X
تبلیغات
به وبلاگ مشکانی خوش آمدید - مطالب ګوناګون

به وبلاگ مشکانی خوش آمدید

وبلاگ معلوماتی ساینسی، اجتماعی، دینی و ادبی

 

 


 

« : : : من درین ا وقیانوس بد بختی محکوم به فنا هستم ، فریاد و ناله ، دشنام و یا ا لتماس ، بغض یا محبت ، کوشش یا سستی هیچکدام  مانع غرق شدن من نخواهد بود. ، من محکوم به عذاب استم، درین با طلاق متعفن لحظه بـه  لحظه فروتر میروم ، شئون من بجا ئِِی نمیرسد و ناله دلی را متا ثر نمیگرداند. هر کسی دراطرا ف من درین منجلا ب  پرا زتیغه های زهر آ گین و گزنده های کشنده غوطه وراست. همه همدرد و هم بند منست. هریک با نحـؤه خا صی با ین عذاب دست بگریبان ست ، همه با نا له و ضجه آ رزوی مرگ مینمایند و درعین حال همه ا ز مرگ هرا سا نند.  با آ نکه حتی برای لحظه ئ طعم شیرین زندگی نچشیده اند .درین جهنم که من میـزیـیم ، نوروهوا وجود ندارد.  نعره و فریاد ا ز نزد یکترین مسا فتی شنیده نمیشود. تشنجاتی که روح ما را شکنجه مینمایند ا زکوتاه ترین فاصله ئی دیده نمیشود. سکوت و ظلم برین قبرستان وسیع حکمفرما است ... ترس و وحشت سرا پای ما را فرا گرفته ، بد گمانی وبد بینی بالای سرما خیمه افراشته ، دیگر از دیده خود نمنا ک و از برادر خود بد گمانیم ، همه از هم و با هم رنج می بریم. همه از هم و با هم میترسیم ، همه از هم و با هم فریاد می کشیم  ....  متـنـفر و بیزار. ولی همگی با هم این جهنم وا قعی را بوجود آورده ایم.  راستی و درستی ، وطن خواهی و نوع پروری کلمات متـدا ولـه ماست ، ولی در عمل جز ترس و کیـنـه رنج و بد بـخـتی حا صلی نداریم.

آنچه در محیط ما وجود دارد برای تـشد ید شکنجه و افـزایـش رنج های ماست. علمای علام از عمل نیک محروم است ، پاسبان دزد ست ، قاضی را شی است ، دولت هم دشمن جان ماست. فرهنگ کانون جهل و فساد گشه و عدلیه مرکز ظلم و قساوت ! همه میدانیم و هم اهسته این قضا یارا صحبت مینما ئیم . با وجود آن به متعا لمان و ملا نمایان احترام میگذاریم ؛ از پا سبان میرسیم ، به قا ضی التماس میکنم . از دولت انـتـظار شـفـقـت و      مساعـد ت داریـم و برای دفـع ظـلم به حـکومت پـناه میبریم. اما احـتـرام ما به عا لـم نما یـا ن ، ترس ما ا ز پلـیـس ، التماس ما به قاضی ، داد خواهی ما به حکومت و عدلیه هم ریا کاری و دروغ است و دعای علما ، تحـفـظ پلیس ، عدالت قاضی از ان دروغتر است . دروغ آ تـش هیزم جهـنـم ما سـت ، دروغ ماده ای ا و لـیه این کـا ر خانه رنج و عذاب است. دروغ محـصـول تمام نـشـد نـی این مزرعه آ فـت و الم ا سـت دروغ ....

-         - - - - - -

-         - - - - - -

 

زندگی ما چیست ؟ در میان شـعـله های جـهـنـم می خـنـد یم ، گریـه میکـنـیـم ، میترسیـم ، مأ یوسیم  ،امید واریم ، میروئیم و نـمو میکنیم ، گل میدهـیـم و پژمرده میشویم . لیکن لهـیـب این آ تـش سوزنده ما ابد یـست . مگر نسـلـهای آینده ما نیز درین جهنم برای ابد خواهد سوخت؟ اصلا زندگی ما بمعنی حال وجود ندارد. زندگی ما بفردا احا له میگردد. ما بفردا علا قـمـند یـم ، فردا ئیکه امروز نمی شود و در پی خود فردای دیگری دارد.  با وجود آن این فردا مرجع ا مید است.

فردا آهنگ یکنواخت و تنها آ هنگ ا مید بخشست که سرتا سر جهنم ما طنین می اندازد . فردا سرور دائمی ماست. فردا نان خواهی خورد. فردا دفع ظلم خواهد شد . فردا ا لام و مصا ئب ما کمتر خواهد شد . دژ خیمان ما دست از شکنجه و تعذیب ما خوا هد کشید. فردا صدای شلا قی که استخوانهای ما را خورد میکند شنیده نخواهد شد.

ما منتظر این فردا هستیم .... »  

                                                  «     پـا یـا ن صـفـحـا ت تـا ریخ ( م . غـبـا ر )     »


 

 

 

 

من درین فضای غبار آلود و پر از گردو دود های زهـرآ گـین و آ تـش سوز نا شی ا زا نفجا رهای پی در پی  راکت های کور و نا لتی که با انگشت خونین وقـلب سنگ دل خون آ شام ترین جا نیان تا ریخ کشور ، ما شه و آتش میشوند ، محکوم به فرار هستم. فرا ر جـبـری ، برق آسا که همه چیز، حتی جگر گوشه ها ، افرا د خانوا ده ، دوستان و آشنا یا ن عزیز خود را « پشـت سر» آنهم در زیر خر وارها خاک و سنگ و چوب و سمنت ، تنها گذاشته ، میگریزم ، چونکه همه شهروند ان یک ملیونی این شهر زیبا و تاریخی ، میگریزند . میگریزم و هیچ به عقب خود و به آنها نگاه نمیکنم . آنان غرق در خون ناشی از زخم های پا رچه ای و پرزه جات راکت ها ی خوشه ای و دیگر مهمات پرتا ب شده انفجاری می لو لند ، و می تپند و فریاد میکشند و نیمه فریا د! آه خدا یا کمک و کمک!! از برای خدا کمک کنین ! پدر کمک کن! برادر دستم را بگیر! ما در مرا بآ غوشت بگیر! خواهرک مهربانم تو که از همه مهربانتر و رحم دل تری مرا به کلینیک و شفا خانه برسان ! دوست عزیز! تو که یا ر جانی من بودی بفریادم برس ! جای زخم را ببند ! پیشروی خونریزی را بگیر و .....

ده ها صد ها و حتی هزار ها فریاد آه و ناله ، گریه شیون و زاری هفته ها و ماه ها ... از هر کنج و کنار شهر ما شنیده میشود .....

هیچگونه از ین فریاد ها و چیغ زدنها ، حا لت غم انگیز هیچ یکی از ا ن عزیزا ن ، ما نع فرار من شده نمیتواند.

چقدر درد آورست ؟! و چقدر باور نکردنی است ؟! که بگویم در آن وضع وحشتناک و حالت رقتبار و اسف انگیز ، نه چشمی بود که عقب و چار طرف خود را به ببیند و نه گوشی بود که این همه صدا ها ی  نامفهوم را بشنود و نه هم قوت ونیروی پا ئی بود که بدنبال برگردد و به فریا د و ناله های گوش خراش همنوعان و نزدیکان خویش که صفیر ناله های شان از هفت فلک وعرش اعظم میگذشت، حتی برای چند لحظه ای که شده ، گوش فرا دهد و بکمک شان بشتابد و برزخمهای روحی و جسمی ایشان مرحمی بگذارد و ...

 چشم ها تنها و تنها پیشروی خود را میدید وگوشها کروناشنوا، زبان گنگ و لال، پاها قدرت فرار، گریز و جست و خیز را تنها و تنها برای صاحب خود داشت که شانس و تصادف او را نجات داده بود. تا میتوانست نمی دید ونمی شنود ، میگریخت ومیگریخت وهمه همشهری ها با همد یگر یکجا میگریختند تا هرچه زودتر بتوان از بیراهه ها، کوچه ها وپس کوچه ها ، بیخ بیخ دیوار ها ، خانه ها و عمارات نیمه ویران، از شهر اشوب گران، فتنه انگیزان وقاتلان زنده ویا نیمه جان بیرون رفت وسپس، کوره راه های پر پیچ وخم دشت وصحرا وکوه ودره وطن را طی کرده وخودرا به مرز و سرحد کشور های همسایه وخیلی مهربان !؟ برسا نند...

چه فرار جانا نه ای ! فرار جبری ویا تبعید دسته جمعی جبری ! که از روی ادب نوشتاری میتوان بان مهاجرت گفت. چه مهاجرت شرافتمند ا نه ای ! با چه فرار وحشتناک وشرمناکی!؟ ایا چنین فراری ، برادر از دست برادر ،

همسایه ازدست همسایه، همدهاتی ازدست همدهاتی، همشهری از دست همشهری ،مسلمان از دست هم مسلمانی و بلاخره هموطن از دست هم وطنی شرم اور وننگین نیست ؟  آیا بان میتوان گفت که مهاجرت آبرو مندانه ؟ و...

                                                                 

--2--

غرش توپها ، غرغر تانکها ، صفیر گلوله ها ، شهین راکتها ی کور، آتش سوزی ودود غلیظ ا نفجارهای هولناک ، فیر وآتش های خودسرانه صدها اطاق – پوسته های بی بند وبار و بی لزوم غیر مسول ، وهزار ها اواز گوش خراش از انواع سلاح های گرم وخطر ناک ، شب وروز بدون وقفه شنیده میشود .دزدان وغارت گران آزادانه بدون ترس از مجازات به قطاع ا لطریقی وغصب اموال همشهر یان و بیت المال ادامه میدهند .آ نها بهر و سیله ای که پول و ثروت درا ورند، دست با قدام آن میزنند. جیب بری از جیب مردی کاران روز مزد وحمالان عرق ریخته گرفته تا بیوه زنان، یتیمان ، ضعیفان ومعیوبان بیدست وپا، از همه پول میگیرند وجنس وامول میربایند.

این غارتگری ودزدی را با سر بلندی وشیوه ای حق بجانب ادامه میدهند. هر گروه سلاح داری بهر جا و محلی که لانه کرد انرا مال خود گفته قبضه میکنند. محلات متروک، قبرستا نیها ، وزمینهای لامزروع دولتی را بنامهای مختلف، خود سرانه میفروشند.

ملیونها پول بی ارزش کاغذی ازینگونه معاملات گرم ، نصیب شان است. سیستم دولتی کاملا بهم ریخته، اصلا وجود ندارد. ازنظم وقانون هیچ اثری موجود نیست. بجای آن قوماندان سا لاری وپا تکسالاری حاکم است. تفنگدار همه چیز است.زنجیر سالا ری وظیفه نظم ترافیکی را بدوش دارد.به فضل خداوند ( ج) عبور ازقله های هندو کش

برای هر مسلمان هم وطن ما اسانتر خواهد بود تا عبور وگذشتن ازین زنجیر های ترافیکی !؟ این زنجیرکها در واقع سرحد و مرز سرزمین قبضه شده مشروع ! این گروهکهای تفنگدار در دولت قوماندن سالاری است.

قتل و کشتار دسته جمعی وانفرادی همشهریان همچو نوشید ن اب جوی ارزان وآسان است.باز پرسی متهم بداد گاه صورت نمیگیرد.چونکه داد گاه وجود ندارد. از وجود قاضی و محکمه اثری نیست. توپکی همه کاره و همه چیزه است ، هم قانون گذار، هم مجری قانون، هم پاسدار، هم قاضی وهم حاکم !.

حکم اعدام بسیار باسانی صادر میشود. فقط با یک اشارۀ انگشت و تکان دادن موهای کشال ویال مانند. حکم اعدام با سانی وبزودی عملی میشود ، فقط با فشار ا نگشت خونین روی ما شه سلاح خود کار ، در آن واحد « لحظه » ده ها مرمی و گلوله به بدن و پیکر وحشت زده محکوم به اعدام ؟ ضربه میشود ...

مارکیت و بازار قاچا قچیان مواد مخدر، هیروئیـن وچرس گرم بوده و پر از خریداران وفروشندگان نوکار اند. جوانان بیکارما خصوصا به استعمال این مواد کشنده وزهری معتا دند و آنرا برای خود بهترین مصروفیت وروزگذ رانی می پندارند.چون بیکار اند وبی مضمون. چون دروازه های مدارس ، تعلیم وتربیه وآموزش گاههای

تحصیلات عالی برا ی همیش بسته شده. رونق دادن به بازار آزاد مواد مخدر ، نابود کردن سواد و تعلیم و تربیه بهترین دست آورد دولت نو بنیاد قوما ندانسا لاری ست. ، بهمین لحا ظ آنها وحا میا ن داخلی و خا رجی شا ن     نه تـنـها ازین حالت تباه کن جلوگیری نمی کنند ، بلکه به تـقـویه و پـیـشرفت سریع آن میـپـردازند.  با زا ر مواد مخد ر  شکم آزو حرص سیر نـشد نی شا نرا پَـر میکند.آ موختن دانش ، سواد ،تعلیم وتربیه را گناه میپندارند.

مردم ،اعم از پیروجوان ، زن و مرد شهر ما  دیوانه وار در شهر ونواحی ودهات اطراف ان سرگردانند.از کوچه به کوچه ای،از کارته به کارته ای،از ناحیه به ناحیه ای،از ده به ده ای، از شهر به شهری ،از مرکز به اطراف واز اطراف بمرکز وبالاخره از کشور بخارج به ملکای همسایه های مهربان؟! واز خارج بداخل کشور،در کوچ وکوچ کشی، فرار ومهاجرت! میباشند.و...

از کجا فراری ای ؟ از چهلستون . از دوغ اباد . از ده دانا ، دارالا مان  واز...

از کجا مهاجر شد ه ای ؟ از کار ته نو، بینی حصار، شاه شهید ، جاده و...

از کجا موگریختی مردک؟ از دشت برچی ،کارته سه ، کوته سنگی و...

له کوم حای نه تــشـتـید لی یـــــــــی ؟ از افشار ، نیاز بیگ ،خوشحال مینه و...

بکجا میری ؟ چــیــر تــه حــــی ؟ کجا موری ؟ به مکروریان ، به شهر نو، خیرخانه و...

باز ازانجا کجا میری ؟ به جهنم ! یا بکشور های همسایه ! مهم نیست ! جایی خوا هم رفت که اینحا لت وحشیا نه نبا شه.

اما بازهم فرارومهاجرت و کوچ کشیها پیوسته ادامه دارد .باشند گان شهر ما همچو اهوان رمیده از دست شکارچی بیرحم وظا لم ،همه روزه درکوچ وکوچ کشی ، حرکت ، گریز وفرارند وقراری ندارند. گویا انها با مدار سرزمین آبا یی خویش جذب شده وبلا وقفه به حرکت وضعی خود ادامه میدهند ودر نیمکره جنوبی آسیا در گردش اند و سرگر دان ! هیچکس نمیداند بکجا میرود ؟ برای چی میرود ؟ از چه میترسد ؟ برای چه میترسد ؟

وبال وهم ، ترس و بیم، فرار و گریزهای پی درپی سایه وار انها را تعقیب میکند. درد نا کتر از همه نو جوانان و جوانا ن ما در کوچه و پس کوچه های تنگ و تاریک ، درون خا نه ها و خرابه ها ، دور از انـظار تفـنگد ا ران به بجل بازی ، تـشله بازی ، کتار و دیگر انواع بازیهای کودکانه خویش مصروف اند. آنان از رفتن به بیرون از خانه و کوچه خود ، وحشت دا رند . چونکه شکار تـفـنگدا ران وحشی میگردند. این توپکی های وحشی و درنده که خود ها را پا سدارکهای امنیتی ؟! معرفی میدارند. جوانان و نو جوانان را مورد ازیت ، آزارهای ... قرار میدهند و...

گَــل و خاریکرنگ شده و خوب و بد تـنـیده با هم. آری سخن و درد دل از پاسدارکهای امنیتی بود ، پاسدارکها ئیکه انسان از د یدن شان وحشت میکند و از نزدیک تما س شدن بآ ن هفت بند آدم میلرزد ، نفس در سینه حبس و بُـغض در گلو بند میشود ، قویترین و د لیر ترین قلب یک انسان معقول سستی و ضعف میکند ....

بلی پرسونل یا افراد این زنجیرــ پوسته ها ی امنـیـتی! تنها وتـنها ا زنظرسن و سال باهم فرق دارند وبس! دیگردرهمه خصا یل رذ یلا نه ضد بشریت ، ضد مذهب ، دین و کیش وطن مان ، کَـشت و کشتار ، چورو چـپا ول ، ا نسان دزدی واخلا ق پست ودور از کرامت انسا نی ، با هم یکسان و برابر اند.

 

 

وحشت ، رعب وترس، کشتن و بستن ، حبس واعدام ، چورو چپا ل ، راکت بارانی ، راهزنی وآدم ربا ئی و... در همه منا طق قوما ندا نسا لاری های ظا هرأ  مخالف و متـقا بل ، یکسان در جریان است. ولی همه شان متفق الفعل اند که پا یتخت تاریخی ، و کانون علم و فرهنگ و تمدن چندین هزارساله ای ما را ، هر چه زودتر ، هرچه بیشتر بخاک و خون بکشانند و هستی های آنرا نیست و نابود کنند.

این همه پاسدارکهای امـنـیتی ! از نظر سن بین ده – 14-18 و 30 سال قرار داند و ازچهره و سیما ، اکثرأ زرد ، هیرؤینی ، سیاه چرسی ، قامت های کوچک ، کوتاه ، متوسط و بلند ، ا ندا مهای لاغر و باریک و بعضـأ چاق و گرد و ، موی ها کا کُـلی ، کشال و دراز و دستمال پـیچـیـده.

نگاه های شا ن که هیچ چیزی در آن خوانده نمی شود ، نه غرور ، نه شرمندگی ، نه شیطنت ، نه ترحم ، با چهره بیحا لت که انگار چهره آدمی نیست چنا نکه گوئی گوسفندی را برای قصا بی میگرند .

با تفنگ خود کار جلو هر وسیله نقلیه وپیاده ، چه خر گادی خرکاران ، کرا چی حمالان و جوالیها ، حتی کوله پشتهای پیاده روهای مهاجر را گرفته وبا صدای خشک و بدآ وا زخویش چیغ میزنند :

استاد شو ! ؟ باش ؟  ودریژه ؟ کجا میری ؟ چیرته حی ؟

تلاشی بته! ماصول راکه! ده کالایت چیه؟ کارت تنظیمی! محل بودوباش ، قوم... وده ها پرس و پال ازینگونه !

هرچه دلش خواست پول و جنس میگیرد . توبه از انکارش !توبه وتوبه ! دشنام ولت و کوب ، دوچند جریمه با مدتها وقت معطلی و توقیف ؟! عذ روزاری بروی مادر و پدرش ارزش ندارد ! از برای خدا وقران گوش شنوا ندارد ! ریش سفید و پیچه سفید ، کورو شل ، یتیم، ملا وعا لم ، همه وهمه برایش نا اشنا ونا مفهوم است .!

ایینست سر نوشت غم انگیز زندگی روز مره ، رونق بازار تجارتی ومسافرت راها ی کوچکشی ! وتهیه اذوقه ، نفقه و پوشاک هزار ها فرد و خانواده همشهریان شهرعزیز وتاریخی ما کابل قهرمان !؟

از با با ی کهــنسا ل گرفـتـه تا نوجوا ن و جوان ما اختیار سرومال وجان خود را ندارند . تعلیم و تربـیـه و رفتن به مدارس و مکا تب گناه است .

وقت شنیدن د لا ئل و برهان ، نصیحت و پند و حتی عذروزاری نیست. درد آور تر آنکه وقـفـه ئی برای بخاک سپردن کشته ها و یا شهیدان میسر نمی شود . از فاتحه خوانی و نماز های جما عت در مساجد و تکایا و امامبره ها اثری نیست. چون صدای آ ذ ا ن و اقا مت ملا امام در صدای انفجار های پی در پی راکتها و صفیر گلوله های کورمحو و خورد و خمیر میشود.

چونکه مساجد اکثراً ویران گشته ومحراب های بعضی شان تغیرسمت داده شده اند. بهتراست واقعیت را بگوئیم :

اصلا اً درین درگیریها و اشتعا ل جنگ لعنتی، شهروندان ما، حتی وقت ادأ فرایض پنج گانه و دیگر مراسم مذهبی وعنعنوی خود را ندارند. قتل ، چورو چـپـا ول و غارتگری به امر عادی و عاد ت روزانه تبدیل گردیده . نفا ق ملی ، محلی ، زبانی و مذهبی بگونه مسلحانه به فجیع ترین و ننگیـن ترین شکل آن که تا کنون تاریخ جامعه ما بخود ندیده بود ، ادامه دارد و هر روز بـنــزین  تازه به آ تـش آ ن ریخته میشود و...

هیچ خانه ای نیست که غم و درد و رنج و مصیــبت دروازه ای آنرا نکوبـیـده با شد.     -  -  -  -

  

--3--

هیچ کدام ما بزبان یکدیگر نمی فهمیم .بد بختی ما از همینجا شروع میشود. بد گمانی و بد بینی و عدم اعتماد ما از همینجا شروع میشود.از برادر مسلمان خود بد گمانیم از همین خاطر، همه از هم وبا هم رنج میبریم از همین خاطر

همه از هم وبا هم میتر سیم از همین خاطر. همه از هم وبا هم نارا ضی ایم ، متنفریم ، بیزاریم ...و بیزا ریم ولی همگی با هم این همه رنج والام وزحمات را، فرار را ، جلا وطنی را و مهاجرتهای ذلت اور و طاقت فر سا را و ... و بالا خره این جهنم واقعی را بوجود اورده ایم .

