که قلم از تحریرش ، کتاب از گنجا یشش ، زبان از گـفـتارش و گوش از شنید نش ، عقـل از قبولش ، ذهن و فکر سا لم و خیر خواه از ایجا دش کاملا ً عا جز است ....... و افسا نه ای که چنین آ غا ز میشود :
روز های سیاه شش جدی همه مردم شهر ما در سوگواری از تجا وز دومین ابر قدرت جهانی ، با بیرق ها و لباس های سیاه ، زیر سرمای طا قت فرسا در کوچه و با زار های شهر به ما تم نـشــسته و درغم عزیزان از دست رفـتـه ای خویش به دعا خوانی مشغول میـبا شند . که نا گـــها ن : دو برادر از جمله سه برادر بطور افسا نوی از جــبهه فعلی خویش جدا گردیده به جبهه دشمن ! قبلی اش می پـیـو ند د. و یک برادر از دو برادر از صف جنوب بریده به جا نب مقا بل می پیــوند د ، و در مدت کمتر از چهل و هشت سا عت ، طبق همان فرما نهای دیکته شده بیگا نه جبهه کا ملا ً جدیدی از کشت و کشتار ، خون و آ تــش را میگشا یند و درست در یازده هم جدی ا فسانه باور نا کردنی ولی حقـیـقـی و وا قعی ، زمستا ن سرد 1372 شهر ما را آغاز و درعمل پــیا ده میکـنند با آن شیوه های وحشیگری که تاریخ شهر ما بیــا د ندا شـت. همان خانه جنگی لعنـتی که مردم شهر ما تا اخیر زمستان سرد ، برف سفید را سفید ند ید ند و نه روی ذغا ل را سیا ه ! همه وجود شهر ما را لخته های سرخ خون پو شا نیده بود و خون ...
بلی ! با دریا فت فرمانهای مغرضا نه جدید ، ا ئـتـلا فا ت جدید ، خیا لات و خوا بهای بلند پروازا نه ای جدید و جدید ، یکدم نیرو میگریم ، تــغـذ یه میشویم ، فعا ل میشویم و جنگ را ...
- - - -
- - - -
همه با هم دیوانه ایم دیوانه ای جنگ ، بغض و عداوت و کینه و خانه جنگی ، بنا مهای دروغین نـُــه گا نه و هفت گا نه ، چون هفت برادر و نــُــه خواهر با هم د شـمـنیم ، سنت های اسلامی ، عنعنات و عرف و عا دات ملی و وطنی را داریم فراموش میکنیم . همه با هم بیکدیگر گوش نمیکنیم . فقط همه گوش ما به رادیوهای ، بی بی سی ، صدای امریکا و دیگر را دیوهای بیگا نه است . اکثرا ً فرما نهای خود را ا ز آ نطریق بگوش میرسا نیم ...
مگر آیا ازین رادیو ها وزارد خا نه های تبلیـغا تی بیگانه ، بغیر از دروغ پراگنی های شا خدار ، پخش تخم نفاق ، بد گما نی و بهم اندازی ملیت های با هم برادر ما ، چیزی دیگری میتوان شنید ؟!
همه با هم تــشــنه ثروت اندوزی ، قــد رت و ا قــتــدا ریــم . مرد مان مان سامان هم گرگ شده اند و درنده .
صدا قت و تقوی بزرگ و حقا نیت رهبر شدن یکی از ما را قرار نمید هد . دروغ اساس و پا یــه ای سیا ست روزمره ما ست . دروغ به امر صلح و آرامش ، دروغ به آ تــش بس ، دروغ به شــفــقــت ، مسا عدت ، برابری ، برادری ، محل ، قوم ، لسا ن ....
دورغ آ تـــش هــیــزم دوزخ آ تــشــین ما ست . دوزخ سُــو زان ماست . دروغ ماده ای اولیه این کار خانه رنج و عذا ب ، جنگ و خون و آ تــش است . دروغ - - - - در همه شئــون زندگی نیمه جان ما تکیه کلام ما ست .
همه با هم برای رسیدن به مقا صد ا قــتــد ار شخــصی و اریکه سلطــنـت و قدرت به همه چیز دروغ میگوئیم ، دروغ به خود ، به افغا نستا نی بود ن ، به دین و مذهب ، به کتا ب و مکان های مقدس و به قول و قرار و میثا ق خود. - - - -
زند گی ما چـــیــــســـت ؟
« در میا ن شعله های سوزان جنگ لعنـتی میخندیم ، گریه میکنیم ، میترسیم ، مأ یوسیم ، امیداواریم ، می روئیم ، نمو میکنیم ، گــل مید هیم و پــژ مرده میشویم .
لیکن شعله ای این آ تــش سوزنده ای ما ابد یست . مگرنسلهای آینده ما نیز درین جهنم برای ابد خواهند سوخت ؟»
ا صلا ً زندگی برای حا ل معنی ندارد و به فردا تعلق دارد .
باری بس گران ، راهی نا معلوم و پا یا ن مبهم مفهوم زندگی ما ست . ما به فردا علا قمند ا یم . فردا ی که امروز نمی شود و در پی خود فردای دیگری دارد . با وجود آن ، این فردا مرجع امید ماست فردای که صلح و آرا مش و صفا ، برادری و یکرنگی ما ست ...
ما مــنــتــظر این فردا می با شیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .
--5--
خوا ننده عزیز ! توبه درد دل این دو جوان هموطن خود سرا پا گوش فرا دادی وبا وی یکجا همه مسیرهای زندگی ان دو دوران را پیمودی و...
اما ای خواننده نسل جوان فردای صلح ! ای خواننده فردای سکوت و ارامش !ترا به مقد سا تت قسم که چنین روزی ، چنین دورانی ، چنین زمانی ، چنین حالتی در مقطعی از زندگی هموطنان خود و... را با ور خواهید کرد ؟
بلی ! حوادث افسا نوی زمان ودوران درد دل این دو جوان هموطن خودرا بالای کوچ نرم ، میان گلهای رنگا رنگ گلخا نه کوچک ودر فضای روشن کتابخانه زیبای خود، لحظه پیش چشمان خویش در ذهن ودماغ خود، مجسم کن ! چه احساسی خواهید کرد ؟ خوا هید خندید ؟ یا گریه خوا هید کرد ؟!
« کسانیکه و آنگونه اشخاص وافرادیکه بمقدرات نسل آینده خود علاقمند هستند هرگز نمیکوشند تا راه بی عفتی و بی تقوا یی را بیا موزند ، بلکه تمام وقت شان صرف ایجاد و ساختار محیطی متقی و پرهیز گار میگردد وسعی و کوشش آنها بخاطر اینست که تا راهی را طی نمایند که ازان بویی جز صفا و وفا و زهد و تقوی ، انسا ندوستی عدالت و میهن پرستی بمشام نرسد. افسوس که درین زمان ما صفا وراستی و پاکی طالبی ندارد و بد طینتان خود خواه همه چیز جا معه ما را از دریچه چشم بی انصا ف و بد بین خود مینگرند و در جامعه ایکه زشتی وبد بینی ودیو سیرتی شرایط وجود انست هرگز زیبایی و خوشبختی ، خوشبینی و نیکو سیرتی نه تنها طالب و خواستاری ندارد بلکه مردان و زنان شرافتمند و متقی ازین همه پرهیز کاری و نیکو کاری طرفی غیر از بد ختی و بیچارگی بر نخواهد بست و...»
سنبله 1371
کا بل
حوت 1372
بنام پروردگار عالمیان