مقدمه
بنام پروردگار عالمیان
به وبلاگ مشکانی خوش آمدید
سلام ها و احترامات خود را بتمام شما بیننده گان محترم تقدیم مینمایم و شما را باین وبلاگ معلوماتی خوش آمدید میگویم. صحت، سلامتی و کامیابی شما را از بارگاه ایزد متعال خواهانم تا در همه عرصه زندگی سرفراز باشید.
اینک برای اولین بار توانستم تا یک وبلاگ معلوماتی را تهیه و ترتیب دهم تا توانسته باشم خدمتی برای علاقمندان مطالعه کرده و معلومات مورد علاقه را تقدیم نمایم.
منتظر پیشنهادات، انتقادات شما در بهبودی این وبلاگ هستم و هم میتوانید موضوعات تان را ارسال کنید تا بعد از ملاحظه به نشر برسد.
خواستم با چند شعر از قهار عاصی و اولین و اخرین غزل مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی وبلاگ را آغاز نمایم چون بسیار مورد علاقه ام بوده است.
تشکر
اولین شعر مولانا جلال الدین محمد بلخی
بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تامرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یا رمن وز درون من نجست اسرار من
سر من از نالۀ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نورنیست
تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که ازیاری برید پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پرخون میکند قصه های عشق مجنون میکند
گر نبودی نالۀ نی را اثر نی جهانرا پر نکردی از شکر
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید وسلام
اخرین غزل مولانا
رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مایئم و موج سودا شب تا بروز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم دربلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده برآب دیدۀ ما صد چای آسیا کن
خیره کشی است مارا دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق تو صبرکن وفا کن
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم بادست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزائی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
دیار نازنین من
خیال من یقین من جناب کفر و دین من بهشت هفتمین من
دیار نازنین من
کوه و کمر غلام شان چه آفتاب و آتشی قیامتی قیام شان چه مردمان سرکشی
دیار نازنین من
شهادت و مراد را به گوش سنگ سنگ خود چه سخت نعره میکشد گلوی سرزمین من
دیار نازنین من
به خانه خانه رستمی به خانه خانه آرشی برای روز امتحان دلاور کمان کشی
دیار نازنین من
چه سرفراز ملتی چه سربلند مردمی که خاک راهشان بود شرافت جبین من
دیار نازنین من
بنام پروردگار عالمیان