                                                                                                      

اری از همین خاطر که بزبان و اشاره بیگانه گپ میزنیم وبزبان یکدیگر نمی فهمیم .در سیما و چهره ما کابوس وحشت و فرار جا گرفته . همه با هم دیوانه وار میخندیم،میگر ییم و فر یاد رس میخوا هیم. از همسا یگان بی پاس و بی نمک و قرار گاه پو سیده ملل متحد فریب کار و گودیگک قدرتمندان حق ( وتو ) کمک میخوا هیم .کمک از برادر هموطن خود را ننگ وعار میدانیم .چونکه به قول و قرار ومیثاق خود اعتماد نداشته و بان عمل نمی کنیم .

عهد و پیمان ما ، قول و قرار ما به وصلت های دیر رس و جدایی های زود رس شبیه است که بدست غیر و اجنبی بدون رضایت ما صورت میگیرد .قاضی ما وجدان ما نیست . شهر ها و دهات ما را یکپارچه ستم وظلمت ، جهل و شقاوت ، سنگد لی و نا نجیبی ، قساوت و بیرحمی ، توحش و بربریت ، دژ خیمی و رذالت فرا گرفته است .

عمل ما پر از گناهان کبیره است و بردل های ما مُـهـر گمراهی نـقـش شده که حتی به میـثـا ق خود درمکه مکرمه هم عمل نکرد یم . به قول و قرار خود در شورا ها و جرگه ها که عنعنه نیا کان ماست، هم وفا وعمل نکردیم. پس شاید درست باشداگرگوئیم : ما را عهد شکنی مکه  مکرمه شرما نـده است و یا ارواح نیا کا ن مارا آغ کرده است.

ما همه با هم آغ  زد گا ن پدر و مادر و نـیا کا ن مـتـد یـن ، مبارز ، غیرتمند و سلحشور خود میباشیم.

همه با هم زیر فرمانهای مغرضا نه و خا ئیـنـا نه سر دسته های خود و بیگا نگان همچو مور لگد مال میشویم . ما همه با هم صدها تن از همو طنا ن بیگنا ه و بید فاع خود را بد یار نیستی میفرستیم ، ترور میکنیم ، به کا نـتـینر ها و داش های خشت پزی خفه کرده و زنده میسوزا نیم ولی گناه و عمل آنرا بیکد یگر نسبت میدهیم . ما همه با هم تـشنه و خواهان صلحیم . ولی با شیوه ای تازه تری جنگ را آغاز میکنیم . همه باهم خسته ایم ، آزرده ایم ، کوفته ، کوبیده ، و خرد و خمیریم .

اما با دریا فـت فرما نهای مغرضا نه تر ، دیکته شده از طرف بیـگـا نـگا ن ، یکدم نیرو میگیرم ، تـغـذ یه میشویم و فعال میشویم ......  در شهر ما همه افسا نه ها به حقـیـقـت تـبد یل گشته است.

 

--4--

تمام مردم یک میلیونی شهر ما ، تما م د نیا ، افسا نه ای حوا دث خونین زمستان سرد 1372 را همچو حوادث افسا نوی تا بستا ن داغ 1371 ش ، چون وجود آفـتـا ب ، حـقـیـقـت و واقـیت می پندارند . حوادث خونینی که قلم از تحریرش ، کتاب از گنجا یشش ، زبان از گـفـتارش و گوش از شنید نش ،  عقـل از قبولش ، ذهن و فکر سا لم و خیر خواه از ایجا دش کاملا ً عا جز است ....... و افسا نه ای که چنین آ غا ز میشود :

روز های سیاه شش جدی همه مردم شهر ما در سوگواری از تجا وز دومین ابر قدرت جهانی ، با بیرق ها و لباس های سیاه ، زیر سرمای طا قت فرسا در کوچه و با زار های شهر به ما تم نـشــسته و درغم عزیزان از دست رفـتـه ای خویش به دعا خوانی مشغول میـبا شند . که نا گـــها ن :  دو برادر از جمله سه برادر بطور افسا نوی از جــبهه فعلی خویش جدا  گردیده به جبهه دشمن ! قبلی اش می پـیـو ند د. و یک برادر از دو برادر از صف جنوب بریده به جا نب مقا بل می پیــوند د ، و در مدت کمتر از چهل و هشت سا عت ، طبق همان فرما نهای دیکته شده  بیگا نه جبهه کا ملا ً جدیدی از کشت و کشتار ، خون و آ تــش را میگشا یند و درست در یازده هم جدی ا فسانه باور نا کردنی ولی حقـیـقـی و وا قعی ، زمستا ن سرد 1372 شهر ما را آغاز و درعمل پــیا ده میکـنند با آن شیوه های وحشیگری که تاریخ شهر ما بیــا د ندا شـت. همان خانه جنگی لعنـتی که مردم شهر ما تا اخیر زمستان سرد ، برف سفید را سفید ند ید ند و نه روی ذغا ل را سیا ه ! همه وجود شهر ما را لخته های سرخ خون پو شا نیده بود و خون ...

بلی ! با دریا فت فرمانهای مغرضا نه جدید ، ا ئـتـلا فا ت جدید ، خیا لات و خوا بهای بلند پروازا نه ای جدید و جدید ، یکدم نیرو میگریم ، تــغـذ یه میشویم ، فعا ل میشویم و جنگ را ...

-  -  -  -

-  -  -  -

همه با هم دیوانه ایم دیوانه ای جنگ ، بغض و عداوت و کینه و خانه جنگی ، بنا مهای دروغین نـُــه گا نه و هفت گا نه ، چون هفت برادر و نــُــه خواهر با هم د شـمـنیم ، سنت های اسلامی ، عنعنات و عرف و عا دات ملی و وطنی را داریم فراموش میکنیم . همه با هم بیکدیگر گوش نمیکنیم . فقط همه گوش ما به رادیوهای ، بی بی سی ، صدای امریکا و دیگر را دیوهای بیگا نه است . اکثرا ً فرما نهای خود را ا ز آ نطریق بگوش میرسا نیم ...

مگر آیا ازین رادیو ها  وزارد خا نه های تبلیـغا تی بیگانه ، بغیر از دروغ پراگنی های شا خدار ، پخش تخم نفاق ، بد گما نی و بهم اندازی ملیت های با هم برادر ما ، چیزی دیگری میتوان شنید ؟!

همه با هم تــشــنه ثروت اندوزی ، قــد رت و ا قــتــدا ریــم . مرد مان مان سامان هم گرگ شده اند و درنده .

صدا قت و تقوی بزرگ و حقا نیت رهبر شدن یکی از ما را قرار نمید هد . دروغ  اساس و پا یــه ای سیا ست روزمره ما ست . دروغ به امر صلح و آرامش ، دروغ به آ تــش بس ، دروغ به شــفــقــت ، مسا عدت ، برابری ، برادری ، محل ، قوم ، لسا ن ....

دورغ آ تـــش هــیــزم دوزخ آ تــشــین ما ست . دوزخ سُــو زان ماست . دروغ ماده ای اولیه این کار خانه رنج و عذا ب ، جنگ و خون و آ تــش است .  دروغ  - - - - در همه شئــون زندگی نیمه جان ما تکیه کلام ما ست .

 

 

همه با هم برای رسیدن به مقا صد ا قــتــد ار شخــصی و اریکه سلطــنـت و قدرت به همه چیز دروغ میگوئیم ، دروغ به خود ، به افغا نستا نی بود ن ، به دین و مذهب ، به کتا ب و مکان های مقدس و به قول و قرار و میثا ق خود. - - - -

زند گی ما چـــیــــســـت ؟

«  در میا ن شعله های سوزان جنگ لعنـتی میخندیم ، گریه میکنیم ، میترسیم ، مأ یوسیم ، امیداواریم ، می روئیم ، نمو میکنیم ، گــل مید هیم و پــژ مرده میشویم .

لیکن شعله ای این آ تــش سوزنده ای ما ابد یست . مگرنسلهای آینده ما نیز درین جهنم برای ابد خواهند سوخت ؟»

ا صلا ً زندگی برای حا ل معنی ندارد و به فردا تعلق دارد .

باری  بس گران ، راهی نا معلوم و پا یا ن مبهم مفهوم زندگی ما ست . ما به فردا علا قمند ا یم . فردا ی که امروز نمی شود و در پی خود فردای دیگری دارد . با وجود آن ، این فردا مرجع امید ماست فردای که صلح و آرا مش و صفا ، برادری و یکرنگی ما ست ...

ما مــنــتــظر این فردا می با شیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .

 

--5--

خوا ننده عزیز ! توبه درد دل این دو جوان هموطن خود سرا پا گوش فرا دادی وبا وی یکجا همه مسیرهای زندگی ان دو دوران را پیمودی و...

اما ای خواننده نسل جوان فردای صلح ! ای خواننده فردای سکوت و ارامش !ترا به مقد سا تت قسم که چنین روزی ، چنین دورانی ، چنین زمانی ، چنین حالتی در مقطعی از زندگی هموطنان خود و...    را با ور خواهید کرد ؟

بلی ! حوادث افسا نوی زمان ودوران درد دل این دو جوان هموطن خودرا بالای کوچ نرم ، میان گلهای رنگا رنگ گلخا نه کوچک ودر فضای روشن کتابخانه زیبای خود، لحظه پیش چشمان خویش در ذهن ودماغ خود، مجسم کن ! چه احساسی خواهید کرد ؟ خوا هید خندید ؟ یا گریه خوا هید کرد ؟!

« کسانیکه و آنگونه اشخاص وافرادیکه بمقدرات نسل آینده خود علاقمند هستند هرگز نمیکوشند تا راه بی عفتی و بی تقوا یی را بیا موزند ، بلکه تمام وقت شان صرف ایجاد و ساختار محیطی متقی و پرهیز گار میگردد وسعی و کوشش آنها بخاطر اینست که تا راهی را طی نمایند که ازان بویی جز صفا و وفا و زهد و تقوی ، انسا ندوستی عدالت و میهن پرستی بمشام نرسد. افسوس که درین زمان ما صفا وراستی و پاکی طالبی ندارد و بد طینتان خود  خواه همه چیز جا معه ما را از دریچه چشم بی انصا ف و بد بین خود مینگرند و در جامعه ایکه زشتی وبد بینی ودیو سیرتی شرایط وجود انست هرگز زیبایی و خوشبختی ، خوشبینی و نیکو سیرتی نه تنها طالب و خواستاری ندارد بلکه مردان و زنان شرافتمند و متقی ازین همه پرهیز کاری و نیکو کاری طرفی غیر از بد ختی و بیچارگی بر نخواهد بست و...»

سنبله    1371

                                                                                         کا بل

حوت    1372

                                                                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 10:16  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

سنگین 4

دانشگاه کابل

بتاريخ  15 سنبله  1350 درسهاي  انستيتوت شروع ميشود. سنگين شامل صنف اول ميگردد. انستيتوت زيبايي است ويكي از بزرگترين دانشكده هاي دانشگاه كابل است.در شش رشته مختلف تخنيكي مورد ضرورت كشوراموزش صورت ميگرفت. انتخاب هر رشته مطابق به ذوق وعلاقه خود محصل انجام ميشد، تدريس بوسيله استادان مجرب داخلي وخارجي ادامه داشت. محصلان محلات دوردست و ولايات ازجمله سنگين بطور ليليه پذيرفته ميشدند. درسها كاملا منظم وبا دسپلين عالي جريان داشت. اما هنوز بيش از دو ماه ازجريان درسها نگذشته بود كه موج اعتصابات و خواستهاي برحق وناحق  صنفي محصلان، سراسر انستيتوت  را فرا گرفت ودامنه آن به دانشگاه  كابل  نيز سرايت كرده وفضاي  پروسه تحصيلي و تعليمي  يگانه دانشگاه  كشور را دربر گرفت  وادامه يافت تا اينكه آهسته  آهسته رنگ سياسي بخود گرفته وميدان رقابتهاي سياسي را براي  سياست كنان  سرخ، سبز،سياه وزرد بگونه لجام گسيخته اي باز كرد،طوريكه منجر به حوادث خونين وسركوب بيرحمانه محصلان گرديد.

اوج اعتصابات وتظاهرات سالهاي  1350 و 1351 ثبت تاريخ جنبش جوانان كشوراست.درجريان سالهاي مذكورهمزمان خشكسالي ودر نتيجه قحطي رخ داد كه دامنگيراكثراهالي صفحات شمالي ومركزي كشور گرديد.بلند رفتن نرخ وقيمتهاي مواد خوراكه،قحطي وكمبود خوار وبار كمر خميده دهقانان بي بضاعت وبي زمين راسخت فشرد. دراكثر دهات شمال ومركزكشور مردم از ريشه گياهان وبرگ ميده شده ودانه درختان بجاي نان وغذا استفاده ميكردند. چنانچه بنابر ارقام منابع مستقل وبيطرف وقت،اين وضع رقتبار منجر به مرگ وميرصدها تن ازمردم آن مناطق گرديدوموج فرارمردم ازدهات بسوي شهرها سرازير شده وبه بيكاري در شهرها بيشتر افزوده میشود.

اين وضع اسفناك مردم باعث شرمساري وسقوط حكومت منتخب اشرافي وقت ميگردد.ازطرفي بهانه ووسيله اي ميشود براي محصلان شوريده وخون گرم، وبهره برداري سياسي اي ميشود براي دست اندر كاران سياست بازهاي سرخ ،سبز، سياه  وزرد،تا بادامه تظاهرات،اعتصابات وتبليغات عليه نظام خود كامه حكومت شاهي-فيودالي بيشتر به پردازند.

درگرداب طوفان چنين حوادث است كه سنگين دارد به اهستگي بان غرق ميشود و درواقع  به چنگال مبارزين ارمانها وايديو لوژي هاي وارده گيرميافتد وهمچو پرنده بي پروبال در قفس تنگ وزندان صيادان مغز هاومفكوره ها اسير ميشود .

همزمان مانند سنگين ،ده ها وصدها جوان نورسيده ونيم پخته دگرازهموطنانش به دام اين مفكوره ها كه با علامات سرخ،سبز،سياه وزردرنگين شده بودند گيرميافتند ،ميغلتند ومدتها اسير ميمانندو...

تا اين كه راه راازچاه وحق را ازباطل تشخيص داده، به ريسمان واقيعتها چنگ ميزنند ودركوره راه هاي پرپيچ وخم وفراز ونشيب مبا رزه ،مردانه قدم ميگذارند تا شايد بزعم شان بزندگي سعادتمند وساختن پايه جامعه ايديال وبهشت موعود خويش موفق ونايل گردند!؟

 سنگين نيز يكي ازصدهاو هزارها اينگونه جوانان بود كه درفضاي پرهياهو وامواج پر تلاطم زندگي جواني درجمع همصنفي هايش به ادامه تحصيلش ادامه ميدهد و...    

او داشت غمهاي گذشتته اش را فراموش ميكرد. اوديگر با طرز زندگي دهاتي اش آهسته، آهسته وداع ميكرد او حق بجانب بود. چون فضاي جديد پُر ازغم و شاديها شده بود كه مجالي نمي يافت تا به غم هاي دوره نوجواني اش غصه خورد. او به وضع و حالت موجوده اش راضي بودو...

اما افسوس! بيچاره سنگين نميدانست كه تقدير و سرنوشت چقدر به دشمن آشتي ناپذيرش تبديل گرديده، همچو صيادي پي شكارش ، زيركانه و سايه وار اورا دنبال ميكند، و باز هم نميدانست كه تقدير و سرنوشت يعني چه؟!

اگر هست! آيا تا اين اندازه خود كام و ظالم است كه تنها و تنها دامنگير او وامثالش ميگردد؟! آيا تقدير و سرنوشت فقط و فقط اورا اينقدر مظلوم و ضعيف يافته است كه همچو كرگس، وي را با چنگال خونخوارش ،خردوخمير ميكند؟!

اگر اين سرنوشت واقعاً با قدرت وغيرتمند است پس چرا به فراز قصرها، آسمان خراش ها و قلعه هاي مستحكم دخل داران سيم و     زر و صاحبان سرمايه و اربابان قدرت ،چنگ نميزند.؟

آري! شكايت سنگين  ازبخت و سرنوشت غم انگيزش بجا و اصوليست .چنانچه ديري نميگذرد كه درجوزاي 1351 چنگال خونين كرگس سرنوشت به قسمتي از شش سنگين جوان فروميرودودراولين حمله خونين خودانرا ميدرد وميخوردوزخمي ميسازدكه بصورت سرفه هاي دوامدار اشكار ميشود تا كه اورا مجبور ميكند دربه شفاخانه علي آباد براي تداوي داخل بستر شود.زخم خونين سرنوشت دروجودش سبب پيدايش سرفه هاي متواتر بلغم دار ميشود و سنگين بمدت سه ونيم ماه با اين دردوبيماري كشنده دست وپنجه نرم ميكند،تا شايدبتواند از انتشاربيشتران جلوگيري كرده وازمرگ معلق نجات يابد.

او به بيماري (كسته kesta) دچار شده بودكه درنتيجه باعث خرابي شش ها ومرگش ميگرديد. اما دوكتوران طب شفاخانه خيلي دلسوزانه كوشيدندتااز خطر جدي وشدت مرض كاسته شود وتا اندازه اي موفق هم شدند.چنانچه سرفه هاي  دوامدار وخونين  وي ،اهسته- اهسته وقفه اي وبيخون شد.ولي نتيجه نهايي تداوي مرض وصحت يابي سنگين ،بنابر فيصله كميسيون صحي شفاخانه،بگونه( عمل جراحي ) ( كسته) تشخيص گرديد كه هرچه زودتر بايدصورت گيرد، درغيران مرگ معلق به مرگ مطلق تبديل خواهد شد.!

اما سنگين بي خبر ازهمه اين خطرات مريضي اش ، دراثرعيادت و دلداري هاي دوستان و رفقاي همرزم و هم درسش خود را صحتمند مي يافت. بروزهاي  پنج شنبه و جمعه در صحن چمن وباغ زيباي شفاخانه او درجمع دوستانش كه براي عيادتش  بآنجا مي آمدند،به پاي صحبت مينشست..

اتاق و بستر مريضي اش صفا و تميز بود و پر از گلهاي رنگارنگ وخوشبو و الماري اتاق هم پُر از خوراكه هاي لذيذ و ميوه جات خوشمزه. اينها را دوستانش دروقت عيادت تحفه مي آوردند. بيش از همه دوست صميمي اش صوفي پايواز هميشگي وي ميبود. او برعلاوه عيادت از سنگين به اتاقهاي معالجان، نرسان و طبيبان معالج نيز سرميزد، حتي به معاينه هاي شخصي آن ها به شهر ميرفت، تا از چگونگي تداوي و معالجه بيماري سنگين باخبر شود. متواتر و پيوسته بكمك بيمار مي شتافت و ...

اما همينكه از فيصله نهائي كميسون صحي باخبرميشود لرزه ترس سراسر وجودش را فرا ميگيرد و مو براندامش راست ميشود: عمليات( عمل جراحي )! بيمار بدون عمل جراحي صحت نخواهد يافت او بايد عمليات شود ،بزود ترين فرصت؟!

  صوفي كه وضع و اوضاع دروني شفاخانه را دريافته بود اين عمل جراحي بيمار را درينجا موفقانه نمي ديد، بهمين علت او با عمل جراحي درين شفاخانه موافقه نشان نداده و پيوسته مخالفت ميكرد.او مي ترسيد كه مبادا دوست با وفايش سنگين زيرعمل جراحي جان دهد. چون او پول و واسط كافي نداشت. گر چه دو نفرازوكيلان محل پارلمان وقت به عمل جراحي  سنگين در شفاخانه پا فشاري ميكردند اما صوفي  بيش ازپيش به ناكامي عمليات معتقد مي شد. وكلاي موصوف تكراراً به دوكتوران معالج گوشزد ميكردند كه گويا سنگين فقير است و پول تداواي به خارج را ندارد.اما  صوفي پيوسته حركات و نظريات اين دو تن به اصطلاح وكيل مردم را دنبال ميكرد و از نظريات شان  و جروبحث هاي شان با  دوكتوران معالج خود را باخبر ميساخت... چاره چي؟!

بالاخره در اثر پافشاري صوفي وعده اي از دوستان و رفقاي هم درسش،دوكتور معالج موافق شد تا سنگين جهت تداوي اگر بخواهد ميتواندبه يكي از كشورهاي همسايه خارج اعزام شود. صوفي صد دل را يكدل كرده تمام جريانات و احوالات مريضي و چگونگي تداوي را به دوستش سنگين يكايك بازگو كرده و در ميان گذاشت. چاره اينست كه بايد پاسپورت مريضي اخذ كني و پول مخارج تداوي به خارج را از خانه بخواهي..سنگين كه متوجه خطرناك بودن مريضي اش ميشود مجبوراً قلم و كاغذ بدست گرفته در بستر مريضي اش نامه اي طويلي عنواني كاكا ها و همشيره هاي خودمي نوسيد.در نامه جريان مريضي ، چگونگي تداوي و نتيجه فيصله كميسون صحي را با خط خوانا نوشته و جداً تقاضا ميكند كه هر چه زودتر برايش پول فرستاده شود و هم يكنفر آن ها به كابل آمده از نزديك با وي همكاري نمايد. ((اصل متن قلمي نامه هنوز بدسترس صوفي قرار دارد)) ولي براي قضاوت خواننده عزيز قسمتي از نامه را بدون كم و كاست درينجا نقل ميكنم :

 

بسم الله الرحمن الرحيم

((((  شهر كابل  - شفاخانه علي آباد-- اتاق نمبر 5

جناب محترم كاكا هاي مهربان هريك ...همشيره هاي گرامي، عمه دلسوز پدركلان محترم  و باقي دوستان و اقوام...

اما بعد:

بايد بعرض برسانم كه سرنوشت و گردش روزگار ازهمان آوان كودكي (بشما نيز معلوم است)  دشمن سرسخت ما و فاميلي ما و قبله گاه روحاني ما بوده است واثراين دشمني سرنوشت وقتي آشكارشد كه پدرمتقي و روحاني را ازما گرفت و دشمني اش شديد تر شد تا اينكه به تعقيب آن برادر8 ساله، خاله 9 ساله و بالاخره يگانه مادرمهربان و سرپرست فاميلي ما را براي هميش ازما جدا ساخت.درمدت زماني بسياركوتاه! آنهم بوسيله خطرناكترين امراض كشنده!اگرآنها زيرتداوي قرارميگرفتند، ميتوانستند نجات يابند اما كه چنين نشد. گذشته را فراموشي و صبر.

 

گله مند نخواهم بود.! موانع آي بخير باد!

ولي امروزكه ازمرگ مادرم پنج سال هنوز تكميل نشده است گويا نوبت من رسيده! چنگال خونين كرگس سرنوشت برشُش راست بنده فرو رفته ودرحال نابودي كامل دستگاه تنفسي من است، ممكن تا   يكماه ونيم دگر،آنراكاملاً از فعاليت وكارانداخته و مرانزدپدرومادروبرادرم بفرستند.! من خودم همچو گذشتگانم به سرنوشت ازلي معتقد بوده به عملكرد آن موافقم. اما رفقايم، دوستان دوره تحصيلي اام وپزشكان معالج، روشنفكران بشر دوست انستيتوت ودانشگاه، نميگذارند كه دراثراين مريضي بميرم وبه اين آساني مفت و رايگان به مرگ تسليم شوم ،بايد مقاومت كنم . برايم ميگويندكه تسليم به سرنوشت وتن دادن به تقدير، پدر،برادرومادرت بس است وبرايت كافي است تا توشه ئي باشند درآخرت و شفيعي باشند در پُل صراط! خصوصاً دوست هميشگي ام صوفي نميگذارد بميرم و جهت تداوي به خارج بايد سفر كنم.. هر چه زودتر مصارف پاسپورت ومخارج سفر بنده را كه ازحدود ده هزار افغاني پول رايج تجاوز نخواهد كرد در مدت بيست يوم بفرستيد، يا اينكه چند توته زمين مورثي ام را به گروي بدهيد.تاكيد است. به اميد ديدار و كمك هاي عاجل شما.......

 

 

برادرزاده تان  ((سنگين))  محصل سال اول  دانشگاه  كابل

                                       


 ده، پانزده و بيست روز گذشت. ولي همانگونه كه ازسنگ صدا نمي برآيد، ازسوي كاكاهايش ،همشيره هايش نه جوابي آمد نه هم صداي لبيكي! و نه هم كسي اززادگاهش به عيادت وي آمد. گويا آنها هيچ ازموضوع خبري ندارند ويا نامه بدسترس شان نرسيده است. درحاليكه بقول شاهدان عيني نامه سنگين توسط ملاي مسجد درجمع اهالي ده براي كاكاي مهربانش! كه سنگ وارسي و سرپرستي ازيتميان برادرروحاني را داوطلبانه به سينه زده بود. بآواز بلند و لرزان، سكته واربا كشيدن هرلحظه دست بريش ماش برنجش دومرتبه قرائت كرده بود و ازچگونگي مريضي سنگين تمام همدهاتي هايش باخبر شدند.

دوستان ومخلصان قلبي او،پدركلان روحاني،عمه دلسوزوهمشيره هايش گريستند و دست بدعا بردند. آنها كه مردان و زنان بينوا و كم زمين و حتي بي زمين بودند. چيز ديگري جز دعاي خيروعافيت براي كمك به سنگين ازدست شان ساخته نبود. دومرتبه خواندن نامه سنگين تكرارشد ولي كاكاي مهربان! گويا اصلاً هيچ نشنيده باشد به متن نامه وچگونگي مريضي سنگين اعتناء و پروائي نكرد.

كسي زمزمه كرد: بايد براي نجات مريض پول فرستاد و درمقابل پول چند توته زمين موروثي اش بگرو داده شود!زمزمه اي نبود، بلائي بود كه به سرزمزمه كننده نازل شد. چُپ!؟ با صداي وحشتناك و بلند، چيغ و فرياد كه جزء عادت هميشگي اش بود.كه او زمين از كجا داره! هنوز قرضدارمن است باشد، مريض نيست ، دروغ است!! و .....

از ارسال نامه 25 روز ميگذشت ولي كدام كمك پولي ازانها براي سنگين نرسيد، بدين ترتيب او ازرفتن به خارج براي تداوي محروم ميماندو...

 سنگين كه ازين حالت بدومايوس كننده با خبر ميشود ،ناگهان دردش زياد ميشود ،روزبروزمريضي اش شدت يافته وبيشتر ميشود .سرفه هاي وقفه اي ،بلغمي و خوني  به  سرفه هاي متواتر تبديل ميشود. درين حالت است كه سنگين به ياد بيماري هاي دردناك وكشنده پدر، برادر ومادر ميافتد.غمگين ميشود وميگريدو ...

گريانهاي دوامداران  آهسته – آهسته به هزيانهاي نا مفهوم تبديل ميشود .اودگر نميتواند چهره آشناي دوستان،همصنفي هاوعيادت كنندگان رادرست ازهم بشناسد.رنگش زرد پريده بود. ازخوردن غذا وادويه شفاخانه انكارميورزید.پزشكان ونرسان رااز خود ميراندو ...

اما يكروزقبل از اخرين دقايق  زندگي پراز درد ورنج وجواني نامرادش ،دورازانتظاروضع وحالت صحي اش به مدت نزديك به دو ساعت بهتر ميشود و تنها دوست صميمي اش رادر بالين خود با لبخندي پر از سرور وخوشي مي يابد. صوفي  به وي نويد ميدهد كه دارد صحتش خوب ميشود .اما سنگين برعكس به دوستش صوفي ميفهماند كه او ازدوستش براي هميشه جدا ميشود واين اخرين ديدار با او خواهد بود و...

او ازپايان زندگي،مرگ زودرس ميراثي،ارزوهاي ناكام وايام جواني نامرادش سخن ميراند. ميگفت وزارزار ميگريست. ولي تند وتيزصحبت ميكرد. گويا او ميخواست كه تمام داستان 21 بهار نوجوانيش رادر زمان بسيار كوتاه كه عجالتا برايش ميسر شده بود،به سرعت بخواند ودرضمن بدوستش بفهماند كه اين داستان ادامه دارد.واو صوفي انرا تا اخيربايد دنبال كرده تكميل كندو...

او تاكيد داشت تا دوستش درتحقق ارمانها وارزوها ي شگوفانش ازهيچگونه تلاشي دريغ نه ورزد..

اودلداري وتسليت دوستشرابا تبسم مايوسانه جواب ميداد.امااوباورنميكرد،درمقابل بدوستش وانمود ميكرد كه فيصله تقدير وسرنوشت را بهتر ودرست ترازاوميداند چون قلم تحريرسرنوشت ،فاصله بين زندگي ومرگ وميراعضاي فاميلي اشرا خيلي كوتاه نوشته بود واينك امروزنوبت به خودش رسيده است .اما او ازتقديروسرنوشت نسبتا راضي به نظر ميرسيد كه  شانس بيشتر زندگي نمودن را برايش  تحفه داده است ، به اين معني كه پس ازمرگ پدر،برادرش 3 سال، مادرش4 سال زندگي كرده بودند اما او اينك دارد 9 سال پس ازمرگ پدر، بازندگي پرازدردورنج ولي شرافتمند به عزيزان ازدست رفته اش مي پيوندد.او خيلي خوش بود. او ازينكه  نسبت نداشتن پول ازتداوي به خارج از كشور محروم مانده است هيچ گله وشكوه اي نمیكرد واينرا كارتقديرميدانست.چنانچه برادرش ومادرش وپدرروحانيش همه در نتيجه مبتلا به امراض كشنده سرنوشت ،جان باخته بودند وهمچنين ده ها تن ازهمدهاتي هايش به  همن ترتيب و...

 سنگين دگرمتيقن شده بود كه راه نجات ازين بيماري را ندارد ،به همين سبب دوست هميشگي اشراتسلي ميداد كه با ازدست رفتن اوغصه نخورده واه وافسوس نكشدوتنها كاري كه بايد انجام دهد اينستكه راه تحقق ارمانهاي ناتمامش  رادنبال كند  وروح اورا در به ثمر رسانيدن آن خوشحال نگهداردو...

اري! سنگين  چون پدرش توانست درعمر كوتاه چند بهارزندگي خويش نونهالاني ازبهترين فرزندان همدهاتي هايش رادرعرصه معارف واصول زندگي هدفمند راهنمايي وتربيه كند،شعور واگاهي شانرا بمفهوم زندگي واقعي روشن سازد وانهارا درمسير صداقت ،پايمردي ،استقامت ودر نتيجه نجات از ذلت وخواري زيست كمرشكن دهاتي سوق داده ورهنمون گردد. اما افسوس وصد افسوس! كه سخي روزگار وسرنوشت باو شانس كمي زندگي كردن را داده بود. خيلي زود وپيش ازينكه  به   تحقق ارمانهاي شيرينش برسد ، اورا درصف وقطار هزاران جوان نامراد وگلگون كفن دگر همدهاتي وهموطنش درفضاي بيكران، درجايگاه ابديت افتخارانه ميبرد تا حقيقت زنده بماند.

بلي! او به داغ نامرادي و جواني زود گذرمي غلتد تا ماهيت چهره هاي منحوس جاهلان ،رياكاران،خودستايان وسياه ترين سنگدلان تاريخ از پس صدها پرده سياه وتاريك پنهان شده، ظاهر واشكار شود.همانطوريكه درافق نيلگون زندگي، آفتاب درخشان طبيعت با طلوع خويش،دل سياه شبهاي  تاريك وترسنده رامي شگافد وهمه چيزرا روشن ميكند. سنگين  نيز بامرگ جبري وقبل از وقتش،افق طلايي سحرگاهي مشكان دره را با تابش نور ازادگي رزمندگان راه حقيقت  وواقعيت نورافشاني ميكند،تاباشد اين دره مشكبو با نسيم  ملايم وخوش گوارخويش كه دران روزها درتاريكي جهل وناداني وترس ازسايه خود،بيسوادي ،عقبماندگي ،بي اتفاقي وخانه جنگي فرورفته بود، فرسخها راه از مدنيت دورمانده ودر چنگال ظلم ووحشت سنگدلان وادم فروشان عصر فضا وكيهان اسير مانده وهمچو هيزم خنجك ميسوخت،سر از خواب غفلت برداشته، درروزگار اينده،اينده نه چندان دورولي درخشان ،ازاد وسربلند زيست كند. تا همچون دره هاي بيدار هندوكش وخراسان تاريخي،يكبار دگربر جايگاه زندگي سازش،در اجتماع وسرزمين اريايي اش تكيه زندوبا سربلندي وافتخار به زندگي هدفمند خود ادامه دهدو...   

اما سنگين روح زنده وباقي عمرش را به تنها دوست صميمي،همرزم وياور هميشگي اش( صوفي ) به وديعت وامانت ميگذارد تا اوراهش را دنبال كند،راه نور،سعادت،حقيقت وآزادگي و...

آري! يكروزشادي ميايد. انروزها فراموش شدني نيست.روزهاييكه پيوسته غم مي امدوتكرار ميشد.بلي فراموش شدني نيست . ميدانيم كه باز يكروز سرور ولبخند وشادي ميايد واو ( سنگين ) چشم براه انروزها بودولي افسوس كه...

 سنگين نامراد شد.اودرزندگيش كسي را نه ازرد ونخواست بيازارد.دريغا! كه روحش را آزردند وتنش را خسته.! جوانيش را همه به باد فنا دادندوآبگينه دلش را به سنگ كين شكستند.اينك از شكسته فروافتاده با حال زار در بستر بيماري دگر چه ميخواهند؟ كه خود بهتر ميدانندچيزي برايش باقي نگذاشته اندكه قابل اتكا وشايسته اهدا باشد.

آري سنگين  عزيز! تو با بهار امدي وپيش از خزان رفتي . اين فاصله ميتوانست طرف زماني لبريز از سرور خوشبختي باشد. اما افسوس كه زوزه شغالان وناله كرگسان وزهر ماران استين وبي پاسان خود پرست ،عشرتكده جواني زودگذرترابه ماتمكده نامرادي مبدل ساخت . اخرين شمع كاشانه روحانيت مشكان دره رابكشت وبر تارك آن رنگ تقدير ازليت گذاشت.

اما اي سنگين عزيز! باور كن ويقين داشته باش! يگانه دوست وبرادر جاني تو،همچو بهادران شمشير نخواهد كشيد وبسان پيره زنان مويه ونفرين نخواهد كردوچسان جوانان بزدل وسست عنصر مايوس نخواهد گشت ودست از مبارزه بر نخواهد داشت . مبارزه بخاطر تحقق ارزو هاي شيرين حق وحقانيت، بلكه همچو يك انسان هدفمندوبامقصد،پر اميد وخوشبين بر رهگذر خواهم نشست وديده را براه خواهم دوخت .زيرا ميدانم سرور وشادي ارزوهايت روزي لبخند خواهند كردو...

صداي پا وتك ودونرسان ومعالجان پزشك در دهليز ، ناگهان صحبت شيرين وگرم آن دودوست صميمي راكه در واقع اخرين ديدار ورازو نياز انان بود،قطع كرد و سنگين  با اخرين سخن :                         خداحافظ  خداحافظ        دوست! خ..د..ا...ح...اف..ظ...به..ت...و ..ا..ط.م..ي..ن..ا..ن..دا...ر..م..و سل...ا..م..مه...ره..به....خوا..هرك ...به...ر..س..ا..ن..و...

با چشمان باز ولبخند شيرين با اخرين دقايق زندگي وداع كرد.                                          (قالو انا لله و انا اليه را جعون.).

ساعت ده قبل از ظهر سوم سنبله 1351 (22-07-1972 ميلادي)  جنازه مرحوم سنگين درجمع بيش ازپنجصد تن  محصلان،متعلمان،استادان ودوستانش از سرويس داخله شفاخانه علي ابادبرداشته شده در پهلوي صدها جوان گمنام وبينواي هموطنش ،دور ازاخرين ديد چشمان اشك الود خواهران يتيم ،عزيزان همدهاتي ،پدركلان و عمه دلسوزش، احترامانه به خاك سپرده شد.                روحش شاد باد!

.................................................................................................................................................................................................................

 

افسوس كه اخرين گل آخند صاحب ، همزمان با شگوفه  اش  بزودي  پژ مرده شدوچراغ روشن خانه مرد روحاني ومتقي ما براي هميش خاموش ماند!وا حسرتا!واي به حال واينده ما! فيت فيت گريه و...

اين صداي اشنا وپر از آه وافسوس پدر كلان سنگين  بودكه از درون محراب مسجد در فضاي تالار آن مي پيچيد! همه گوش به خجو شدند كه چه گپ است!؟

تعزيت نامه سنگين توسط يكي از معلمين ده با صداي نيمه بلنددر تالار مسجد خوانده ميشد.!

فرياد وناله وشيون وفغان، اه وافسوس خواهران ، عزيزان ،هم بازيهاي  دوره كودكي ودوستان خصوصا عمه دلسوزش  هفته ها و ماه ها دوامداشت .

مگر ايا اين قطرات سوزان كه از گونه عمه دلسوز وخواهركان يتيم وماتمزده اش،همچو باران بهاري ،سرازير ميشد در دل انانيكه  در اثر بي پروايي هاي تنگ نظرانه شان به كمك او نشتافته واورا از مرگ معلق نجات نداده بودند، اثري داشت!؟  هيهات ! هيهات!    مگر باران در سنگ خاره اثري دارد؟!.

ولي واضح وهويداست كه مرگ جبري وزودرس چنين جوانان روشن بين وتا  ريخ  ساز دهات دوردست و فقير همچو (سنگين) نامراد براي  سنگدلان بيرحم،تنگ نظران خودپرست ،حسودان خودخواه وكولاكهاي كورچشم وبي بصيرت دهات آن دوران تاريخي، بيشتر جشن وشادي را در قبال ميداشت تا غم واندوه!

.................................................................................................................................................................................................................

 

هرگاهي كه به دامنه علي اباد ميان مقبره ها گذر كني  به يكي ازمقبره اي  روبرو خواهي شد كه بر مزار آن ،روي لوح سنگي مرمرين  اين نوشته را حك كرده اند:

سنگين متولد جوزاي 1331 (ه.ش)  مسكونه مشكانها ،  محصل سال اول دانشگاه كابل، در اثر مريضي ايكه عايد حالش گرديده بود، به تاريخ سوم سنبله 1351 به عمر بيست و يك سالگي داعي اجل را لييك گفت.     " قالوانا للله و انا اليه راجعون "

و در عقب لوحه اين اشعار حك گرديده است:

بگوشم آمد از خاك مزاري

كه درزير زمين نيزميتوان زيست

نفس دارد وليكن جان ندارد   

كسي كو بر مراد د يگران ز يست

آندم كه دميد عاقبت صبح سپيد

مارا به شب  خاك، سرا شد جاويد

از ياد مبر آن گل زيباي اميد    

كز باغ دل خون شده، دستانم چيد

صبح اميد كه بود معتكف پرده غيب 

گو برون آي!كه كار شب تارآخرشد

عيبم مكن به رندي وبدنامي اي فقيه

کين بود سر نوشت ز ديوان فطرتم

من از بيگانگان هرگز ننالم  

كه با من هر چه كردآن آشناكرد

 

چند سخن آخر

روزها بيهوده از پي هم ميگذرند و نشاني از خود نميگذارند ولي اي برادر جاني من! اي دوست صميمي من!   اي سنگين عزيز!   هيچ چيز خيال وجود ترا از من دور كرده نخواهد توانست، درختي كه بر خزان برگهاي پژمرده خويش منگيرد، آنها را در قفاي خود ميبينم.

مويم از گردش زمانه سپيد است و خون افسرده من، چون موجي كه بدم سرد صرصر گرفتار آيد، بسختي در عروقم جاريست. اما تصوير جمال تو، كه اينك بزيور حسرت آراسته و در بيست و يك بهار از ‹‹ زندگينامه ›› ات باز تاب يافته است، پيوسته با همان جواني و طراوت، در آينه دلم ميدرخشد! زيرا كه خيال روي تو نيز چون روح از دستبرد زمان بركنار است.

با مرور هميشگي ‹‹ زندگينامه ›› ات هرگز از پيش چشم من دور نگشته اي. ازينگاميكه ديده جان بينم ديگر ترا روي زمين نديد ناگهان در آسمانهايت مشاهده كردم. و آن چشمان روشن كه فروغ عمرت در آنها خاموش گشت هنوز هم از عالم بالا ميدرخشد. خورشيد زماني همه روز طلوع و غروب ميكند، اما آفتاب دوستي و برادري مرا غروبي نيست و تو پيوسته در آسمان جانم ميدرخشي. در زمين و آسمان روي ترا مي بينم و آواي ترا مي شنوم.

آب عكس جمالي زنديگنامه ات را منعكس ميسازد و باد صبا صداي ترا بگوشم ميرساند. چون بخواب ميروم تو در تاريكي نگراني و فرشته وار بالهايت بر سر من گسترده اي.

اي دوست با وفايم! هنگاميكه بخواب رفته ام با سر انگشت خود رشته عمرم را بگسل، تا بار ديگر در آغوش تو چشم بگشايم.  ارواح من و تو مانند دو فروغ سحر گاهي يا دو نغمه جانسوز كه در هم آميزد يكي بيش نيستند. ولي من هنوز در آتش حسرت مي سوزم!

هرگاه ياد ايام گذشته را بخلوتگه خاموشي افكار خويش احضار ميكنم، ميبينم چه بسا چيزهاييست كه در طلب هر يك رنج فراوان برده و سرانجام نوميد مانده ام- غمهاي ديرين ايام برباد رفته و ياران عزيزي كه در شب بي نشان مرگ نهان شده اند. بار ديگر پيش چشمم مي آيند و چشم من در اشك حسرت و افسوس غرق ميشود. و باز بياد آن اندوه هاييكه از خاطرزدوده بودم ميافتد و داغ هزاران منظره كه در گذشته تسلي بخش ديدگان من بوده اند واينك ديگرديدارشان ميسرنيست تازه ميشود. پس به جهت ستمهاييكه در روزگار پيشين ديده و همه را فراموش كرده بودم از نو شكايت آغاز ميكنم و مصائب رفته را چون دانه هاي تسبيح يا سبحه بر شمرده و براي يگان يگان، بار ديگر اشكريزي ميكنم. چنانكه گوئي اين دين را پيش ازين اداء نكرده بودم! اما اي دوست محبوب و مهربانم! اگر در همان لحظه ترا بياد بياورم، هر زياني كه كشيده ام جبران مي يابد و همه غم هايم به پايان ميرسد.

اينك ايام بهار است. نسيم سبكروح از ميان درختان جنگل ‹‹ اشكين ›› ميگذرد و زمزمه ميكند. ابرهاي بهاري آسمانرا پوشانده اند و دامنكشان ميگذرند. درياي مست هيرمند با جوش و خروش بي مانندش بسوي ريگستانهاي كنگ و زابل مي شتابد. خورشيد چون گوئي آتشين در پشت ديوار افق درخشان سيستان تاريخي، سرزمين حماسه ها فرو ميرود و دارد آهسته آهسته خود را براي مسافرت كوتاهي آماده ميسازد. شفق رنگين و دلپذير شامگاهي را در آسمان زيبا و بيكران سرزمين عياران و سپيد جامه گان نمودار ساخته است.

از پاره هاي سرخ شده ابر، از نيزارهاي اشكين و از كلبه هاي گنبدي و نيمه ويران دهقانان بي زمين، بدن برهنه كودكان يتيم، دست و پاي پر آبله شبانان سياه چهره خواب پريده، كمرخميده خشت مالان روزمزد و چهره سوخته سياه حمالان بنزين و كراسين عاجزانه و احترامانه خدا حافظي ميكند، بسوي مغرب بسوي آباديها، سر سبزيها، و زيبائي ها و خليج...

جغد از خواب بيدار ميشود و بالهاي سنگين خودرا آرام آرام در فضاي تيره بحركت در مي آورد. شغالها از جنگل ‹‹ اشكين ›› بسوي دهات كم نفوس و اكثراً خالي از سكنه و به سوي كمپ ايف (F) اقامتگاه كارمندان موسسه مين پاكي آماده حركت ميشوند تا شب هنگام با قوله هاي مخصوص خود مزاحم خواب مزدوران و ديماينران خسته و كوفته آن گردند.


آسمان اندك اندك در تاريكي مبهمي فرو ميرود، هنگام غروب نقاش چيره دست طبيعت در رنگ آميزي اعجاز ميكند

نواربنفش كناره افق وسيل طلايي كه غروب آفتاب در دل درياي بيكران آسمان جاري مي سازد چشم دل و انديشه را خيره ميكند.

تخته سنگهاي تيره، ريگهاي روان و درختان سالخورده با خونسردي راز غمها و شاديها بشري را در دل نهان ميكنند و در آغوش شاهد رؤياها و آرزوهاي دور و دراز رهگذاران ميشوند تا سر از نو داستان بسرايند و زندگينامه بنويسند.

و نويسنده نيز در تماشاي چنين فضاي خوشايند و دلپذيرغروب خورشيدي بهاران سيستان تاريخي سرگذشت نوجواني دوست صميمي و برادر جاني اش ‹‹سنگين›› را مؤفقانه به پايان ميبرد.         

و من الله توفيق

          پايان بخش اول

ثور 1373 ( ه ش)

كنگ – نيمروز         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:34  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

سنگین 3

بتاريخ دهم حمل 1347 ساعت 3 پس از چاشت يك جوان اطرافي، كوله به پشت درحاليكه  خسته ومانده معلوم ميشد،داخل دروازه دخولي يكي از بزرگترين ليسه هاي پايتخت كشور ميشود. او بواسطه دروازه بان ليسه باتاق مدیریت ليليه راهنمايي ميگردد.

مدیرليليه مكتوب دست داشته جوان دهاتي را كه ازطرف مديريت معارف ولايت رسما معرفي گرديده بود، درحاليكه عينك هاي ذره بينيش راچند مرتبه ته وبالا ميكرد، خوانده وبه وي شه راغلاست ميگويد.

در مدت يكساعت تمام لوازم مورد ضرورت رهايشي ليليه رادر اختيارش قرار ميدهد.

اين جوان اطرافي،كوله به پشت كه اشك شادي (وشايد اشك اولين روزهاي جدايي) از چشمانش جاري گرديده است، سنگين است كه داشت باورميكرد كه اينك بارزوهايش رسيده است، ارزوهاييكه مدتها در انتظار آن روز شماري ميكرد.ادامه تحصيل در پايتخت زيباي كشورش! كابل زيبا و مهد ارياناي كبير!

بلي! خواننده عزيز! كابل شهريست زيبا وتاريخي با قدامت 5000ساله تاريخ درخشان.! درياي خروشان، سلسله كوههاي  آسمايي و شيردروازه اين شهر دوست داشتني رابه دو بخش شمالي وجنوبي تقسيم ميكند.ديوارتاريخي كابل شاهان برفراز شيردروازه، ديوار تاريخي بالا حصار، قصردارالامان، طاق ظفر ودره پغمان، باغ بالا، شهداي صالحين وغيره مناظر دلكش آن بزيبايي بيشتر اين شهر افزوده و توجه هزاران سياح داخلي و خارجي را بخود جلب نموده است.درباره زیبایی،موقعیت جغرافیایی،كوهها،دره ها،درياوچشمه سارها،شاهراهاي تجارتي وكارواني تاريخي(راه ابريشم)، دولتمردان، شاهان، نويسندگان، مورخين و دانشمندان ، توسط علاقه مندان قلم فرسايي هاي زيادي صورت گرفته است.و...

ليسه مذكوردرناحيه معروف كوته سنگي موقيعت دارد. اين ليسه داراي 45 اتاق درسي و ليليه واداري بوده كه مجهز با لابرا توارهاو مواد درسي عصري ميباشد. تدريس به لسان ملي پشتو صورت ميگيرد. تعداد استادان مدرس بيش از 80 تن بوده ودرحدود 1500 شاگرد درا ن به اموزش مصروفند.8 تن استاد هندي نيز درجمع استادان به تدريس مضامين ساينسي مشغوليت دارند.

تدريس به شيوه كاملا عصري پيشبرده ميشود.90 درصد شاگردان اين ليسه درامتحان كانكور كامياب ميشوند كه شامل دانشكده هاي مختلف دانشگاه كابل ميگردند.

سنگين درابتدا دراموزش درسهايش كه تدريس آن به لسان پشتو صورت ميگرفت با مشكلاتي بر ميخورداما بزودي بعد از امتحان چهارونيم ماهه موفق ميشود تا دراموزش اين لسان ملي كاملا پيروزگردد. چنانچه درامتحان نهايي صنف دهم او ميتواند در بين 85 شاگرد بدرجه پنجم موفق گردد.

سنگين  كه از زندگي ساده دهاتي جداشده وبه زندگي شهري پيوسته بود،همه چيزرا درين جا نوونا اشنا ميديد حتي مردم اينجارا، استادان رابا چهره نو وسيستم تدريس ،تعليم وتربيه نو!

او با تخنيك پيشرفته وعصري كه اصلا برايش نا مفهوم بودبا گشت وگذار درشهرمعرفت وشناخت بيشتري پيدا میكرد.ازدحام وبيروبار مردم در عرض جاده ها،پاركها وباغها،بس هاي شهريُ هوتلها،مساجد،مكاتب وادارات دولتي برايش گيچ كننده وحيرت اور بود. اما اهسته- اهسته بازندگي شهري عادت ميكرد. او مردم اين شهررا با لباسهاي مختلف ملي ودولتي ميديد.ولي شاگردان معارف رابا لباس يكرنگ وخوشنما!

سنگين دراوقات خارج ازدرس با رفقا وهم صنفي هايش ازجاهاي مشهورومقبول شهرديدن ميكرد: باغ بالا،دارالامان،زيارت ها،بالا حصار،دره ها وتپه هاي سرسبز پغمان وغيره...

دردوره يكساله تحصيل خويش اوتوانست با اكثر مناطق پايتخت وروش زندگي مردم آن معرفت واشنايي حاصل كند. سنگين  كه در يك فاميل روحاني و متديين تربيه شده ورشد نموده بود،علاقه خاصي با ملا امام مسجد لیسه مذكور داشت. اين مرد كهنسال باريش نيمه دراز وسفيدش سابقه طولاني در تدريس علوم ديني ووظيفه پيش امامي داشت.او شاگرداني را كه به نماز جماعت پابند بودند مورد لطف وشفقت قرار ميداد.واز نفوذي كه بر استادان واداره ليسه داشت،در كاميابي ورفع مشكلات شان استفاده ميكرد.

سنگين  كه اخند زاده بود وعلوم اوليه ديني را نزد پدر روحاني اش تا اندازه اي اموزش ديده بود،نزد امام مذكور در پهلوي درسهاي مكتب به اموزش آن علوم ادامه ميدهد.: تجويد،تفسير شريف كابلي،قرايت وعلم عقايدرامياموزد.او اين اموزش را الي پايان دوره ليسه ادامه ميدهد.

سنگين  با يكي ازهم صنفي هايش كه اكثرا درگرديك ميز درسي مي نشستندوهميشه با وي همدرس وهم نظر ميبود وبهتر ازهمه باهم هم سن وسال بودند،دوست ميشود.محبت ودوستي شان ازدرجه هم صنفي بودن گذشته به برادرخواني وبرادري تبديل ميشود.اين دوستي وبرادر جاني بودن شان تاپايان زندگي سنگين  ادامه ميابد.اين دوست با وفا كه تا اخرين لحظات زندگي سنگين  در كنار وي باقي مانده وبه دوستي اش وفاو صداقت از خود نشان ميدهد" صوفي"  نام دارد. سنگين  درباره( صوفي) ميگويد: او اخند زاده بود درست مثل خودش.او خصوصا پنج وقت نماز را به جماعت ادا ميكردو در اموزش علوم ديني همرديف خودش بود. يك روزي امام مسجد  پس از اداي نماز عصر سنگين و صوفي را دوبرادرديني وحقيقي ياد كرده وبراي ادامه محبت برادري ودوستي هميشگي شان دعاي طويلي خواند. حسن اخلاق، سلوك نيك، صداقت وپابندي وپرهيز گاري  به امور ديني ومكتب، صوفي و سنگين زبانزد همه شاگردان واستادان ليسه وهمكاران شان گرديده بود.

امااين دوستي دوبرادر جاني  ،گاهي سبب بخالت وحسد خوردگي تعدادي از افراد كم ظرفي نيز ميگرديد، چنانچه سنگين  گفته است " هرجا گلي است انجا خارييست"،" هركه را بخت خدا داديست اورا حسودي ايست" اري ! تعدادي از افراد كم ظرف ، حسود و بخيل وخودخواه كه با بخت خدا دادگان ستيزه ميكنند وبه مار استين شبيه اند، با بخت خداداد،لياقت،دانش واخلاق مذهبي سنگين  و صوفي رشك وحسد مي بردند اما نتيجه اي جز پشيماني ،شرمندگي وناكامي بدست نياوردند. (اعوذ...حسد.)

سنگین درچند بهار کوتاه زندگی خويش  ازين حسودان،بخيلان، ماران استين،ناسپاسان خدمات و كمكهاي مادي ومعنوي اش گاهي اوقات شكاياتي داشت اما پيوسته فراموش ميكرد وكينه به دل راه نمیداد. او و صوفي  اصلا جوانان كينه ور وبغضي نبودند. سنگين  همزمان همكار نزديك دوستان خويش نيز بود.در حدود 30 تن شاگرد از همدهاتي هايش در ليسه  هاي كابل مشغول اموزش وپرورش بودند. سنگين  يكجا با صوفي به كمك آنها مي شتافت، دراموزش وپرورش ودرسهاي مكتب شان كمك ميكردند.خصوصا در شموليت انعده نوشمولانيكه از مكاتب ابتداييه ومتوسطه مشكان دره به كابل ميامدند، راهنمايي وهمكاري ميكردند. ازين راهنمايي وهمكاريها، دوستان با پاس ونمكش هميشه ياد اوري نموده اند ودر خاطرات شان هنوز زنده است.

سنگين، تعليم وتربيه دوره ليسه رابه خوبي ونيكنامي با سرخرويي فاميلي وعزيزان خودموفقانه به اتمام رسانيده وبه درجه اعلي شهادتنامه فراغت  صنف دوازدهم رانصيب خويش ميكند. درين دوره اموزش وتعليم است كه سنگين با محيط زيست وزندگي ماحول خودبه خوبي ولي بطور نسبي اشنا ميشود.بسا چيزهاي نوي مياموزد وتا اندازه اي به كنه حوادث،وقايع روز،زندگي اجتماعي واصول همزيستي با اقوام ومليتهاي برادر كشور عزيز خود پي مي برد.اما او هنوزازعوامل وتاثيرات امور اقتصادي وسياسي بر زندگي اجتماعي خيلي به دور وعاجزاست. چنانچه او از حوادثي كه در تابستان 1348 به مدت سه ماه وخزان 1349 به مدت يكماه در عرصه معارف وقت رخدادو دروازه  تمام مكاتب وموسسات تعليمات عالي وتحصيلي به روي شاگردان بسته شد،چيزي برداشت كرده نميتوانست.در حقيقت او علل وقوع آن حوادث را درك نميكرد.او ميديد كه هزاران شاگرد،متعلم،محصل ومعلم در عرض خيابانها،پيشروي شوراي ملي نام نهاد وقت،در پارك زرنگاركه در نزديكي ارگ شاهي قراردارد مزين با بيرغ هاي رنگارنگ سرخ،سبز،سياه وسفيددست به راه پيمايي هايي ميزدند وتظاهراتي براه ميانداختندوبا دادن شعارهاي مرده باد!وزنده باد!روزرا به پايان ميبردند.

سنگين  و صوفي كه يكجا در كنار هم درين اجتماعات شركت مي جستند اززيبايي مناظر اين اجتماعات لذت ميبردند. درحاليكه هنوز اهداف ومقاصد انرا به خوبي درك نميكردند.چنانچه اين دودوست صميمي به ياد مياورند آن روزي را كه عده اي ازشاگردان  ليسه  شان با اسلحه ناريه وجارحه به ليسه غازي حمله ور شده وانرا براي چندين ساعت درمحاصره خويش قرارميدهند.وزماني هم در پيشروي زندان بدنام قرون وسطايي دهمزنگ دوروزي به اعتصاب نخوردن غذا دست زده بودند.

اين حوادث براي اين دودوست،مانند اكثريت دگر جوانان ناخود اگاه وبيخبر ازهمه چيز،فقط به بازيهايي مانند بود كه اكثر جوانان ونوجوانان در دوره جواني ونوجواني خويش به مقصد روز گمي وساعت تيري خود بان مصروف ومشغول ميشوند.!

سنگين  توانست در قوس 1349 اموزش دوره ثانوي را بدرجه اعلي به پيان رساند.او درجمع بيش از 1200تن شاملين، امتحان كانكوررا موفقانه  سپري نموده شامل انستيتوت مورد دلخواهش گردد.

 

 

 

·         

·         

·         

·        انتظار يا سرگرداني!

 

   سنگين  كه امتحان كانكوررا در ماه قوس 1349 سپري كرده بود،متاسفانه بايد نه ماه را انتظار ميكشيد تادرسهاي انستيتوت در15 سنبله 1350 شروع گردد.انتظاري همراه بامشكلات وسرگردانيهايي كه خدا نصيب هيچ جوان خون گرم ويتيم نكند! اشكار بودكه او نميخواست ويا نميتوانست كه تا شروع اولين زنگ درسي اش بيكار ودست به الاشه بنشيند وبه ( زبان محلي) بار شانه خوديها باشد! او دقيقا ميدانست كه درين مدت طولاني بيكاري،هيچيك از نزديكانش باوي همكاري نكرده واز وي استقبالي هم نخواهند كرد كه او بتواند با خاطر ارام واسوده براي مقدمات تحصيلات اينده اش مطالعه كرده واموزش يابد. به همين سبب در جستجوي دريافت  كاروبار غريبانه اي بود،چون بيكاري و بي پولي اورا رنج ميداد.مجبور ميشود تاراهي خانه وكاشانه اش گرديده و سبب انتظار وبيكاري اش را براي مدت نه ماه با اقربا ودوستانش درميان گذارد.او از آن تشويش داشت كه آنها به گفته هايش باورنكرده واوراناكام مكتب خواهند گفت!ولي او بزودي متوجه شد كه دارد حدس وگمان هايش دارد به واقيعت مي پيوندد...

از هرسوي نزديكانش وبعضا همدهاتي هايش،زمزمه هايي بگوش ميرسيد كه گويا او بلاخره در مكتب ناكام مانده است! بلي! كي ديده كه يكنفر تا صنف 12 متب بخوانه وكاتب هم نشوه! بچه فلاني كه متب هم نخونده،ا ما او سركاتب اس! ده هاكنايه هاي نيشدار وزهرداري ازينگونه؟! تنها كسيكه به حقيت حرفهايش باور ميكرد پدر كلان مهربانش بود كه اورا دردادن جواب رد باين همه گپهاي بيهوده به خاموشي دعوت ميكرد وبس!. سنگين خاموش ميبود اما ميكوشيد تا چاره اي انديشيده  وبراي خودكاري پيدا كند.

زندگي درد هات آن دوران همراه بود با انجام كارهاي شاقه وبسيار سختي كه طاقت وتوان  كار قويترين جوانان ونوجوانان رادر كمترين مدت زمان ضعيف وحتي فرسوده ميساخت. سنگين كه خود ونيروي جواني اش را در قبال اينگونه كارها عاجز وناتوان ميديد،. ولي او خسته و غمگين ميبود،روحش خسته و لبخند جواني اش اهسته اهسته به اشك واه وافسوس مبدل ميگشت..ادامه بودوباش را دگر درينجا مناسب حال خود نميديد،خصوصا كنايه هاي ناكامي مكتب و...اورا بيش از پيش ازار ميداد. مجبور ميشود تا محيط وزندگي دهاتي را ترك كرده راهي شهر كابل گردد.

 

·        در جستجوي كتابت

جواني كه دريشي ليلامي سرمه اي رنگ ويخن قاغ شيرچايي به تن ونيم بوتي هاي پينه زده وپسك داربه پاي داشت،در دهليز هاي وزارت امور داخله دولت شاهي ته وبالا ،اينسو وانسوسرگردان ميگشت. عريضه اي در نيم تخته كاغذ چاپي باخط خوانا و مشقي عنواني وزير داخله نوشته بودتا بحيث مامور ويا كاتب مقررشود.او ارزوداشت كه اينك ثمره بعد از 12 سال تحصيلش را چشيده وبازماندگان يتيم پدر ودوستان محتاج دهاتي  خود را ازينراه كمك نمايد.

درعرض دهليز منزل دوم با اوبرخوردم.

اوهو! سنگين !  درينجه چه ميكني؟

 سنگين - ميخواهم كاتب مقررشوم.درينجا باشه ويا به اطراف عريضه ام را به رياست اداري داده ام.انشاالله مقرر ميشم!

 صوفي - خدا ميدانه  برار! مه دوهفته اس كه براي گرفتن مثني تذكره درينجا سرگردانم اما تا هنوز انرا بدست اورده نتوانسته ام واسطه ميخواهند ورشوت! و...هيهات! كه شما برادر ديني وجاني ام بتواني بزودي صاحب كاري شوي وشايد هم هيچ مقرر نشوي!

 صوفي دست سنگين  را گرفته اورا باخود به ميداني خارج تعمير وزارت اورده ،برايش ياد اور شد كه درين وزارت براي ما وشما مردم فقير ودهاتي كارداده نميشه نا حق خوده سرگردان نكو! به چار طرف خود نگاه كو! لباس، سرووضع ،قدو قامت قواره هاي چاق و شكمهاي برامده و... را ببين! وخود ه ومه ره بانها مقايسه كو! وازينگونه حرفها وسخنهاي دلسرد كننده ونيشداری برايش گفت و...

 سنگين  باوجود اين همه حرفها وسخنهاي دلسرد كننده، انطوريكه عادت داشت خودش تجربه كردو مدت دوهفته دنبال عريضه كاريابي خويش گشت ونتيجه همان شد كه دوست صميمي وبرادر جاني اش صوفي پيشگويي كرده بود.! نه كتابتي يافت ونه هم ماموريتي! وعريضه اش درلابلاي هزارها ورقه هاي درخواستي دگر...

او مجبور ميشود يكجا با صوفي به يك كارمند نسبتا نيمه عالي رتبه كه ازخويشاوندان وهمدهاتي هاي پدرسنگين بود وعمرش در يكي ازشهر هاي بزرگ كشور به سر رسيده بود،مراجعه كنند و...

شخص نيمه كهنسالي با ريش تراشيده و شقه هاي سفيد، قد دراز، بيني پهن و كشيده، شلواروپيراهن كوتاه تنه و كلاه  پوست قره قلي  به سر، دروازه حويلي را بروي شان باز ميكند وهردوي آنها را به سالون به زبان بهتربه گلخانه كه با كوچ هاي لوكس وعصري و گلداني هاي رنگارنگ مزين گرديده بود، راهنمائي ميكند.

اين شخص شيك پوش و ميرزاي كهنه كار،يگانه فردي بود ازجمع يك ولسوالي پرنفوس كه بدستگاه حكومت اشراف راه يافته و در وزارت داخله وقت پُست نسبتاً با آبروئي داشت و روابطش با اشراف حكومتي حسنه بود و به اصطلاح با آن سروسازشي داشت..

سنگين خاموش بود، صوفي  بود كه با آنمرد خويشاوند در باره عدم تقرروبيكاري و تنگدستي وضعف اقتصادي سنگين صحبت ميكرد ولي آزادانه و با جرئت و گاهي هم لهجه اش به عذر و زاري ميماند و زماني هم توأم با گله وشكوه و شكايت هاي نيش دار از اشرافيون حكومتي.!

مرد كهنسال خويشاوند، فرداي آنروز ورقه در خواستي سنگين را جهت كاريابي به رياست اداري وزارت داخله پيش كرد.

رييس اداري وزارت با تخلص و نام فاميلي( ملكيار) شهرت داشت كه يكي از همان درباريان وفادار بود كه ظاهراً با آقاي مرد كهنسال ميانه خوبي داشت ولي در باطن بنا بر موقف طبقاتي و سمتي با موصوف در تضاد بود.

چنانچه در حضور سنگين كه گويا به نظر وي جوان بي تجربه وبيخبر ازهمه امورميباشد، مستقيماً و بدون شرم و حيا كه اكثراً خصلت حكام لجام گسيخته درباريان و اشرافيون است از مرد كهنسال گله، شكوه و حتي غيرمستقيم انتقاد كرد كه گويا وي (مرد كهنسال) چرا او را (ملكيار را) فراموش كرده ، تحفه برايش نياورده است.(تحفه درآن وقت جز به مفهوم رشوت دادن و تطميع مقامات عاليه چون ملكيار و امثالهم كه شرط تبديلي ومقرري مأمورين دولت بود، چيزي ديگري توجيه شده نمي توانست)

يكماه و نيم دويدن هاي ته و بالا در دهليز ها و اتاق كار رياست اداري و انتظار بيش از حد آن بالاخره بي نتيجه ماند و اوموفق  به دريافت امر تقرر دريكي ازكمبودات مركز (ده ها بست كمبود بود ولي نه براي غيراشرافيون وقشرجوان مربوط به طبقه متوسط و پائين) نگرديد حتي يك پُست ابتدائيه رتبه دهم راهم برايش واگذار نكردند چون سنگين از طبقه پائين وابسته به قريه ومحل دور دستي بود و علاوتاً او تازه روشنفكر دوازده پاس سال هاي پُرهيجان و طوفان زاي 1348-1349 ( ه-ش ) شهر كابل بود.

شايد تقرر چنين جوانان در لست سياه خاندان (ملكيار) ممنوع و زير سوأل قرار داشت!   كه سنگين نميدانست؟ و برعلاوه سند فراغت سنگين به ليسه اي مربوط ميشد كه خود موقف طبقاتي اش را در نظر آقايون اشرافي چون ملكيار، روشن ميساخت و سنگين اينرا هم نميدانست كه حتي موقف و موقعيت ليسه هاي ثانوي مركز هم بنابر دسته بندي شان از نظر طبقاتي وجه متمايزي دارد. كه نمونه عالي آن ميتوان تنها نام ليسه حبيبيه را بزبان تحرير در آورد. و فارغان اين گونه ليسه ها بزودي و در كمترين مدت زماني به هر وزارتي كه میخواستند مقرر ميگرديدند. سنگين بعد از مراجعه به چندين وزارت ديگر و دريافت نتيجه منفي از آن، در فاصله زماني نه چندان زياد، داشت اين وضعيت را درك ميكرد و آن شعار هاي  زنده باد!  مرده باد! دوره ليسه را كه چندان علاقه اي از خود به آنها نشان نميداد، بخاطرش داشت زنده ميگرديد و بيخود تكرار ميكرد:  زنده باد!  مرده باد! و...

او عملاً حقانيت اين دو شعار را از نزديك براي اولين مرتبه در تعيين سر نوشت خود لمس ميكرد. او داشت باور ميكرد كه وضع اجتماعي و منشأ طبقاتي اش براي كار يابي در مركز اين وزارت ها و ادارات مركزي ، و زيست و كار دراطراف نزديك به قصر ها و آسمان خراشهاي پايتخت، سازگار نيست و يا سازگار و مفيد خوانده نميشود. اوو امثال او را قهراً به دورمي افگندند و جبراً هزار ها اينگونه جوانان خون گرم را بسوي مبارزه ،جنگ و ستيزو تشدد طبقاتي و قشري ميكشاندند تا شايد روزي اين جوانان خون گرم ولي بي تجربه بتوانند اين لانه هاي (قصر هاي) طبقات حاكم و اشراف را بدون در نظر داشت اصول و موازين زند گي ،براي خود اين قشروطبقه محدود لجام گسيخته و خودكام بگورستان تاريخ تبديل نمايند.

آري ! شايد چنين  روزي برسد و سنگين رنجديده و بيكار و (ملكيار) اشراف هردو ازديدگاه طبقاتي خويش ،حادثه را ارزيابي كنند و آنگاه قضاوت كنند كه گناه از كيست؟  آيا بيگناهان جوان را جبراً بسوي گناه كشانيدن خود گناه بزرگي نيست؟

<<  واضح و روشن است كه اگر چنين خونريزي اي سرزند گناه آن بدوش همان طبقه حاكم بي عدالت، ستمگرواشرافي چون خاندان ملكيار و امثالهم خواهد بود!‌  >>

و البته باز هم روشن است كه عاملين و سرد مداران اين وضع پاداش آنرا خواهند ديد و آنروز رسيدني دورنخواهد بود كه عده اي شان به گورستان تاريخ سپرده شوند و عده اي هم تا پايان زندگي در غربت وجلاوطني، نزد بيگانه ها زجر وشكنجه كشند. و عريضه بدست  در تجارت خانه ها، هوتل ها،كاباره ها،خانه هاي شخصي، حتي بيت الخلا ها مراجعه كنند تا شايد لقمه اي ناني بدست آورند. چون آنها در آن كشور ديگرخان، فيؤدال، اشراف وطبقه حاكم خوانده نميشوند كه ازسطح زندگي اقتصادي آن كشورها معلوم است.

اين قشر نازدانه واشراف كه در وطن خود( گيريم كه اگر وطني داشته اند!) مفت خوروباردوش قشر فقيرجامعه بوده اند،واضح وروشن است كه از عهده هيچگونه كار جسمي اي  از جمله ساده ترين آن ،رنگ وپالش كردن بوتها ودوختن دكمه يخن قاق  خويش برنخوا هند امد! پس چه خواهند كرد؟ وچه كاري را انجام خواهند داد؟ نتيجه روشن است: سالونهاي رقص واواز! بار(نايت كلپها)هاي شراب فروشي وساقيگري وبلاخره تن فروشي وترويج وانتقال ...

مدتي بدينمنوال ميگذرد تا اينكه ازروي تصادف آن خويشاوند پدرش تبديلا در يكي از بستهاي اداري ولايت سرحدي نیمروزمقرر ميگردد.

 سنگين  كه اين تنها  واسطه تقرري اش را در مركز از دست ميدهد بيش از پيش مايوس ميگردد وبراي گرفتن اگهي وچگونگي كار يابي اينده اش، روانه خانه آن مرد كهنسال خويشاوند ميشود.

مرد كهنه كار  ازينكه نتوانسته است  به تقرر سنگين  در يكي از ادارات مركزي كامياب گردد، ظاهرا خجل زده معلوم ميگردد. براي جبران آن  به سنگين  وعده تقرر در اداره كه او جديدا مقرر گرديده است ،ميدهدو ميگويد كه با وي يكجا راهي انولايت گردد. سنگين  باين پيشنهاد وي  بديده شك مينگرد چون او باور كرده نميتوانست كه برايش كاري درانجا هم داده شودويا هم اين اقاي كهنه كار ضعيف وبزدل بتواندبه خاطر تقرر وي با مقامهاي بلند رتبه ولايت دست وپنجه نرم كند! سنگين كه همان كاسه وآش مركزرا براي ولايت نيز پيشبيني ميكرد، ازرفتن به ولايت خودداري ميكرد. اما دوست وي صوفي  اورا قناعت داد تا يكجا باان مرد كهنسال خويشاوندبان ولايت برود.تا شايد كاري برايش پيدا شود وتوشه اي براي رفع ضرورت هاي خود و يتيمانش بدست اورد وهم براي ادامه تحصيلاتش ذخيره اي داشته باشد.

آنها مسافه راه مركز الي ولايت مذكور را در 4 شبانه روز  ميپيمايند و...

 رييس صاحب ! به اجراي كارهايش مصروف شده ،روزانه ده ها مراجعه كننده را با پيشاني باز پذيرفته وكارهاي  شانرا بوجه احسن انجام ميدهدبدون اينكه ازكسي تحفه ويا رشوه اخذ كند. موصوف بزودي  بحيث يگانه شخص نيكوكار ،كار فهم ،كاركن و پاكدامن مشهور ميگردد. دراداره اش همه كارها بدون رشوه صورت ميگيرد.از طرف دگر، موصوف  كه خودرا از سرزمين  پيرخانه هاي سياه بند(مشكان دره) معرفي كرده بود بعداز اوقات كارهاي رسمي، ده هاتن مراجعه كننده از مريدان  پيرخانه هاي سياه بندُ به نزد وي ميامدند ومراد ميخواستند وتعويذ وطومار!

 سنگين  در تنظيم همه كارهايش ويرا ياري ميرساند. همه روزه بدفتر كارش حاضر وتا پايان وقت رسمي  در كارها وي را كمك ميكرد خصوصا درايام  غير رسمي در تهيه وترتيب ونوشته جات تعويذها و...

يكماه ازين  حالت گذشت ولي رييس صاحب  موفق نگرديد تا سنگين را دريكي از كمبودات مركز ولايت مقرر كند.به اصطلاح زورش نرسيد. تا اينكه توانست ويرا دربست كمبود يك ولسوالي  دوردست سرحدي مقرر كند. سنگين  با مكتوب دست داشته روانه آن ولسوالي ميشود.  ولسوال محل ، از معرفي واشغال وظيفه سنگين  بنامها و بهانه هاي مختلف براي  دوهفته  جلو گيري ميكند تا اينكه مرد كهنه كاري با مكتوب تقرري اش ميرسد. ولسوال به سنگين  ميفهماند كه مرد موصوف سابقه كاري داشته وقبل از شما مقررشده است . مكتوب تقرري اشرا بدون اينكه قیدوارده گرفته باشد،دوباره بمقام ولايت مسترد ميكند. سنگين  جوان وبيخبر از سياستهاي آن دوران علت را درك كرده نتوانست. موضوع را به رييس صاحب خويشاوند تيليفوني درميان گذاشت. و رييس صاحب خويشاوند...

 سنگين  كه اينك مدت ششماه از تلاشهاي ناكامش براي كاريابي در مركز كابل وولايت خسته ودلسرد ميشود، بدون مشوره واطلاع قبلي به رييس صاحب خويشاوند، فرار را بر قرار ترجيح داده ازانجا خارج ورهسپار زادگاهش ميشود

از همه  جلوتر پدركلان مهربانش به استقبالش ميشتابد.او با چشمان اشكبار دو خواهرك يتيم خويشرا دربفل ميكند وازينكه تحفه اي براي شان  نياورده بود، خيلي جگرخون بود و...

 سنگين  از چگونگي جريانات ششماه دوري خوداز زادگاهش به همه اقربا ودوستان همدهاتي هايش مفصلا معلومات ميدهدو...

او 4 ماه دگررا بايد انتظار بكشد تا  در سهاي دانشكده  مطلوبش  شروع گردد. او اين مدت را به سير وسياحت در قريه جات نزديك ودوردست زادگاهش سپري ميكند.بدينترتيب او بيش ازپيش به عوامل فقروعقبماني مردم دهات خويش،ستم طبقاتي،استبداد،بيسوادي، تبعيض سمتي ومحلي ارگانهاي دولتي و حكومت وقت ازنزديك اشنا ميشود.او اين همه  ستمهارا در رگ وپوست همدهاتي هايش  لمس ميكردو...

و سنگين  بدينگونه  در گرداب  اثار رهايبخش ،مترقي،طبقاتي وازادي خواهي فرو ميرود ويا فرو انداخته ميشودو...

مينويسد،ميگويد، سخنراني ميكندو...

 به جلب وجذب نوجوانان ،جوانان ودهقانان خسته و كوبيده،دروگران وخشت مالان كمرخميده ،نجاران بنايان،وملايان ومتعلمان دوره ابتداييه دهاتي  ميپردازد وانهارا بسوي مبارزه برحق به خاطر تامين زندگي سعادتمند و جامعه دهاتي فارغ از هرگونه ستم،ظلم وبي عدالتي و...فرا ميخواند. اواين  وظيفه تاريخي راتا پايان 21 بهار سن  جواني اش ادامه ميدهد و...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:32  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

سنگین 2

 

اولين سفر

زمستان سال 1343 خورشیدی. با برف باری های پر برکتش دارد به پایان میرسد. مردم محل این زمستان را به فال نیک گرفته و همه آنها به رسیدن نوروز و عید نوروزی روز شماری میکردند و برایش آمادگی میگرفتند.عید نوروز و جشن دهقان با میله ها، سروروشادمانی دلنشینی برگزارمیشود. جوانان وکودکان لباس نو می پوشند.بازیهای مختلفی را بگونه جشنواره نوروزی براه میاندازند .سازست و دهل،اتن ست و شوبازی.، گشتی گیری، پهلوانی،غسین ، کبدی، لپن ،خیز،دوش، اسب دوانی، کلاه پس پرتو و غیره از این گونه بازیهای محلی ،جوانان را مصروف خود میسازد. دهقانان حیوانات خویش را با رنگ سرخ رنگ مالی میکنند. زنان و نو عروسان معمولا به زیارت های- (سید دیوانه) (پیران پیر)،زیارت مرکز و درون کوه میروند تا برای سال نو خود برکت،خوش سالی،آرامی محبت و برادری استدعا نمایند.

هر نوع غذا چون: سبزی پلو، بورانی، او گره، خلاوك، کاچی، مستاوه تورشاوك، غلور و غیره خوراک هاي محلی در این روز تهیه و نوش جان میشود. كودكان و نو جوانان دهاتی با لباسهای نو، پيراهنهاي رنگه و خالدار و دستينه های شرانگاوي به انواع بازیها شان مشغولند و شاد و خوش و خندان.! خانه ها صفايي میشوند. صندلیهای و بخاريهاي کهنه و زنگ زده از کنج خانه ها برداشته شده،شبش و كيك با باد بهاري و آفتاب نوروزی از قينج لحاف ها و نمد هاي چركين و بد بوي دهاتی مجبور به فرار میشوند .نوجوانان بیشتر خوش اند، چون آنها ديگر در اثر سرمای نیمه شب كه بخاری هاي شان سرد میشد جاي خودش را تر نميكنند. آنها به یاد دارند، زمانيكه بعد از تري از خواب بيدار میشدند از خجالت مخصوص کودکانه خويش از جاي شان بر نميخواستند تا مبادا مورد سرزنش بزرگان و ریشخند خوردان خانواده قرار گیرند ويا اینکه وقت بازي كتار،تشله، در پيتوه قریه با همسالان خود،طعنه و پيغور نشنوند! اوه! شاشوك ! باز جاي خوده تر كرده اي.!

ادمي عجب مخلوقیست ! درهرموقعیت،سن ومقامی كه قرارداشته باشدازخود دفاع ميكند، چون عادت وخاصیت فطری اوست. حتی وقتيكه او درصورت ارواح خلق میشد ،در جواب سوال (الست بربكم ؟) گفت كه ( قالو بلی ) تا از اتش ابدی دوزخ نجات پابند!

اري! كودكان و نوجوانان دهاتی از تري جاي خود انکار ميكردند و این عمل را،برادرکوچک به برادركش! خواهرك به خواهركش ! به همين ترتیب به يكديگر نسبت میدادند. چه همه شان بگو نه ماران جفتی درزیرلحاف کلان صد پينه ای صندلی، كه بیشتر شبیه جل حیوان بود، با همدیگر پیچیده بودند تا بیشتر گرم شوند،لباس پوشیدنی شان تر میبود، پس كي میدانست كه کدام شان ملامت است. و كودكان با همان ذکاوت فطری و کنجکاوانه شان اينرا بخوبی میدانستند. بدینترتیب از خود دفاع كرده انکار ميكردند( مه نه كديم ! او كده!)

بسیاری از خانواده ها قدرت تبدیل همه روزه كالاي كودكان شان را نداشتند. يك و یا دو جوره لباس چند پینه ای و بس! این كودكان و نوجوانان با كالاي تر ! دست و روي نا شسته! بر سر سفره نان خشک و چاي كوهي تلخ مي نشستند و جارو جنجال بپا ميكردند و يا با همين لباس تر در کوچه به بازي مي نشستند و به خاطر بوي بد ازتري کالا مورد تمسخرهمبازی های شان قرار میگرفتند و...

پیش از چاشت روز سوم نوروز دروازه کلان چوبی حويلي كه با زنجیرآهنی چند كيلويي-اش میخکوب شده بود، تك تك میشود. كيستي  ؟مه استم : ملازم مكتب! سنگين از لاي سوراخ كوچك دروازه، چو بدست بادامی رنگه ملازم را دید كه دو دسته برآن تكيه زده است. باور كرد كه راستی ملازم مكتب است، او كرتي ليلامي وچپات هاي موتري چند پینه خورده ملازم را نيز شناخت اما بیشتر نشانی شناخت ملازم همان چوبدست رنگه بادامی وي بود كه براي حاضر كردن شاگردان تنبل و گريز پاي مكتب به كار ميرفت وقتيكه اين شاگردان خوش چانس! به واسط همين ملازم به داخل مكتب حاضر كرده میشدند، آنجا سر معلم صاحب کوتاه قد و دراز قد و میانه قد هر كدام به نوبه خود با شوشك (خمچ) بادامی ديگري از آنها استقبال ميكرد! !

سنگين ،دقیق به خاطر میاورد كه در تمام مدت شش سال دوره ابتداييه، تنها يكمرتبه اينگونه مورد استقبال قرار گرفته است.!

رقعه حاضر شدن به مكتب را ازملازم گرفته وبه پدركلان (بابو) خود نيزنشان داد.وملازم موصوف با نوش جان كردن يك كاسه دوغ ترش وتيره با دونان تنوري گرم ،شكم گرسنه اش را نيم سير نموده راهي ده ديگري میشود.و...

فرداي انروزتمام فارغان صنف ششم در ميدان واليبال مكتب جمع شده وبه همه بیست تن فارغ ابلاغ میگردد كه براي شا مل شدن و رفتن به مكتب متوسطه مركزولايت آماده گيري كنند.

شام بعد ازنمازخفتن،بزرگان ده درخانه پدركلان سنگين كه ملا امام مسجد ده هم بود،گرد هم ميايند تا درباره رفتن پنج تن از شاگردان ده باهم مشوره كنند.دربين آنها سنگين نو جوان يتيم بود.بعد از جرو بحث ها،بگومگوهاوترديدها بلاخره به اعزام شاگردان متذكره در آموزش به مکتب متوسطه موافقه کردند مجلس مشاوره شان با دعاي طویل پدركلان سنگین به پايان رسید.

اما مادر! بلي ! کلمه مقدس مادررا بزبان مياوريم ووي را همیشه و درهمه جا ستایش ميكنيم .به پیشّگاه مقدسش سر تعظیم فرو مياوريم.

مادر سنگین جدايي یگانه فرزند خدمتکارش را درك ميكند.او نمیخواهد كه با فراق ودوري فرزندش به غم وغصه هاي ديرينه اش بيش ازپيش بيافزايد. لذا با گريه وزاري ،بارفتن پسرش به مركز ولايت مخالفت ميكند.او نمیخواهد بازهم بي سرپرست گردد.اما قضا وقدر كه كار خود را قبلا كرده بود، رضایت پدركلان وموافقت سنگین اورا مجبور به قناعت میکند.

بتاریخ پنجم ماه حمل 1344 (ه ش) 20 تن از فارغان اوّلین دوره مکتب ابتداييه مشكانها طی مراسم خاص محلی از مرکز حکومت محلی به سوي مرکز يكي از ولایات های کاملا عقب نگهداشته شده کشوربه شکل دسته جمعي براه افتادند. آنها كوله به پشت، با خورجين هاي چین دار،كلوش وچاروق هاي پرپینه،باپای پیاده ،تعدادی با سواری اسب والاغ باخانه وكاشانه شان خداحافظي كرده بسوی مکتب متوسطه درحرکت شدند.

به گفته راويان اخبار وناقلان گفتار!شب به جا ،روز بجا پس از10 روزطي منزل، از كوره راهها، دره ها، تپه ها، سنگلاخها، خاشه زارها، برف كوچها و بيراهه هاي پرپيچ و خم و

صعب العبور، با هوايی اکثرابارانی و برفی، خيلي سرد حتی  15- 20  درجه زيرصفر، گذشته به مركز ولايت رسيدند.

این نوجوانان سرخوش ازغرورنوجواني ،بي خبرازعواقب ناگواراين سفرطاقت فرسا كه بعدها دامنگير بعضی از آنها ازجمله سنگین ميگردد، سه بهار متواتر فاصله 10 روزه را طی ميكردند، باميداينكه از نعمت سواد اموزش و پرورش بهره مند شوند.

عجب دنیايی ! با عجب مردمی! بودند كسانيكه در به دیوار خانه اش،شهرش،وولايتش دروازه مدارس و مکاتب بروي شان باز ميبود،اما آنها نه تنها به اموزش وتعليم دران روي نمي آوردند،بلکه مدارس و مراکزآموزشی رابه اتش ميكشيدندو چهره تاريك جاهلیت خويشرادر برابر نور ومعرفت اشكار ميكردند.اما درينجا در قلب دره زيباو مشكين باشند گان راد مرد و غیور شان براي آموزش نور و معرفت مجبور میشدند تا ده ها كيلومتر مسافت را با پاي پیاده طی کنند. چون دست تبعیض و ستم حکام لجام گسیخته نمیخواست تا در محل شان مكتبي ساخته شود ويا هم سرك وشفاخانه اي.!   

سنگین  درباره مشکلات سختیهای دوران سه ساله مکتب متوسطه كه دامنگیر او و 20 تن ازهمدهاتي هايش گردیده بود،بطور مفصل در یادداشت جدا گانه اي  به خوانندگان همدهاتي خويش تقدیم كرده است.

در همین دوره سه ساله آموزش متوسطه است كه او برادر، خاله، مادر وكاكا عبدالوهاب راكه تنها مونس همدم  دوره كودكي  و نوجوانی وشوخي هايش بوده است،از دست میدهد. 

                              

                               دومين جدايي

سنگين مي نویسد: پس ازپايان موفقانه صنف هفتم وقتيكه به خانه خودرسيدم با جسم بيمارتنها برادرك هشت ساله خويش روبروشدم .بيچاره برادرم در تمام زمان شش ماه خزان و زمستان همان سالرا به تب بیماری ناشناسی (شايد محرقه) گذشتانده بود .بغیر ازتداوي محلی،هيچ نوع كمك دگری باوي نکرده بودند.اگر بیمار را به شهري انتقال میدادند،امكان تداوي  وصحت يابي اش موجود میشد.

حس خود خواهي، عدم غمخواری وجهالت خوديها همه وهمه دست بهم داده اورا به سرنوشت قضا قدر سپرده بودند.به گردن ، سر و سينه اش بیش از ده تعويذ و سورتهاي مبارک با رنگهاي مختلف آویزان كرده بودند. غم و غصه میخوردم. با چشم و سر ميديدم كه برادركم چگونه با بيماري کشنده وجودش دست و پنجه نرم ميكند و از دردش به خود مينالد ومي پیچد. و اين حالت برایش شب وروزدوام ميكرد. نه خوديها، نه دوستانش، و نه هم خاله زلیخا در دوركردن بيماري و علاجش موثر واقع نمیشدند. آنها كه ملامت نیستند چون نبودن طبابت، تداوي پیشرفته و جهالت عقیده به خرافات دامنگیرهمه شان بوده است. اما سنگين هم نمیدانست. اگر برادر بیمارش به يكي از شهر هاي نزديك انتقال میگردید، ممکن بود كه تداوي گردیده صحتش رابازيابد. زیرا او هنوز به اين فهم دانش نرسیده بود. این حالت ناگوار بيمارادامه داشت تا اینکه سحرگاهان پنجشنبه هفته اخيرماه حوت 1344 (ه ش) كه برابر با دومین سالگرد مرگ پدر بود درپيشروي چشمان گريان، فرياد وناله های سنگين واعضاي خانواده اش تنها برادرك 8 ساله اش با اخرین لبخند و اشك جدايي كه از چشمانش جاری بودبازندگي پرازدردورنجش وداع كرده وزودتر ازدگران به پدر پیوست.

(روحش شاد و شفيع آخرت باد.)

 

آري! انسان در مقابل نيروي قهارطبيعت و سرنوشت چه وجود ضعیف وبي دفاعی است!؟

ازهمين جاست ، سرنوشت زندگی( سنگين ) كه مسیر اوليه -اش را از همان آوان جدايي پدر پيموده بود، دگرگون ميشود و اورا  در گرداب امواج طوفانهاي غم افزاي سرنوشتش تنها ميگذارد، تا او با اين امواج درآميزد، ستيزه كند و يا در آن چون سرنشينان هزاران كشتي جهانگرد غرق شود و...

(سنگين) در سال 1345 (ه.ش) صنف هشتم را به پايان ميبرد. به رخصتي زمستاني به خانه ميايد.اما افسوس كه باز هم جاي دگري از نزديكانش را خالي مي بيند. جاي كاكا عبدالوهاب  و خاله زليخا را!.

باز هم غم واندوه !آه وافسوس! و...

او به روز جمعه به مزار آبايي اش رفته، سوره مبارك (يس) را قرائت  نموده دعاي طويلي به ارواح رفتگانش نموده، با گريان هاي زيادي، حوالي چاشت روز به خانه بر ميگردد. او اين شعر  زيباي  اقبال لاهوري را بر لوح سنگي  مزار پدر حك ميكند:

بگوشم آمد از خاك مزاري    كه در زیرزمین هم مي توان زیست

نفس دارد وليكن جان ندارد   كسي كو بر  مراد ديگران  زیست

 

زمستان به پایان خود نزديك است . سنگين درتمام شبهای درازآن دركنارموشک فليته  اي كم نور،تا ناوقتهاي شب، درباره اين همه مرگ و مير هاي اعضاي فاميل، اقارب، دوستان و همدهاتي هايش ميانديشد.

او ميديد كه در اكثر دهات نزديك و دوردست مشكان دره كودكان ، نوجوانان، و بزرگسالان بدون وقفه ، يكي پي دگری به كام مرگ زودرس قرارميگيرند،ميميرندو گرفتارامراض و بيماريهاي گوناگون اند. او درين باره عميقاً مي انديشيد و ساعتها به فكر فرو ميرفت. گويا ميخواست براي نجات آنها چاره اي پيدا كند و راه بيرون رفت ازانرا بيابد و...

هيهات!و هيهات ! سنگين ازدرك واقعيت هاي انروز فرسنگها بدور بود.او بيموجب وبيخود ميكوشيد به اساس وعلل اين حوادث ناگوار كه دامنگير همدها تي هايش گرديده بود، پي ببرد، بداند و يا چاره انديشي كند.! اما او از فكر و چرت دست بردار نبود. اكثرا راه نجات را در دم و چف و دعا و تعويذ ميدانست. اما وقتي تاثيري در ان نميديد، به مسيحا دمي رجوع ميكرد وبا خود ميگفت (عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند.) وزماني هم به طلسم وطومار و جادو و تيغ بندي!  باز هم روشني اي نميديد و ناچار به شيوه تداوي محلي قديمي بزبان مردمي طب يوناني! با خوردن سبزه هاي خود رو، اجغون، درونه، تلخك، سر تريخ  و ريشه هاي درختان و نباتات مراجعه ميكرد ودر ظاهر خود را تسلي ميداد.

اما او قلبا قدرت معجزه آسا ميخواست تا يكباره به اين همه درد ها و رنجهاي همدهاتي هايش نقطه پايان گذارد.!

افسوس! كه او تا مدتها دير نتوانست بداند كه تنها راه نجات ازاين همه بدبختيها امراض  و بيماريهاي مختلف، معالجات وقايوي، تداوي به شيوه عصري وپيشرفته وبهبود زندگي اقتصادي واجتماعي مردمان همدها تي هايش بوده ميتواند وبس.

او وقتي به راز اين دانش پي برد كه آموزش دوره ليسه را به پايان رسانيده بود.اما دگر دير شده و كار از كار گذشته بود!عزيزاني را كه ميخواست زندگي شانرا از وجود اين همه بيماري هاي ساري نجات دهد،ازدست داده بودو تنها ميتوانست در روياي خواب هاي شيرين به عيادت و ملاقات شان به نشيند!

سنگين با دل افسرده وچشمان اشكبار،درين گرداب حوادث ناگواراطراف خويش وهمدهاتيهايش رخصتي زمستاني را به پايان رسانيد.

در سوم نوروز سال 1346 بسوي تعليم وآموزش اخرين صنف درسي دوره متوسطه حركت ميكند وبازهم همان مسير راه سفر سالهاي گذشته رابا همه مشكلات ونا رسايي هايش با پاي پياده طي ميكند.


سومين جدايي

سنگين در سنبله سال  1346 بنابرخواست تحريري مادرش به مدت بيست روز رخصتي ضروري به زادگاهش مي آيد. درينوقت كه در مراسم برگزاري چهل و نهمين سالگرد استقلال و آزادي كشورش كه در مركز حكومت محلي برگزار گرديده بود، اشتراك ميكند. به نمايندگي از شاگردان متوسط مشكانها بطور شفاهي در جمع بيش از ده ها نفراهالي ، شاگردان و كارمندان دولت وقت، نطق مؤثري ايراد و بيان ميدارد كه مامورين وحاضرين مراسم از صراحت لهجه وفصاحت كلام، بيان عام فهم و تاثير پذير اين جوان نو رسيده، انگشت حيرت به دندان ميگيرند. چونكه براي اولين بار است درين يك محيط دور دست، يك نوجوان دهاتي در مجلس عام و در حضور حكام محل چنين دلاورانه نطقي ايراد ميدارد.

سنگين صنف نهم را بدرجه اول نمره گي موفقانه بپايان مي برد. نامش در لست نو شمولان يكي از ليسه هاي پايتخت كشور ثبت ميگردد.او با سواري موتر لاري مركز ولايت را ترك ،از راههاي پرپيچ وخم وصعب العبور ولايت مركزي باميان گذشته وارد كابل ميگردد.پس ازينكه از شموليتش به ليسه مذكوراطمينان حاصل ميكند،از راه كابل- قندهار- دلارام واردزادگاهش ميشود.  اما افسوس!

درست ساعت 2 پس از چاشت در عرض پل چوبي كنارمسجد از طرف همدهاتي هايش مورد استقبال قرار ميگيرد..او درمسير راه خانه خود دركوچه هابا خورد وبزرگ، زن ومرد احوال وجور پرسي ميكند.اما زير چشمي اينسو وآنسو مينگرد تا پدر كلان و مادرش رازودتر از همه به بيند،ولي ازان دو عزيز خبري نبود. واما درخانه...

به وي ميگويندكه پدر كلان با مادرش به ده پاي حصار براي اشتراك در مراسم فاتحه خواني يكي از اقارب رفته است.تا شام پس ميايند.! او در اول باور كرد.اما تا شام همانروز او درچهره وسيماي دوخواهر كوچكش ،عمه، ماما و همسايگانش خصوصا همبازي هاي دوران كودكيش كه اينك مثل خودش جوان گشته اند يكنوع اضطراب،گرفتگي،خستگي وپريشان حالي ميبيند.وقتيكه سنگين بانهاروبرو ميشود،نه تبسمي  بر لبان شان ظاهر ميشد ونه هم خنده اي ! حتي وقت نماز شام هنگام دعا پس از نماز  گريه و فيت فيت يكي از طالب العلمان پدرش را شنيد. سنگين همه اينها را ميديد وباز هم بملاقات مادر براي فرداي  انشب اميد وار بود..

اما ناگهان برايش دلهره گي پيدا ميشود، بيخود به تشويش مي افتد.چنانچه( مارگزيده) از( ريسمان سياه) مي ترسد. غمرسيده را نبودن يك لبخند وخاموشي نيز به تشويش مياندازد وباوازيك واقعه نا گوار خبر ميدهد. سنگين ازهمان اولين  ديدار خواهرك پنجساله كه در آغوشش خود را سخت چسپانده بود،دلهره گرديده و قلبش به تپش افتيده بود.به گرفتاري غم جديدي ازگمشده عزيزي پي ميبرد  ولي او اين عزيز گمشده را هرگز مادر فكر نميكرد زيرا او هنوزمرگ پدررا فراموش نكرده است.

به بستر خواب ميرود. تا پاسي از شب در تشويش واضطراب ، در بستر خواب  اينسو وآنسو، ازي پهلو به او پهلو ميلولدوناگهان به ياد مرگ پدر ميگريد. او به ياد  مياورد که وقت مرگ پدر اورا به بهانه اوردن يخ وبرف به اطراف ده فرستاده بودند. وقتيكه بر ميگردد باجسد بيجان پدرروبروميشود.سال گذشته ازمرگ  كاكا،خاله زليخا و از مرگ سه تن از دگردوستانش با خبر ميشود. ملا اذان  از بستر خواب برخواسته بسوي ده پايحصارروان ميگردد.تا هرچه زودتر به ديدار مادربرسد اما...

در نيمه راه زير قلعه سنگي به آغوش گرم واشكهاي روان پدر كلان پيرومهربانش مي غلتد واين حالت يكساعت دوام ميكند تا به وقوع همه حوادث ناگوار پي ميبردو...

دست بدست پدر كلان ،تنها مرجع اميد واخرين تكيه گاه جاني اش، داده راهي مزار مادرمرحومش ميگرددو باين ترتيب غمهاي گذشته اش با بدترين حالت و شديدترين شكل آن ازنو دوباره تازه ميشودوتا مدت ها ی دورو زمانهای دوره جواني اش دوام ميكند...

اري! مرگ مادر كه دورازچشمانش واقع گرديده بود،سرنوشت اينده وي را مورد پرسش قرارميداد،ادامه تحصيل به دوره ليسه ؟ اودردوراهي تصميم قرارميگيرد:يا اوبراي تهيه خوراك و پوشاك وسرپرستي دو خواهرك يتيمش در خانه بماند كه كاملا ضرور است ويا اينكه  به تحصيلش در كابل ادامه دهد كه مورد علاقه اش است. وازين دو كدام يكي را انتخاب كند؟

كاكا ها، عمه و پدر كلان به مشوره نشستند. پس از شورومشوره زياد، اكثريت به ادامه تحصيلش دركابل موافقه نمودندو سنگين  هم علاقمند به ادامه تحصيلش در كابل بود. سنگين  قلبا ميخواست  كه هرچه زودترازين محيط و ده غمزده با مرگ وميرهايش موقتا دور شود تا شايد ازغمهايش كاسته شود، تصميم اكثريت رامحترم شمرده خودرابراي رفتن به مركزكشوراماده ميكردتابه تحصيلات دوره ثانوي به پردازد.

او يك باره از مردم قريه اي جدا ميشد كه از شاخه يك پدر بودند. و تعداد شان به بيش از چند صدتن  ميرسيد. و آنها درين دره خوشبومانند ساكنين دگر آن، ازجمله مردماني بودند كه در دلاوري ،مردم داري و سخاوت نيكنام بوده وشهرت داشتند.

 سنگين  ازانها دور ميگرديد تا بتواند براي نجات زندگي شان از مرگ وميرها وعقب ماندگي  دهاتي بزعم وفكر خود چاره انديشي ای كرده باشد و...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:30  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

سنگین

مکتب ابتداییه

بهار 1338 فرا میرسد سنگین دارد پا به عرصه هشت سالگی میگذارد.او تا این سن عمر، بعضی کتب ابتداییه دینی و فارسیات رواجیه آن وقت را نزد پدر وطلبه های مسجد ده به خوبی فرا گرفته بود.

برای بار اول در مشکان دره، دوره ابتداییه معارف وقت در سا ل 1338 (ه ش) شروع به کار و فعالیت اموزش وپرورش نمود.در دهات دوردست ایجاد مراکز آموزشی ومعارف در آن دوره ها از جانب استبداد سنتی بطور قصدی وعمدی به تعویق میافتید. تا با تاریک گذاشتن این گونه محلات وبیسواد نگه داشتن مردم آن بهتر بتوانند به حکمرانی استبدادی خویش ادامه دهند.ترس کولاک ها ،اربابهاي محل،خوانین وحاکمان وابسته به استبدادازایجاد معارف  درین گونه دهات ، نیز بی تاثیر نبوده است و...

بهر صورت جبر تاریخ و سیر تمدن وظیفه طبعی خویش را انجام داد و بالاخره ا ولین دوره ابتدا ییه معارف بنابر تقاضای  مکرر مردم محل اغاز به اموزش وپرورش نمود.

نام اين مکتب به ( ابتداییه مشکان ها ) مسمی شد. قرار برین شد که در محل وسطی مشکان دره جایی برای ساختن تعمیر مکتب تعیین گردد، اما تا ساختن آن تعمیر،موقتا در یکی از دهاتی که نزدیک به وسط دره بود، محلی انتخاب گردید که به سرای" صاحبزاده " مشهور بود.این سرای (حویلی) دارای بیش از هشت اطاق نسبتا بزرگ، صحن فراخ و باغ پراز درختهای مثمر و غیر مثمر بود، که زمانی به یکی از روحانیون متدیین و متقی و پرهیزگار، بنام حضرت صاحب قیصار تعلق داشت.

در زیر سایه درختان بزرگ بينوش ،هنگامیکه نسیم ملایم آفتابی بهار این دره زیبا با دمیدن خویش روح هر باشنده انرا نشاط میبخشید، و گه گاهی پارچه ابر بهاری را از سربینوش میگذراند، در نزدیکی زیارتی بنام (زیارت درون کوه) ، محفل بزرگی از مردم ، مامورین، حاکم محل، اربابها و جوانان برگزار میگردد. بیش از سی تن نوجوان محل شامل اولین دوره مکتب ابتداییه میگردند جوانان بین سنین هشت تا یازده انتخاب میشوند. بدین ترتیب اولین مکتب با داشتن سه معلم تحصیل کرده به سویه دوازده پاس و سی تن شاگرد افتتاح میشود.

مرد روحانی در شمولیت فرزندش ( سنگین) به مکتب دو دله ومتردد بود ، زیرا او فکر میکرد که اگر فرزندش روا نه مکتب گردد از اموزش سبق هایش در مسجد باز خواهد ماند واو اینرا نمیخوا ست، چون اوسخت علاقمند بود تا فرزند وی درکنج مسجد زیر نظرمستقیم اوباموزش علوم ابتداییه دینی ادامه دهدتا زمانی،چون خودش عالم و مولوی گردد. او به فکر آینده بود، آینده ای که او دوره کهنسالی خود را در کنج خانه میگذراند و فرزندش به جای پدر بحیث ملا امام ده بر محراب مسجد تکیه میزد. به همین سبب در شمولیت فرزند به مکتب مترد ّد بود. از همین خاطر روز اول و دوم به بهانه های مختلف از رفتن به مجلس هیأت  مسؤول نو شمولان خودداری کرد.او روز سوم به بهانه اینکه اگر عذر کم شنوایی پسرش را به هیئت مذکور تقدیم کند تا شامل مکتب نگردد، به نزد هیأت مذکور رفت اما حاکم محل و یکی از اعضای هیأت هوشیارانه کم شنوایی سنگین را نقص کوچک دیده اورا شامل لست نوشمولان مکتب نمودند.

او نمیدانست که قضاوقدر، دست روزگارونقاش ازل بر سرنوشت و پیشانی پسرش چه نوشته و چگونه نقش بسته است. با قضا و قدر و جبر تاریخ که نمی توان دست و پنجه نرم کرد.این حکم قضا،تقدیر،سرنوشت و جبر تاریخ بود که مرد روحانی را بدون اینکه اوبداند یا بخواهد،در مسیر ترقی مدنیت،تکامل و جبر تاریخ قراردهد،و اورا ناخود آگاه مجبور کند تا به شمولیت پسرش به مکتب راضی گردد. او با ظاهرناخورسند و نا آرام بسوی خانه باز میگردد، در حالیکه برایش سخت تمام ميشد که پسرش در اثر جبر روزگار ناگهان از کنج مسجد جدا ودر کنج اطاق درسی مکتب قرار میگیرد.او شب را با نا راحتی سپری میکند.تا اینکه هنگام عادت ورد سحرگاهی ضمیر نا خود اگاه روحانی اش اورا بسوی زمزمه این شعر حافظ(ع) میکشاند:

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گراندکی نه به وفق رضا ست خرده مگیر

ویا گاهی در مقابل این شك و ترديد که اموزش وپرورش در مکتب خوب یا بد است، گناه است یا ثواب اورا بسوی زمزمه این شعر( خیام) میکشاند:   

بر من قلم قضا چوبی من رانند

پس نیک و بدش زمن چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حاجتم  به داور خوانند

 

اما مرد روحانی شخصیتی نبود که بزودی از تصمیم خود رو بگرداند و به تصادفات خلاف میلش تسلیم شود.او سنگین را بعد از ختم درس مکتب در کنج مسجد زیر نظر طلبه و شخص خودش درس علوم دینی ، فارسیات و صرف و نحو ،خطاطی و رسم  میاموخت. مرد روحانی بدون اینکه بداند، آموزش وپرورش دروس این دو مکتب در ظاهر امر، دور از هم ،متضاد و آشتی ناپذیر، در بلند بردن سویه دانش، معلومات افاقی، خود آموزی و انکشاف  ذهن سنگین چه تاثیرات خوب  و بسزایی داشته است که نتیجه آن بزودی آشکار شد.او در تمام صنوف دوره ابتداییه در قطارهم صنفی هایش درجه و نمره اعلی داشت. او خصوصا در صنوف پنجم و ششم توجه بیشتر معلمان را بخود جلب کرد. مرد روحانی، طلبه،معلمان وهم صنفی هایش ازلیاقت،استعداد، ذکاوت وخود آموزی سنگین متعجب وحیران بودند وآینده اش رادرخشان میدیدند.مرد روحانی بسیار خوش بود و داشت باورمیکرد که به آرزویش میرسد، یعنی بزودی سنگین جایش را در پشت محراب و منبر مسجد میگیرد. بخاطرهرچه بیشترانکشاف ذهن جویا و ذکاوت ذاتی سنگین دعا میکرد. این مرد متقی و پرهیزگار که خصوصا به عبادت شب هنگام و ورد سحرگاهی عادت داشت، در کنج مسجد قدیمی که با کاه شالی(سیسه) فرش شده بود، درکنار چراغ کم نور(موشک) نمازنفل میخواند وبخاطر سعادت وآینده درخشان پسرش دعا میکرد.

سنگین سیزده ساله در پهلوی اموزش درسهای مسجد و مکتب ،به کارهای خانگی و دهاتی همکارخوب پدرروحانی وکاکا هایش بود. چون اوتنها پسربزرگ خانواده بود. برادرکوچکش هنوزبیش ازشش سال نداشت.سنگین ازدشت بزرگ ده ،پشتاره پولوش، خاروبوته، به خانه میاورد. زمانی هم بارهیزم را بواسطه گاو والاغ میاورد. بزوبزغاله ها را به رمه میرساند. گاو وگوسفند شیری خود را برای چراندن به زبارهای ده می برد. درجفت گاو(قلبه) کردن کشتزارخصوصا کشتزارللمی با پدرهمکار بود. در سو(پاک) کردن کشتزار کوهی سهم فعال میگرفت.اما درعین حال از شوخی هایش دست بردار نبود.دردهات مشکان دره ،رواج برین بود که با افتخار معلمین مکتب،مهمانی های دوره ای ترتیب داده میشد. مرد روحانی به نوبه خویش مهمانی رابه خانه برادرکلان خویش ترتیب داد.دراین مهمانی،بزرگان ده ، شاگردان ومعلمان مکتب اشتراک داشتند.مجلس مهمانی بعضا تا نیمه های شب دوام میکرد. این مجلس ها اکثرا به اصطلاح (خورا) گرم می بود. از زمین وآسمان میگفتند و قصه میکردند، از آینده شاگردان، مواد درسی، مشکلات مکتب و...

 از جمع معلمان تنها سه تن ازانها فارغ دوره ثانوی بودند متباقی آنها اموزش خصوصی داشتند و بعضی هم  ملاها وعالمان دینی دهاتی بودند که به اساس ضرورت به حیث معلم اجرای وظیفه میکردند. یکی ازاین تحصیل کرده ها برا ی اینکه مجلس را بیشتر گرم کرده باشد، درباره چگونگی مکاتب شهرکابل ، شاگردان، اطاق های درسی،مواد و لوازم  درس، از زیبایی های کابل و غیره ،صحبتها و قصه های دلچسپ میکرد. معلم صاحب دومی که دارای قامت کوتاه، شانه های پهن، بینی نیمه کشیده و در عین حال کمی نرم تروهوشیار تربود، به نوبه خود بیان میکرد که ممکن است که یک تعداد شاگردان لایق مکتب ما بعد ازختم دوره ابتداییه برای تحصیلات  به صنف های بالاتر به مرکز ولایت و یا به کابل اعزام گردند ، و با خنده ، مرد روحانی را خطاب نموده وبا ا شاره به سوی سنگین گفت که این جوانک هم درقطار آنها خواهد بود. گویا سرمعلم صاحب میخواست پی ببرد که نظر و اعتقاد مرد روحانی درباره ادامه تحصیل پسرش به کابل چگونه است. هرسه تن معلم تحصیل کرده آنچه در باره کابل واوضاع معارف، آنوقت میدانستند هر کدام به نوبه خود صحبت نمودند که جنبه تشویقی برای شاگردان ووالدین شان داشت .

مرد روحانی که عادت داشت تا در مجالس خصوصی زیادتر بشنود و کمتربگوید،همچنان خاموش بود. اوبا حفظ اصول مهمان داری  و رعایت  نزاکت مجلس از جرو بحث خودداری میکرد. اما پیوسته تکرارمیکرد: خدا عالم است خدا کریم  و رحیم اس . یکسال بعد به بینیم چه میشه، آیا تا آنوقت زنده خواهیم بود یا خیر؟ مثلیكه باورش میشد که فرزندش برای اموزش تعلیم و تربیه بیشتر به مرکز ولایت یا کابل اعزام میگردد.درحالیکه اثرات منفی جدایی خیالی فرزند درسیمایش آشکار بود، به گفته هایش چنین ادامه داد: اما یگانه آرزویم اینست که پسرم وهمه جوانان مشکان دره زمانی بتوانند دراموزش علوم دینی ومعارف به درجات بلندی نایل شوند و باعث سر فرازی  و رنگ سرخی ما و استادان خود گردند و زمانی هم بتوانند برای مردم بیچاره خویش مصدر خدماتی گردند.دوران ما گذشته. ما ازاین ضعف و درماندگی و مسکینی اقتصادی ، بیچارگی ، دوری و خرابی راه ها از مراکز شهری ، بی داکتری، بی دوایی و...این همه دچار مشکلات بوده و رنج فراوان میبریم.مردم اکثر دهات ما به مرض سل ، وبا وغیره امراض کشنده گرفتار اند. سوزاک گویا به ما میراث رسیده. زمانیکه من درشهرهای قندهار،چمن و کویته سبق میخواندم ،میدیدم که آنجا مردم را سوزن میزدند. طبیبان مریضان را تداوی میکردند من هم خود را سوزن زدم ، میگفتند که برای سل ، وبا و چیچک مفید است. اما ایکه چرا از این گونه سوزن ها و تداوی ها در محلات و دهات ما وجود ندارد نمیدانم. خدا عالم است. سخنان و قصه های دلچسپ مرد روحانی در این جا ختم میشود.

 وقت از نیم شب بیشتر گذشته بود. سر معلم صاحب کوتاه قد با تف کردن نصوار دهن در زیر فرش نمدی خانه، مجلس را خاتمه اعلان کرده و آماده حرکت شدند.مهمانان شب را در حجره گرم مسجد ده سپری کردند.

 


اولين جدايي

زمستان سال 1342 فرا میرسد. زمستانی سخت پربرف و باران ، اما برکت برای چشمه سارها ، و بهار آینده مشکان دره.

سنگین سیزدهمین بهار نوجوانی اش را معصومانه سپری میکرد، ولی شادمانه، با مشغولیت ها و بازی های کودکانه ونوجوانی اش! سنگین پنج صنف مکتب را مؤفقانه سپری کرده است.اما سبق مسجد بلا وقفه ادامه می داشت. ا و درین سن که کتب دینی کنز ،قدوری ومختصررا ختم کرده به آموزش شرح الیاس وهدایه مصروف بود. تا وه خانه مسجد قدیمی ده برایش خوش آیند تر بود، تا بالا خانه نیم گرم و گاهی هم سرد شخصی اش. ا ما ا و چه میدانست که دست روزگاروقلم سرنوشت در پایان این زمستان سردبینوایان، برای اوچه نوشته است؟وقضا وقدرچگونه آرزوهای طلائی پدرش رادرباره او،مورد سوال قرارمیدهد؟ و چه مشکلات و سختی هايی را در مسیر راه زندگی آینده اش قرار میدهد؟ و در امواج پر تلاطم چه دریائی ا و را غرق میکند؟ تا او به دریا غلتیده و با امواجش در آمیزد تا شاید راه ادامه حیات خویش را اندر ستیز امواج طوفانی زندگی به پيمايد!

آری زمستان های سرد در دهات ، برای مردم بینواي آن انواع امراض سرما خورده گی خطرناکی همراه دارد.

مرد روحانی احساس سرما خورده گی میکند، وجود اش را تب و گرما فرا میگیرد حتی تا سرحد ضعف و بیهوشی وقفه یی. گرچه با تجویز انواع ادویه یونانی بگونه دهاتی صحتش را برای چند روزی بازمی یابد. مریضی اش بازهم به وقفه ها ادامه داشت. اما از برکت نیروی معنوی روحانی و جسامت قوی دهاتی اش به پیشبرد امورات زندگی روزمره مصروف میشد. خود را از استراحت مداوم در بستر مریضی ، دور نگه میداشت و به امامت خود در مسجد برای مقتدیان ادامه میداد. گرچه او میدانست که وضع صحی اش رو به وخامت میرود ولی او با اراده قوی ای که داشت مقاومت و پایداری میکرد و در روزهای آفتابی به تپه های نزدیک پيتو قریه میرفت و هیزم خار، پولوش و اسکیچ  بخانه می آورد تا تنور نان غریبانه و بخاری زنگ زده قدیمی اش گرم بماند.

 او سنگین را با خود همراه داشت تا با وی همکاری کند. حتی پشتاره گگ کوچکی برایش آماده میکرد تا به پشت خود بخانه آورد، او در ماه اخیر زمستان ( ماه حوت ) که معمولا در مشکان دره درین موسم برفها آب شده میروند و زمینه کشت للمی مهیا میشود ، خود را برای کشت بهاری آماده میکرد. او درین حالت توانست تا حدود اربعه زمین های آبی ده را ثبت املاک نماید که از طرف حکومت محل بخاطر تثبیت مالیه دهی برای اولین مرتبه درین دره تحت اجرا قرار داده مي شد.

او موفق شد در نیمه اول ماه حوت گندم و جو للمی را در دامنه های سرسبز چون ، سر لاشه، سر تخت ، گلدون وغیره کشت کند تا خرمن تا بستان آینده اش بی آذوقه نماند. در یکی از روزهای همین ماه است که هنگام جفت گاو( قلبه) وپاشیدن تخم للمی،حالت ضعف(غش) برایش رخ میدهد وبه مدت یکساعت ونیم سربه زانو زیرتخته سنگی می نشیند.سنگین که چای سیاه را آماده کرده بو د، یک دانه گولی اسپرین به پدرميخوراند.همینکه مرد روحانی حالش را بازمی یا بد کشت و کاررا ختم کرده یکجا با سنگین،حوالی وقت شام میش و گرگ خود را به خانه رسانده و دربسترمریضی میافتد ومتاسفانه تا پایان مرگ ازبسترمریضی برخاسته نتوانست.

مرد روحانی هنگام مریضی بخاطر فراموشی موقتی درد خویش از ملا یحیی اخند خواهش مينمايد که بربالین اش نشسته اشعار عارفانه حافظ و مولانا ی رومی را با آواز خوش الحان خویش تا زمانیکه او میخواست برایش زمزمه کند. اخند ملا یحیی از مثنوی خوانان مشهورمشکان دره بود که با آواز دلپذیرخویش با زمزمه نمودن غزلیات دیوان حافظ،سعدی وخصوصا مثنوی شریف شبهای تیره وتارو سرد مردم دهات آن سرزمین را روشن وگرم نگه میداشت وسخت مورد احترام وعزت ساکنین آنجا قرار داشت.

اما شبی که او به اخند صاحب گفت که لطفاً اخرین غزل مولانا را برایش بخواند، شبی دیگری بود: شبی که دیگر هرگز تکرار نشد.  شب اخیرکه حالت مریضی مردروحانی سخت شده بود،خویشان،پیوستگان وفرزندان او تشویش و اضطراب عظیم داشتند و سنگین بی تابانه برسربالين پدرمی آمد  و بازتحمل آن حالت نکرده ازخانه بیرون میرفت.

اخند صاحب این غزل اخیرمولانا را زمزمه میکرد:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

تر ک   من   خراب   شبگرد   مبتلا  کن

مائیم  و موج سودا شب تا بروز تنها

خواهی بیا ببخشای  خواهی  برو جفا کن

مائیيم و آب دیده   در کنج غم خزیده

بر آب   د ید ه   ما   صد   جای  آسیا کن

خیره کشیست مارا دارد دل چوخارا

بکشد کسش نگو ید  تد بیر خون بها   کن

بر شاه خوبرویان واجب و فا  نبا شد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیرمردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن

درخواب دوش پیری درکوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

بالاخره مرد روحانی سحرگاه هنگام ورد سحری ، چشمانش را برای نیم ساعت باز کرده با یکایک ازاعضای فامیل که بر بالینش جمع شده بودند بطوراشاره یی خدا حافظی میکند. چون حرارت زیاد داشت با اشاره خواهان برف گردید درین وقت « سنگین » بدون اینکه بداند که چه میشود برای آوردن برف ازخانه بیرون میرود. مرد روحانی برای آخرین بارلبخندی میزند و به بیوفایی دنیایی فانی میخندد وازپیوستن به سرای جاوید خوشنود میگردد، چشمانش را به آسمان بلند میکند گویا او درآخرین رمق حیات شرافتمند اش نیز برا ی پسرش زندگی با سعادتی ازبارگاه ایزد متعال مطالبه میکرد و...

سحرگاه روز جمعه 27 ماه رمضان 1342 (ه.ش) بعد از 49 سال زندگی با افتخار و نیک نام همچو یک روحانی متدین و متقی برای همیش جسماً از جمع فامیل و دوستان خویش جدا میشود ولی روحاً در قلب تمام بازماندگان خویش و مردم مشکان دره باقی میماند ...                    

«  قالو انا للله و انا الیه راجعون »

قبل از ظهر روز جمعه جنازه مرحومی در جمع بیش از004 صد تن از نزدیکان ،اقوام ودوستانش برداشته شده ودرهدیره آبایی اش به خاک سپرده می شود.

 « روحش شاد و جنت الفردوس برین جایگاهش باد »

 

 مرد روحانی از خود میراث ناچیزی بجا گذاشته بود که به مشکل میتوانست احتیاجات فامیل شش نفری اش را مرفوع کند. و سنگین با این میراث ناچیز ، ادامه ای زندگی مستقلانه ای خویش را به آزمایش میگيرد.او زیرسرپرستی مادر،کاکاوپدرکلانش برای تهیه ای آذوقه و نفقه ای یتیمان پدرش کمر همت بسته سعی و تلاش میکند. او می دید که چگونه زود تر از دگران درقطار یتیمان ده خود پیوسته است. او راه ورسم زندگی و تجارب کارو باردهاتی آندوران را بزودي آموخت.

مادرش که به نوبه ای خود زنی بود با سواد و با بهره ازعلوم متداوله ای دینی و فارسیات، سنگین را درامورزندگی همکاری و راهنمائی میکرد.

برادر هفت ساله اش نیز در کارهای كوچك دهاتی با وی همکار بود . پسران کاکا هم بنوبه ای خود با وي کمک میکردند.

پدر کلان مادری « سنگین » مرد روحانی اي بود که درعلوم دینی محیط زیست خود تبحر و دست بالائی داشت یعنی مولوی و مدرس مشهوری بود در منطقه و محل و حتی در تمام مشکان دره و دره های اطراف رقیبی نداشت. او تحصیلات عالی دینی خود را در شهر های بزرگ هرات، قندهار، چمن و کویته بپایان رسانیده بود و چند سالی را هم در شهر قند هار به پیش امامی در یکی از مسا جد پر نفوس شکار پور دروازه گذرانده بود.

مامای سنگین نیز طالب العلم مسجد بود. همه شان با سنگین درد رسیده و نو جوان غمزده از دل و جان دوست و همکار بودند.

درست دو هفته بعد از رحلت مرد روحانی و ختم مراسم عزا داری مردم ده که  در واقع از شاخه ای یک پدر بودند و تعداد شان به چند صد تن میرسید به اتفاق هم ،پدر کلان سنگین را بحیث ملا امام مسجد جا نشین پدرش نمودند. تا همزمان سر پرستی نوا سه های یتیم اش را نیز نما ید و هم از مدرک عَشر ملا امامی کمکی برای فامیل سنگین شده بتواند . سنگین به زندگی زیر سر پرستی پدر کلانش خیلی خوش بود . او همیشه وصیت پدر را بیاد میآورد که برایش میگفت :زندگی یعنی تلاش و کو ششی برای کارو آموزش . او میکوشید تا همه کار ها و درس هایش را به وجهه احسن و نیک آموخته و انجام د هد . او پیوسته تأکید پدرش را که « غم دنیا را نخورد » بیاد می آورد. پدر همیشه و اکثرا ً آن اشعار سعدی و حافظ را که مخالف دل بستن بدنیای فانی بودند باز گو میکرد و میخواند.

سنگین بیاد می آورد که درست ده روز قبل از مرگ ،هنگام کشت بها ری درهمان دره ای قشنگ وقت صرف طعام و نان چاشت  و تفریح  پدرش این شعر حافظ را زمزمه میکرد :

نو شته اند بر ایوان جنت الماوی

که هرکه عشوه  دنیا خرید وای به وی

 

اما سنگین هفته های او ل مرگ پدرش را به غم و غصه زیاد گذرانید.او بسیارغمگین بود،میگریست وا فسوس میخورد که چرا یتیم ونگون بخت شده است.او یک روز در باغچه ای زیبای پدرش هنگام نهال شانی و(درو) سبست( رشقه ) سبز، بـیاد خاطرات زندگی پدر، آنقدرگریسته بود تا بیخود به بیهوشی رفته بود .

هنگام عصر چوپان ده كه با رمه خودازنزديك باغچه عبورميكرد، چشمش به سنگین افتيده به او نزديك شد.اورا بیداركرده و به بخانه رسانید .

سنگین به مدت پنج روز تمام در بستر مريضي می افتد كه بزبا ن محل از سبب  دیقییت و غم واندوه برایش  پیدا شده بود .

مردم ده ،دوستان ،هم بازیها وهم صنفی هايش به عیادت وي می آمدند . اورنگش زرد گردیده بود. به خوراكه ها اشتها ندا شت اما در اثر توجه زیاد اعضای فامیل،خصوصا خا له زلیخا و تجویزادویه دهاتی او صحتش را بزودی با ز می یابد. پدركلان مهربا ن يكرأس تكشاد چاغ را رد بلا خیرات كرد.

سنگین گذشت اولين سال وفات پدررا با خورد ن غم وغصه زيـاد ازسر گذراند. اكثرا اوقات با چشمان گریان و بد خويي وکج خلقی و اوقات تلخی روزگاررا مي گذراند . تسلی ،همدردی و نصیحت هيچـكس حتی مادرمهربانش ، درکاهش غم و اندوهش تأثیری بجا نمي گذاشت.

هنگام درس مکتب درکنج صنف و مسجد فکرش بجای نمي بود بزبان محل گنس وگول می بود.علاقه ا ش به درس كم شده میرفت. او مدت ها غرق افکار درونی اش بود .

آ مدن ماه قوس مشکان دره با آ ب وهوای سرد خود،نوید زمستان را میدهد . درین ماه مردم محل به جمع  آوری چو ب سوخت  و هیزم زمستانی می پردازند آنهم از نقاط دوردستی چون پس كوتل ، كوتل اوزمین ، سپيروان، دوز خه، مرغک ، سر تـخـت  و....   مناطق مذکور دارا ی بهترین چو ب سوخت مانند بادام ، آلنج ، خنجـك،  ریشه آؤل وغیره میباشند .

« سنگـــين » 13 سا له نيز در جمع اقربا و همسالان خود در تهیه  هیزم  زمستانی به نو به  خود عرق ريزی  ميكرد بر علاوه نسبت به دگران او به چو ب سوخت بیشتری ضرورت د ا شت ، چون دادن خیرات پدرش پیشرو بود. او خا طره اولين سالگرد وفا ت پدر را باید با ذ بح يگا نه گاو و قلبه ئي اش زنده نگه ميداشت و با اجرا مراسم ختم قرآن خوانی ارواح پدررا شاد و خرم ميكرد .

در حاليكه مرد روحانی نسبت به تنگدستی و زندگی  فقیرانه اش کدام تأ كيدی برای خیرات بعد از مرگ به بازمانده گان اش نکرده بود . تنها آرزو داشت كه به روزهاي جمعه برمزار ش آمده با خواندن سوره ای يــّـــس شریف و دعا روحش را خوشحا ل كند .

 اما سنگين چگو نه ميتوا نست با اين د انش ا بتدا ئی وعقل خام خود از رسم و رواج هاي محل، دست با ز د ا رد ! حيد رازكي كمــتر !

ا وهمچو د گران با يد تا بع روا ج ها وعنعنا ت كهنه و قد يمی محل با شد.او درين با ره بسيارفكرميكرد وتصميم داشت با فرا رسيدن سا لگر د وفا ت پد ر، تنها گاو قلبه ئي اش را ذبح  وخيرات كند .اوبه همين فكروچرت به بسترخواب میرود.

شب مهتابی جمعه بود .ولی خواب هرگزبه سراغش نیامد.هرچند که تلاش کرد هرچند که سوره توبه را خواند وهرچند دعای خوابی که در آوان کودکی یاد گرفته و حفظ کرده بود، هیچ کدام ثمری نه بخشید که خواب به چشمانش بیاید ولی نیامد که نیامد....

حوصله اش سررفت، ازرخت خواب آمد بیرون ولحاف اش راگرفته اززینه ها به پشت بام رفت. همسایه ها غرق خواب بودند و صدا وندا ازهیچ کسی بلند نمیشد.مهتاب سرتا سرمشکان دره رافراگرفته بود ودیوارها وپشت بامها مثل این که نقره گرفته باشند مثل شیرسفید بودند. باغ وباغچه ها که تازه به سوی گل رفته بودند ،منظره ای دل انگیزی داشتند. ازآن دوردستها گاهگاهی موج نسیم صدای آواز شیرینی را به گوش می رساند. اما یکباره اوکه عمیقاً ًدرین شب مهتابی ازبالای بام به زیبايی طبیعت و خلقت خالق آن ، ستاره های درخشان هفت برار و یک خواهر وکوهپایه های سربه فلک کشیده ای مشکان دره به فکرفرورفته بود. توگویی برای اولين بارست که او آگاهانه به راز خلقت دقیق میشود. اوآنقدرغرق افکارنوجوانی خود شده بود که هیچ صدايی وهیچ حرکت دیگری را نمی شنید. با چشمان باز و نگاه به سوی آسمان ها به خواب رفته بود. فردای آن روزجمعه بود ،مراسم ختم قرآن بجای آورده شد ، مردم دهات نزدیک و دور دست هم در ین مراسم اشتراک کردند.

و سنگین با اینگونه عقیده اش میخواست تا روح پدر را خشنود و شاد گرداند. دلش میخواست روح پدرش را ازنزدیک به چشم خود ببیند.گویا میخواست بداند که آیا روح پدرازین گونه خیرات دادن پسرنوجوانش خشنود است یا خیر!؟ آیا ثواب دعا ها،صدقات و خواندن سوره ها و آیةالکرسی برایش رسیده است یا خیر! آری او میخواست این را بداند!

او تشویش داشت تا مبادا درمسیرفضای بیکران آسمانها،ثواب دعا ها ودرود هایش نصیب فرشتگان ویا محتاجان بینوای دگری گردد!  بلی فقط او میخواست اینرا بداند!

روی همین ملحوظ بود که بسیار آرزو داشت هر چه زودتربا رویا وروان پدرملاقات کند. اوزارزارمیگریست ،غصه میخورد و باز هم به یاد پدرمیگریست ومیگریست...

راستی سنگین ازطرفی درغم فراق وجدایی پدرکه دگرهرگزاورا جزدررویا و خواب شیرین نخواهد دید ،پروانه وار میسوخت.از سوی دیگر کاروبارپر زحمت و طاقت فرسائی دهقانی، رفت وآمد مکتب دوردست، سبق مسجد، سرپرستی فامیل شش نفری سخت او را زیر شکنجه ها ی روانی میفشرد. گریه و غم وغصه دگربه عادت شبا روزی اش تبدیل شده بود. او اکثراً با گریه به خواب میرفت، دلداری وتسلیت پدر کلان ، مادر وعمه دلسوزش بروی اثری نداشت .

 بیچاره سنگین ! آخربا سن سیزده ساله گی ازپدرمحبوب ودوست داشتنی اش جدا شده بود.اوازضرب شصت روزگاروتقدیر سرنوشت،هیچ چیزی نمیدانست. شب و روزباین میا ندیشید که پدرش را به این زودی از وی وفامیلی اش برای همیشه جدا کرده اند ، درحالیکه او ارزو داشت که جوان و بزرگ شود وبتواند ارزو های پدرش را بر آورده ساخته و برایش از دل و جان خدمت کند تا او در خانه و مسجد آرام زندگی نموده و درپیری دستیارمطمئنی برایش باشد...

او بیاد میاورد که چگونه آن وقتی که جنازه پدرش را به خاک می سپردند ،او خود را در یک جست و خیز غیرارادی به داخل قبر انداخت و ازهوش رفت. ووقتی به هوش آمد، خود را در خانه دید وغرغر کنان چند دشنام دهاتی نثارصوفی محمد رفیق کرد که او را نگذاشته بود که یکجا با پدربه داخل قبربخوابد.و او موفق نگردیده بود تا مراسم به خاک سپاری جنازه پدررا از نزدیک به بیند و به روی مزار ش  آب بپاشد ،گل گذ ارد وتکه سبزرا برفراز قبرش بیاویزد.یک هفته بعد او توانست ازمقبره مزین با بیرغهای رنگارنگ و سنگ ریزه های سفید مرمر ین پدرش دیدن نماید.

سنگین خیلی آرزو داشت تا شبی در خواب عمیق و طولانی با پدررازونیازکند .به اوتلقین شده بود که ارواح رفتگان، شام وسحر خصوصا درشبهای جمعه باحوالپرسی بازماندگان خود ازآسمانها فرود میایند ودرانتظارختم وخیرات میباشند. شاید ازهمین سبب بوده باشد که در دهات عموما درشبهای جمعه و مبارک ،سرورین چهارشنبه،دهه، میلاد نبی ( ص) ، لیلته القدروغیره خام و پخته خیرات میکنند تا شاید بدین وسیله بتوانند ارواح رفتگان خویش را از ثواب محروم نکرده و خشنود گردانند.

روی همین عقیده ورسم ورواج ها بود که سنگین بیشتر از دیگران درین شباروزيهای مبارک به دادن خیرات و تقسیم آن به خانه های فقرا ، مسجد و سایلین مبادرت می ورزید.تا شاید زودتر به آرزوی دیرینه اش که همانا دیدار رویایی پدرش بود برسد. دست توانای تقدیر وخوش شانسی بخت به کمکش شتافت . درست در شبی که از سالگرد وفات پدر با دادن خیرات یاد آوری میکرد و از خستگی زیاد بخواب عمیقی فرورفته بود توانست با پدر رازو نیاز کند.

او با پدر درد دل بسیار کرد. از همه رنجهای دوره فراق و جدایی که تو گویی قرنها بروی گذشته است ، یکایک برایش قصه میکرد و میگفت ،میگریست و ناله میکرد :

بی   تو د ر  کلبه   گدایی  خویش

رنج   ها یی   کشیده ام که مپرس

کجا روم چه کنم حال دل کی را گویم

که داد من بستاند دهد جزای فراق

من از کجا و فراق از کجا وغم ازکجا

ديگر كه زاد  مرا  از براي  فراق

 

او هرچه در دل داشت با پدر در میان گذاشت، از درس مکتب، سبق مسجد و کار های دهاتی ! میگفت که پدر!چرا چنین شد؟ چرا بخت با ما یاری نکرد؟ چرا سرنوشت با جدایی تو جزای سختی چنین به ما داد ؟

آخر چرا؟ برای چی؟ و...

بدینگونه سنگین میخواست ازچگونگی سرنوشت وگذشت روزگارش پدر روحانی را خبر کند. ولی افسوس! او نمیدانست که مرد روحانی از روی لطف پدرانه هنگام  مرگ ، نمیخواست پسرش سنگین ، جان به حق دادنش را ازنزدیک به بیند وبا گریه هایش مانع اجرای وظیفه عزراییل (ع) گردد! به همین منظور بود که او را به بهانه آوردن یخ و برف بیرون ازخانه میفرستد ...

اما مرد روحانی چه میدانست : هرگاه سنگین در بالینش حضور میداشت ، شاید عزراییل (ع) در اثرناله جانگدازوآه وفریاد سنگین به رحم میآمد و برای مرد روحانی چند سبای دیگری مهلت زندگی میداد.!

پدر روحانی بعد از شنیدن راز و نیازهای پسرش بالاخره سکوت را می شکند وبه پند واندرزشروع میکند :آنچه که از تلخی و شیرینی روزگار، سرنوشت انسان، تقدیر وازل،خلقت،هدف زندگی و فنای جاوید و...میدانست، برایش بیان کرد. او تکرار میکرد که مرگ ادامه زندگیست.

او سنگین را به بندگی خداوندی، تلاش و پیکار که گویا زندگی استحقاق نبوده بلکه جد و جهد است ،کسب دانش و ادامه تحصیل تشویق میکرد.به او فهماند که همه پریشانی و غم و غصه اش را فراموش کند. متوجه سرپرستی یتیمانش و ادامه تحصیلاتش باشد. مطیع و فرمانبردار پدر کلان، کاکا ها و مادرش باشد.

گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر تو دانی دار گوش

پس زانو منشین و غم بیهوده مخور

که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش

  

سحرگاهان نزدیک است. مرد روحانی به عنان خداحافظی هر دو روی پسرش را بوسیده واو را در آغوش فشرده وبا چشمان گریان برایش وعده میدهد که باز هم به ملاقاتش خواهد آمد وبا این شعر حافظ خوشخوان با وی وداع میکند:

به هیچ درد دگر نیست حاجت ای سنگین

دعای نیمه شب و ورد صبحگاهت بس.

تو گویی مرد روحانی دعای نیمه شب را در راز و نیاز با پسرش تمام کرده و برای ورد صبحگاهی راهی آسمان های دور میشود تا همزمان با ارواح نیاکانش ،همان طوریکه در وقت زندگی فیزیکی اش بان عادت داشت، در ورد صبحگاهی لوح محفوظ و محل الست بپیوندد. و در عین حال پسر چهارده ساله اش را که اشک در چشمانش همچو ابر بهاری جاری بود نیز به ورد صبحگاهی دعوت کند.و سنگین روح پدر را تا آسمان های  دور بدرقه میکرد...

ناگهان با چیغ  زدن ها که پدر! پدر! کجا میروی، مرو! ترا بخدا مرو!  آه نرو!  بازگرد پس بیا ! و...

همه را از خواب بیدار ساخت،تمام اعضای فامیلش،همه به دورش جمع شده بودند. بلی مادر ست که میفهمد ،سنگین خواب ترسناکی دیده است. آهسته او را بیدار میسازد. نوجوانک غرق در عرق وتری خیس شده بود. او قصه خواب شیرین خود را که مدتها در آرزو و جستجویش بود آن طوریکه دیده بود برای همه بازگو می کند ...

او بلبلان سرگشته،پرندگان بیخانمان،ابرهای سبک پی ،جویبارها و پرندگان سحرخیز مشکان دره را از خود میراند و دور میکرد. زیرا هیچکدام آنها اندوهش را نکاسته و به ُدرد ش نمی خوردند. او در غم بی سرپرستی و دوری از پدر میسوخت . آری او در غم یتیمی پروانه وار  میسوخت ...

 

 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:28  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

دو معما با پاسخ

سوال اول :

۱-یکی از پادشاهان قدیم چین بر وزیر خود خشم گرفت و خواست او را بکشد . به او گفت "  دستور می دهم یا به چوبه دار آویخته شوی یا با تبر گردنت را بزنند. حال خودت بگو با کدام روش کشته می شوی؟ اگر راست بگویی با تبر گردنت را می زنند و اگر دروغ بگویی به دار آویخته خواهی شد ". وزیر منطق دان بود در پاسخ جمله ای گفت که نتوانستند هیچ یک از دو حکم را در باره او اجرا کنند. به نظر شما ابن جمله چه بود ؟

پاسخ 1

جمله ی وزیر به این صورت بوده است: "مرا با طناب به دار خواهی زد "

دلیل : از دو حالت که خارج نیست یا پیش بینی وزیر درست بوده است یا نه ، اگر درست پیش بینی کرده باشد طبیعتاٌ باید با طناب کشته شود اما پادشاه گفته است که اگر درست حدس بزنی با تبر کشته می شوی ! ملاحظه می کنید که در این حالت وزیر طبق شرط پادشاه کشته نمی شود . اما اگر این وزیر درست پیش بینی نکرده باشد پس قرار بوده با تبر کشته شود پس  باز هم طبق گفته ی پادشاه باید با طناب به دار آویخته شود ! پس باز هم حرف پادشاه باهوش ! نقض می شود ولذا وزیر در این حالت هم کشته نمی شود .

 سوال دوم :

۲- در سرزمینی دو دسته افراد که به ظاهر شبیه هم بودند زندگی می کردند. دسته اول که آنها را دسته الف می نامیم همواره راست می گفتند و دسته دوم همواره دروغ می گففتند و ما آنها را گروه ب می نامیم. روزی مسافری که به خصلت این مردم آشنا بود از آنجا می گذشت. در سر یک دو راهی یکی از این افراد را دید می خواست بپرسد که راه دهکده  کدام است اما نمی دانست این شخص از کدام دسته است باید سوال خود را چگونه طرح کند تا فقط با یک سوال راه خود را پیدا کند؟

 

پاسخ 2

این شخص یکی از راه ها را در نظر گرفته و از یکی سوال می پرسد : اگر از شما پرسده بودم که آیا این راه به دهکده می رود یا نه آیا می گفتید بله ؟ چنانچه راه به دهکده برود  جواب فرد چه راستگو باشد چه دوغگو بلی خواهد بود !

دلیل : اگر این شخص راستگو باشد پس راه به دهکده می رود . اگر دروغگو باشد باید دروغ خود را هم تکذیب کند یعنی اگر راه به دهکده برود سوال چنان زیرکانه طرح شده است که دروغگو را هم وادار به راستگویی می کند!؟  در واقع دروغگو می گوید اگر از من می پرسیدی که این راه به دهکده می رود می گفتم بله !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:11  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

جنگ های تنظیمی در کابل

۲۴ حوت ۱۳۵۷ یا  جنگ های تنظیمی در شهر کابل

جنگ              تاریخ                                       طرف                                جانب مقابل

اولین         سرطان ۱۳۷۱                    جمعیت-جنبش-وحدت                حزب اسلامی-اتحاد اسلامی

دومین         اسد    ۱۳۷۱                    جمعیت-جنبش-وحدت                حزب اسلامی-اتحاد اسلامی

سوم        قوس،حوت۱۳۷۱               جمعیت-جنبش-اتحاد اسلامی       حزب اسلامی-وحدت

چهارم         تابستان ۱۳۷۲                    جمعیت-اتحاد اسلامی                حزب اسلامی-وحدت

پنجم          جدی دلو ۱۳۷۲                    جمعیت-اتحاد اسلامی            حزب اسلامی-وحدت-جنبش

ششم        دلو حوت ۱۳۷۴                        شوراء نظار                                         وحدت

هفتم            قوس ۱۳۷۴                            جمعیت                                            وحدت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:30  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  | 

معلومات مختصر در باره پوهنځی تعليم و تربيه پوهنتون کندهار حوت 1388

 

 فاکولته تعلیم و تربیه کندهار

این پوهنځی در سال 1381 تاسیس شده است که در ابتدا 20 تن شاگرد جدید الشمول در رشته ریاضی ثبت نام کرده بودند

و توسط چهار تن استادان تدریس میگردیدند، اما امروز ۳۶۴ تن محصل که از جمله آن 11 تن قشر اناث میباشد شامل این پوهنځی است

 که توسط 24 تن استادان تدریس میشوند.( ازجمله 15 تن کادری 7 تن قراردادی و2 تن غیر کادری).

پوهنځی فعلاً دارای 8 دیپارتمنت در رشته های مختلف میباشد، دارای 10 صنف درسی

( درمجموع 18 صنف درسی میشود چون بعد ازوخت صنوف اول درس میخوانند)،

نیم اتاق IDT(پارتیشن است) ، 2 اتاق برای دفتر منابع، یک اتاق لابراتوار کیمیا و بیولوژی است.

در نظر است در سنبله سال جاری (Sept 08) 300 تن شاگرد جدید الشمول درین پوهنځی جذب گردند

 و همچنان یک پوهنځی شبانه نیز ایجاد گردد.

استادان این پوهنځی روزانه مطابق به پلان و تقسیم اوقات درسی به وظیفه مقدس تدریس مصروف میباشند

 و برعلاوه در فعالیت های تدریسی و اداری و شورای علمی این پوهنځی و کورس هایی آموزیشی کامپیوتر و انگلیسی

که از طرف دفتر منابع و IDT پیش برده میشود فعالانه حصه میگیرند.ودرتطبیق پلان های انکشافی پوهنځی و IDT

 نظریات و پیشنهادات خویش را ارئه میدارند.

5 تن از استادان باتجربه این پوهنځی در کمیته کاری معیار ها برای نصاب تعلیمی جدید عضویت دارند

 که جدیداً از طرف وزارت تحصیلات عالی و HEP بکار انداخته شده است.

5 تن از استادان باتجربه این پوهنځی درتیم انکشاف مسلکی عضویت دارند.

فعلاً بطور مجموعی 21 پایه کامپیوتر که با شبکه جهانی انترنیت وصل است

در اختیار استادان و محصلان این پوهنځی بخاطر آموزش قرار دارد.

 و استادان در گروپ های جداگانه طبق تقسیم اوقات معینه IDT و HEP با آموزش کامپیوترولسان انگلیسی مشغول میباشند.

 

معلومات مختصر در باره تيم انکشافی موسساتی IDT

تیم IDT در پوهنڅی تعلیم و تربیه کندهار که در سال 2006 به کار خویش آغاز نموده است

  که در ابتدا 3 تن عضوداشت و اکنون 5 عضودارد بطور خلاصه تا کنون فعالیت های ذیل را انجام داده است.

·        اشتراک فعال در تمام ورکشاپ های دایر شده از طر ف HEP

·        ترتیب پلان انکشافی آینده پنج ساله پوهنځی و تقدیم آن به HEP

·        ترتیب و تهیه (پرمختیائی ساحه) و جدول فعالیت ها و تقدیم آن به HEP

·        پیشنهاد و پیگیری ایجاد دفتر منابع در پوهنځی که خوشبختانه دوسال قبل افتتاح و بکار خویش آغاز نموده است.

·        اعزام دو تن از اعضای IDT به بورس های یکماهه از طرف HEP به پوهنتون مساچوست امریکا و هانوی ویتنام.

·        ارسال جواب مکاتیب متعدد HEP بوقت و زمانش

·        تدویر کورس آموزش کامپیوتر که عملاً فعال است

·        تقدیم پروپوزل برای ایجاد لابراتوار کیمیا و بیولوژی به HEP

·        آموزش (د تفصیلی پلان جوړونی منطقی تسلسل) (عام هدف، رسالت، و غیره) توسط اعضای تیم

·        ارایه جواب سوالات  شعبات مختلف HEP  بوقت و زمانش          تقدیم پروپوزل ها به اسیا فوندیشن،بریتیش کنسول، شرکت ساختمانی شاداب ظفر ،سفارت کانادا مقیم کابل. ،HEP

·  تهیه گزارش  سفرسیرعلمی به پوهنتون مساچوسیت شهر امهرست

 امریکا و پوهنتونهای ا یالت های لانجو وچیندوی چین

بطور خاص

د پرمختيايی موسساتی تيم(IDT) د فعاليتونو دنتیجی اثر  په پوهنځی کی ( 1388 (هـ ش)

1.      د مسلکی پرمختیایی په مرکزکی د استادانو تنظیم.

2.      د استادانو د انگلیسی ژبی او کمپیوټر د زده کړی کورسونو یومیه کنترول .

3.      د انگلیسی ژبی او کمپیوټر د زده کړی په کورسونو کی دموادو تهیه د تهیه کولوکنترول .

4.      انگلیسی ژبی او کمپیوټر د تدریس لپاره د استخدام شوی استادانو ددرس پروسی کنترول.

5.      د ښوونی او روزنی پوهنځی د کابل د ښوونی او روزنی پوهنتون سره  د توامیت  دکارونو کنترول

6        د کیمیا، بیولوژی او فزیک د لابراتوارونو مواد چی د ( HEP).  له خوا چی د دلوی په میاشت کی رسیدلی و تجهیز کول        

 7 .پنځو(5) مختلفو موسساتو ته پروپوزلونه استول شویدی ،

 چی یویی دشاداب ظفر ساختمانی شرکت و چی دهغه په نتیجه کی

 د12 صنف فارغانو دکانکور دامادگی کورس د دوبی په 3 میاشت کی دایرشو.

 تمويل کننده گان پوهنځی تعليم و تربيه

·        وزارت تحصیلات عالی

·        ریاست پوهنتون کندهار

·        پروژه HEP

·        پوهنتون تعلیم و تربیه کابل

 

پلان آينده پوهنځی

·        طرح، ساخت و انکشاف نصاب تعلیمی با معیار های قبول شده جهانی

·        تطبیق نصاب تعلیمی جدید

·        تطبیق سیستم کریدیت بعد از انکشاف نصاب تعلیمی جدید

·        تدریس به شیوه های جدید (تفکر انتقادی و شاگرد محوری)، جایگزین کردن سیستم های جدید تدریسی

·        جذب حد اقل محصلین جدیدالشمول(الی 300 تن) به این پوهنڅی در سال جاری(درحالیکه صنف درسی وجود ندارد)

·        توسعه پوهنڅی از 4 دیپارتمنت موجوده به 8 دیپارتمنت

درس هايی را که آموخته ايم:

·        ساختن پلان انکشافی پنج ساله پوهنځی

·        ساختن پلان تفصیلی دفتر انکشاف مسلکی استادان

·        ساختن برنامه درسی

·        ترتیب و تهیه پروپوزل نویسی

·        معیار سازی پروگرام های تربیه معلم

·        انترنت .

·        لسان انگلیسی.

·        مدیریت پروژه.

·        اصول رهبریت.

·        اصول مربیان کلیدی پداگوژیک.

·        اصول نظری وعملی مضامین ساینسی.

·        GLP

·        خدمات محصلین.

·        طرق استفاده معقول ازبسته های انکشافی پروژه تحصیلات عالی.

·        تدویر سیمینارها و ورکشاپ درداخل پوهنځی

·        ورکشاپ کورس متحد پوهنتونها

·         ورکشاپ کورس پلان فصل وواحد درسی

·        ورکشاپ کورس ارزیابی اصلاحی

·        ورکشاپ کورس ارزیابی سنتی

·        ورکشاپ کورس فعالیتهای سنتی تدریسی واموزشی( لکچر) .

اشتراک استادان در ورکشاپ های دایرشده درکابل

·        اشتراک استادان در 6  ورکشاپ بخش پیداگوژیک

·        اشتراک استادان در 4  ورکشاپ بخش ماهیت ساینس

·        اشتراک استادان در 3  ورکشاپ بخش رهبریت

·        اشتراک استادان در 2  ورکشاپ بخش GLP

·        اشتراک استادان در 1  ورکشاپ بخش خدمات محصلین.

·        اشتراک استادان در 1  ورکشاپ بخش کمیته معیارها

کمیته های فعال کاری درجهت ارتقای ظرفیت مسلکی استادان

·        تیم انکشاف مسلکی (IDT)

·        گروپ کاری انکشافی

·        کمیته معیارهای تعلیم وتربیه معلمین

·        کمیته مرکزانکشاف مسلکی ( PDC)

·        کمیته انکشاف مسلکی استادان ( TPD)

·        کمیته خدمات محصلین

  چالشهايی که با آن مواجه هستيم:

·        پائین بودند سطح دانش و سویه تحصیلی ماستری و دوکتورا

·        عدم موجودیت تکنالوژی معلوماتی و استفاده  از آن در پروسه تدریس

·        کمبود اتاق ها درسی

·        نداشتن برق دایمی

·        نداشتن ترانسپورت برای انتقال استادان و محصیلین در پروسه تدریس آموزی

·        نداشتن معاش کافی  برای استادان غیرکدری.

·        عدم همکاری بانک جهانی بااین پوهنځی به بهانه اینکه گویا با این پوهنځی USAID کمک میکند

·        عدم اعمار تعمیر جدید پوهنځی  که از طرف HEP پیشنهاد شده بود

·        کمبود زیاد استادان مسلکی نظر به ضرورت درسی.

·        عدم موجودیت اتاقها وخانه های رهایشی برای استادان مسافروخارج ولایت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 9:52  توسط دیپلوم انجینیر رکن الدین "مشکانی"  |